تاريخ : سه شنبه 29 / 7 / 1393 | 18:31 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 25 / 9 / 1393 | 15:04 | نویسنده : آرتین کوچولو

خداروشکرمامانم یک کوچولو فعال شدهچشمک

وتصمیم گرفته عکسای ماهای قبلو کم کم تو وبلاگم بذارهتشویق

ولی خدایی خیلی سرش شلوغه ازسرکارکه می رسه خونه بدو بدو می ره توآشپزخونه وبرامون یک شام خوشمزه درست می کنه توپاییزم که هرشب بساط شلغم وجوشونده ومیوش به راهه .خیلی شباهم ازشدت خستگی حول وحوش ساعت 11 -10 بیهوش می شه وبابایی زحمت خوابوندن منو می کشه ولی توطول شب من صدبار هردوشونوبیدار می کنم یکبارآب می خوام یکبارشیر یکبارسرفه می کنم خلاصه هرشب تاصبح داستان دارمخندونکچشمک 

 

واما بریم باغ پرندگان توادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 17 / 9 / 1393 | 8:49 | نویسنده : آرتین کوچولو

باسلام 

دیگه نمی دونم ازدست مامان چی بگم ولش کنغمناککلی عکس ازتابستون وبلغارستان ومهروآبان و...مونده ولی کی که اهمیت بدهغمگین ...خیلی وقته که دیگه اصلا دوربینم با خودش هیچ

جانمیاره وحوصله عکس گرفتنو نداره،مامانم تنبل شده نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکرکنم باید یک نفرو مسول آپدیت کردن وبلاگم پیداکنم متفکریاخودم سریعا نوشتنو یادبگیرمچشمک

 

 

یک صبح زود پاییزی بامامان رفته بودم پارک وهمش دنبال گربه ها می گشتم

ودوست داشتم باشون بازی کنمخندونک

 

پیشی میای بامن بدمینتون بازی کنی.پیشی باتوامچشمک

 

مامان داشت لباسای تابستونمو جم می کرد ولباسای زمستونه رو جایگزین .

منم حسابی کمکش کردم وکمدم خالی کردم وکلی هم آتیش سوزوندمزبان

بازم من واتوبوسامآرام

 

این حیونای کوچولو خیلی دوست دارم مال سیسمونیمن.

 ازنوزادی باشون دوست بودم وخیلی دوسشون دارممحبت

 

وقتی شکلات وشیرینی وآبنبات ببینم ازخود بیخودمی شم،ومحوتماشای اونا

و

تامامان وبابا برام نخرن آروم نمی شمچشمک

تابابا باآقای فروشنده سفارشای منوحساب کنه من یک دونه آب نبات چوبی برداشتم وشروع کردم به لیس زدنشچشمکخندونک

 

توخونه همه فامیل اسباب بازی دارم وردپام همه جابه چشم می خوره

به خصوص خونه باباجون که  وقتی میرم اونجارومنفجرمی کنمخنده

 

علاقه زیادی به کتاب داستان وکتابای آموزشی دارم

این کتاباهم مال مهدمه که داشتم باکمک مامان جلدشون می کردم

 

هرخریدیم که بامامان بریم آخرش به خرید دنت ختم می شهخوشمزه





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 / 9 / 1393 | 9:53 | نویسنده : آرتین کوچولو

ببخشید که دیرآپ کردم .همش تقصیرمامان پگاست.ولی خوب بش حق می دم سرش خیلی شلوغه کارودرس وپروژه وخونه داری وبچه داری وگشت وگذار وخریدوهزارتاکاردیگه

 

یک لبخند دلربا که حسابی دلبرهخندونک

یکی ازاسباب بازیایی که خیلی دوست دارم اتوبوس وماشینه وهزارمدل ورقمش ودارم

ولی بازم به خریدنش ادامهمی دمخجالت

اسمارتیز خیلی دوست دارم به خصوص مارکM&M's که همه مدلشو پایمچشمک

هواپیما بازیو خیلی دوست دارم وتو دنیای خیالی خودم خلبان می شم واون بالا بالاها می رم

وتیک آف می کنم وفرود میامخندونک

اسم  ونمادتمام شرکتهای هواپیمایی داخلی  وبیشترایرلاینای خارجیو رو بلدمچشمک 

مثلا می گم قشم ایر،آسمان،ماهان ،امارات،ترکیش،قطر،لوفتانزا و...

تا تو Tv هواپیما نشون بده بدوبدو خودمو می رسونم ومیخکوب اون می شم

یک مدته که همش توتبلتم عکس هواپیما سرچ می کنم ودنیایی دارم بااونا

صبح زود بامامان رفته بودم پارک برای ورزش ونرمش

یکی ازورزشای مورد علاقم بدمینتونه وجدیدا علاقه زیادی بش پیاده کردمآرام

خیلی قشنگ  گارد سرویس ومی گیرم وعالی سرویس می زنم آرام

حدود ساعت 8صبحه وهنوز هیچ بچه ای توزمین بازی نیست فکرکنم اکثرشون خوابنچشمک

 

سحرخیزباشید بچه ها، پاشیددیگهچشمک

به پت ومت گفتم زود بخوابید دیروقته دیگه،صبح بایدبیدارشید

خلاصه هرچی روبه خودم می گن به عروسکام تحویل می دم

هاپو خوشگلمو خیلی دوست دارم وکلی بش ابرازعلاقه می کنم

چیپس خوردنو موقع تماشاTv خیلی دوست دارمخندونک

بستنی باطعم لواشک وترشکم که نگو دیگهخوشمزه

 

روزجهانی کودک

بامامان رفته بودم پارک که توجشن مربوط به روزجهانی کودک شرکت کنم

 

بعدیک مدتی خسته شدم ورفتم بدمینتون بازی

آخه چقدربازی کردم یکم استراحت کنم نفسم جابیادخسته

بعد بازی دوباره رفتم سراغ جشن وتو همایش نقاشی شرکت کردم که خیلی بهم خوش گذشتآرام

بعدمراسمم بایک روحