تاريخ : پنجشنبه 22 / 12 / 1392 | 23:39 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان
 
 

  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 / 4 / 1393 | 21:55 | نویسنده : آرتین کوچولو

جدیداعاشق تل وگیره وکلیپس وکش مو و...شدم ومامان وبیچاره کردم چون یک سره تووسایلشم

تازه چندتا ازتلا وگیره هاشم شکوندمشیطان

 

به بازی کردن وتخیل علاقه زیادی دارم وگاهی ساعتهاباخودم بازی می کنم

با لگو شکلایی می سازم دیدنی وکلاازبازیهای مورد علاقمه

 نقاشی ورنگ آمیزی وکتاب خوندن و خیلی خیلی دوست دارممحبت

عکس گرفتن وحضورمامانی هم نمی تونه حواسمو پرت کنه

یک وقتاییم آخربازی اتاقم این مدلی می شه(البته بیشتروقتا)چشمک

به قول مامان دوباره بمب منفجرشدهخندونک

 

ماما ن وبابا ریزریزخندیدنمو خیلی دوست دارن چون مطمئنن یک شیطنتی پشتشه

مثل موردزیرکه اینباربرعکس شد وآب ریخت روخودمغمگین

این قیافمم به خدا واقعیه و جزءصحنه هایی که مامان شکارکرده

مامان تایک ساعت هی به قیافم می خندیدغمناک

 

یک وقتایی با مامان به مشکل می خوریم وحسابی دعوامون می شه مثل مواردزیر:

1- وقتی وسایل تزینی و برمی دارم(مثلا دارم چایی می ریزم)

2- ازخریدبرمی گردیم وتمام شیرینی وکیک وآبمیوها و...می ریزم واجازه نمی دم  جم کنه

3- کارای خطرناک می کنم وسرش دادمی کشم ومی گم کارم درستهراضی

4- یاپشت فرمون می شینم وماشینو هدایت می کنم(البته توجاهای خلوت ،حسابیم واردشدم)

ولی مامانه دیگه همش گیرمی دهشاکی

 

بعدم که حرصشو درآوردمعصبانی این مدلی بش می خندمقه قهه ودوباره باهم آشتی می کنیمبغلمحبت

انوقته که حسابی منو بغل می کنه ومی چلونهبوس

ریزریزخندیدنامم معجزه می کنه به خداخندونک

خندونک

آرتین دلبرم دیگهچشمک





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 / 4 / 1393 | 10:15 | نویسنده : آرتین کوچولو

                   گفته بودم خانواده مااهل تو خونه موندن نیست وازهرفرصتی برای رفتن به دامن طبیعت استفاده می کنه ومنم عاشق این اخلاق خونوادمممحبت

تیر ومرداد معمولا پیک کاری باباست و این مامانه که جوربابا رومی کشه وماروهمه جا می گردونه

البته به تلافی محبتهای بابایی که همیشه کمک حال مامانیه


واما بریم سراغ ادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 / 4 / 1393 | 9:40 | نویسنده : آرتین کوچولو

این عکسارومامان ازروی عکس گرفته برای همین کیفیتشون زیادخوب نشده تاسرفرصت بره فایل اصلیوبگیره وبرام آپلود کنه.

این عکساروحدود یک ماهه پیش تومهد کودک گرفتم.مربی مهربونم فریبا جون که منو خیلی دوست داره باحوصله لباسام روبهم پوشوند ومنو مرتب کردومنم مدل به مدل عکس گرفتم

 

مامان وباباعاشق این عکسنمحبت

یک سری ازجملاتی که تازگیا خیلی بکارمی برم وبااداکردنشون حسابی دلبری می کنم،براتون می نویسم

1- وقتی بخوام یک چیزوثابت کنم می گم به خدا خوبه به خدا، دروغ نمی گما.

 

2-اگه ازکسی خوشم نیاد به خصوص دخترا می گم خوشگل نیست ،بزنم؟  

 

3- چندوقت پیش عکس تولد دوستم آرمیتا جونو گرفتم دستم ویک دفعه گفتم : تولدت مبارک عزیزم

ویک دفعه قیافه مامان اینجوری شدتعجب

 

4-هرچیز نویی که می خرم سریع می پوشم ومی گم خوشگله ؟بهم میاد؟مثلا می گم کفشام خوشگلهههههههه؟خودم انتخاب کردماخندونک

 

5-مامان یابابا که بخوان دستمو بگیرن و ازپله بالا وپایین ببرن می گم نکن،آقاشدم،خودم می تونمچشمک

 

6- وقتی بخوام چیزی روازگذشته تعریف کنم می گم یادته رفتیم اونجا،یادته چیکارکردیم مثلایادته رفتیم پارک بستنی خوردیم،یادته رفتیم خرید من دویدم و...

 

7- وقتی می خوام بخوابم می گم شیرمی خوام فقط شیرا فقط شیر

 

8- هرکه توهرتیمی گل بزنه می گم نیمار ،مسی توی دروازهتشویق

 

9- توفصل تابستون که میوه های رنگاوارنگ  همه جافراونه می گم چقدرهمشون خوشمزن، تازه خوشگلم هستن رنگ رنگین دوسشون دارم.زیادبخریماخوشمزه

10-وقتی بهم می گن چیزی روزمین نریز می گم باشه بعدش می گم شایدم بریزمچشمک

11-وقتی میرم دستشویی جیش کنم می گم مامان،بابا دروببند،زشته،خجالت می کشمخجالت

 

دیشب که مامان این بومو آورده بود ازش عکس بگیره من ازش گرفتم وگفتم آرتین چه خوشگله کجارفته؟ چه باغ خوبیه؟درخت داره گل داره،میوه داره وکلی ریز ریز خندیدم هه هه ههههخندونک





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 3 / 4 / 1393 | 18:13 | نویسنده : آرتین کوچولو

تعطیلات نیمه خرداد فرصت خوبی برای مسافرت بود وبابا ومامانم که حسابی خسته شده بودن وبعد ازاون یک برنامه کاری فشرده داشتن  ترجیح دادن به  یک مسافرت برن وروحیشون و حسابی شارژکنن.منم که ازخدا  خواسته وعشق سفروکاملاموافق .خندونک

 

باتوجه به شلوغی جاده های شمال ترجیح دادیم سری به دامنه های سرسبزوخنک الوند وپایتخت تاریخ وتمدن ایران بزنیم،برای همین به اتفاق بابا جون ومامان جون راهی همدان شدیم.البته این اولین سفرمن به همدان بود وبقیه قبلا چندین باررفته بودن.

مامان وباباتصمیم گرفته بودن تو این سفربیشترآرامش داشته باشن وفقط ازدیدن مناظر لذت ببرن وحسابی خوش بگذرونن.برای همین عکس گرفتنو به حداقل رسوندن.شاکی

واما بقیه ماجرادرادامه مطلب...



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 / 3 / 1393 | 0:31 | نویسنده : آرتین کوچولو

چندروزقبل از شروع مسابقات جام جهانی بابا من وآروین وبردمنیریه وبرامون لباس تیم ملی فوتبال برزیل وایران وچند تیم دیگروخرید.البته منم نامردی نکردم وبابارومجبور به خرید یک بال دیگه کردم تا کلکسیون توپامو کاملترورنگی ترکنمخندونک

 

ازبس بابا وآروین گفته بودن نیمارمنم همش می گفتم نیمار،نیمارودرنهایت هردومون لباس شماره 10 برزیل و خریدیم وروز مسابقه برزیل اونارو پوشیدیم وبابردبرزیل کلی خوشحال شدیم ومراسم عجیب وغریب خودمونو اجراکردیم.وهمش می گفتم آرتین نیماره هی هیزبان

 

باباهمش موقع پخش مسابقات آخرشب می خواد منوبخوابونه ولامپاروخاموش می کنه.منم قاطعانه می گم چراغا روخاموش نکن.نمی ترسم ،نمی خوابم،خوابم نیمیاد.بیدارمچشمک

 یک کمی مقاومت می کنم ولی یک جورایی این مدلی می خوابم

هنرنمایی ما دوتا

ودرنهایت فوتبال تبدیل به کشتی کج می شه 

واماماجرای جالب من باادبیات گفتاری خودم:

شنبه بعدازظهر مامانم خیلی خسته بودویک کوچولو هم بدحال وبی حال .برای همین خواست یک کمیاستراحت کنه،منم گیرداده بودم باموبایلش بازی کنم ازاون گیراچشمک.اما صفحه اون مرتب قفل می شد ،منممرتب می گفتم مامان قفل شد موبایلت. تامی یومد چشماش گرم بشه دوباره می گفتم قفله،خستمکرده،دوسش ندارم، بازکنش قفلو.شاکی

خلاصه مامانم عصبانی شدو بلندشدوگوشی وگرفت وقفل ورمزوهمه چیزشو غیرفعال کردوداددستم ورفت روتختش خوابیدو گفت توروخدا دست ازسرم برداروبذار 10 دقیقه بخوابم ،فقظ 10دقیقه هیچی نگو.

منم تواتاقم نشستم و ومشغول کندوکاو تو  موبایلش شدم. ازروی شکل منوها که حسابی توشناختشونحرفه ایی هستم ومهارت دارم وارد لیست شماره تلفنا شدم وجونم بگه به یک 12-10 نفری زنگ زدم بعضیا گوشیاشونو جواب دادن ومن با زبون خودم یک سلام واحوال پرسی کردم مثلا گفتم سلام، خوبی، آرتینمم،مامان خوابه و... وبعضیا هم جواب ندادن وبعضیاهم بعدازمدتی به مامان زنگ زدن.بعد 20-15 دقیقه تلفن مامان یک سره زنگ خوردومامانی با عصبانیت اومداتاق من وگفت همه عالم تواین 15 دقیقه با من کاردارن عصبانیوگوشی گرفت وبایک نگاه همه چیزو فهمید و ازشدت عصبانیت کلی خندیدخندهوگفت آخرش ازدست تویکیدیونه می شم ومنم زدم زیرخندهخنده وگفتم پدا خوبی ،خوابیدی؟چشمک

 

خلاصه بعضی ازدوستای مامان که بادیدن شمارش نگران شده بودن و بهش زنگ زدن باشنیدن موضوع کلی  خندیدن.

خلاصه آخرشم زنگ زدم به باباییتلفن و گفتم مامان حالش بده زودبیا ،بیاداروبده پدا بخوره. کبابم براش بخرخوبه دوغم بخر باشه .یادت نره.آب انبه وشیرکاکائوهم بخر،می خوام.خوشمزستخوشمزه





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 / 3 / 1393 | 10:45 | نویسنده : آرتین کوچولو

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 / 3 / 1393 | 15:47 | نویسنده : آرتین کوچولو

جمله مورد علاقه من اینه:عزیزم سلام خوبی

خداروشکرخیلی زود شروع به صحبت کردم ازحدود 7 ماهگی ، کم کم دایره لغاتم بیشتروبیشترشد وبالاخره درسن 2سالگی شروع به گفتن جمله کامل کردم وهرروزکه می گذره  جمله هام طولانی ترمی شه وراحت تراداشون می کنم.

ودلبریهام ازموقعی که صحبت می کنم چندبرابرشده

 

-موقع خواب می گم من خستم خوابم میادبعضی وقتا به ندرت فعل وفاعل وقاطی می کنم ومی گم من خستم خوابش میاد بعد ریز ریز می زنم زیر خنده ومی گم اشتباه گفتم خوابم میادخنده

-میرم زیرپتوو قایم می شم می گم آرتین نیست گم شده بعد می گم دالی پیداشده، ببینچشمک

-به توصیه یکی ازدوستای مامان وبابا برای تنظیم خواب من چندشب ازساعت 9خاموشی اعلام می شد عین پادگان نظامی خواب باش بود. وبساطی بودبیاوببین.منم درواکنش به این رفتار خونسرد جواب می دادم چراغاروروشن کنید توتاریکیم نمی خوابم چون خوابم نمی یاد به کی بگم خوابم نمی یادعصبانی.واونموقع بود که مامان وبابا بهم نگاه می کردن ومی زدن زیرخندهخندونک وبهم می گفتن روآرتین این روشها جواب نمی ده وکلا چندروزیه بی خیال موضوع شدن.غمناک

-اگه یک کاری درست انجام نشه می گم ای خدا ای خدا نشدشاکیخسته

هرکسی رودوست داشته باشم می بوسم ومی گم خیلی خوشمزه بودبوس

-رنگای اصلی وفرعیو کاملا بلدم حتی کم رنگ وپررنگشو خوب تشخیص می دم.آرام

شمارش اعدادم هم عالیه وهمش دوست دارم ازپله ها بالاوپایین برم وباصدای بلند اونا روشمارش کنم 1 2 3 و...راضی

-هرکارخوب ومثبتی که انجام بدم خودمو تشویق میکنم ودست می زنم ومی گم افرین ارتین ,براووتشویق

-مدل لباسو ورنگ  لباسم وست کفش وجوراب وکیف وکلاهمو خودم انتخاب می کنم وتازگیا باکمک مامان وبابا به رنگای مختلف بجزابی هم علاقمند شدم.بعدشم می گم خوشگل شدم دیگه راضی

-عاشق خرید وگردشم وهمش می گم بریم خرید بریم. بیرون بریم بریم واینارو باریتم ادا می کنم بریم بریم. بریم بریم بریم.

-مامان برای تربیت بهترمن وبه قول خودش آشنایی بامسائل علمی روز برنامه مشاوره روانشناسی کودک برام ترتیب داده ووقتی همراه مامان به اونجا می ریم چنان بادقت به حرفای مامان ومشاورگوش میکنم که هردوشون خندشون می گیره ووقتی مامان فعالیتهای منو توضیح می ده می گم منو می گه منو می گهچشمک

-اسم ماشینای زیادی و بلدم وهروقت بیرون می ریم همشون روبااسم ورنگ نشون می دم وحتی می گم شبیه مال کیه وکی مثلش  دارهآرام

-بازیای گروهی روخیلی دوست دارم و حتما افرادخانواده روبه بازیام دعوت می کنم.بیاین دیگه پگاه بیا،هادی بیا،آروین بیا،باباجون بیا و...

-تامامان می گه غذا چی درست کنم می گم خوب بریم بیرون پیتزا، کباب،ابگوشت،ماهی،برنج می خوریم دوغم می خوام.بعدش مامان غش می کنه ازخنده می گه حالا مگه رفتیم که شما دوغم سفارش می دی.منم می زنم زیرخنده ومی گم دوست دارممحبت

-اسم یکی ازدوستای مهدم باران منم همش میخونم باران ببار باران بباربعد می گم موزیکشو شنیدم راست می گم وخلاصه اونموقست که حسابی چلونده می شمبوس

-گزارش کارمهدکودک و کامل به مامان وبابا اعلام می کنم مثلا می گم باطاها نقاشی کشیدم باباران ماشین بازی کردم،آبمیومو خوردم ،بافریبا جون تاب بازی کردم و...

 

می رم تواتاق خودم درومی بندم  بعد بلند میگم:کارم داشتی،صدام کردی  یعنی صدام کنید تابگم بله بفرماییدخندونک

-بعدازخوردن غذا دستامو بلند می کنم وبلند می گم خداروشکرسیرشدم

بعدشم می گم مامان مرسی بابامرسی

وبه قول مامانم

پسرم دلبریهای توراپایان نیست

مابقی دلبریام بمونه برای  بعدبای بای





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 / 3 / 1393 | 16:22 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ازدوستایی که پیغام گذاشتم خیلی معذرت می خوام چون پست قبلیو حذف کردم وعکساروازنوآپلودکردم ونظرات پرمهرشون پاک شد. همراهان خوبم اناهیتا،نیلوفر،مهدی،آذین،معصی،مامان محمدطاها،مامان آیلین،مامان آرتین،مرجان،مامان بنیتا،زهرا،مریم و...بازم ببخشید. دوستای گلم لطفا آدرس سایت یاوبلاگ یا ایمیلتون بدیدرمزو براتون می فرستم.به دوستاییم که شمارشون دارم Sms می دم.ممنون






[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 / 3 / 1393 | 12:59 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 / 2 / 1393 | 13:22 | نویسنده : آرتین کوچولو

به خاطراینکه اردیبهشت فصل گلاب وگلابگیریه وزیباترین فصل ازلحاظ شکوفایی گلها تصمیم گرفتیم این مراسم زیبا روازدست ندیم برای همین مامان ازدوروزقبل کارهای ثبت نام وهماهنگی با تورمربوطه رو انجام داد وازروزقبلم تمام وسایل و تجهیزات لازمه رو آماده کرد .

روزجمعه 93/02/26 ساعت 3 بامداد ازخواب بیدارشدیم وبعدازآماده شدن حدود ساعت 3:30به سمت محل قرار حرکت کردیم.و پس ارپارک کردن ماشین به گروه ملحق شدیم وحدود ساعت 4:10 به سمت قمصر حرکت کردیم.

بقیه ماجرا درادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد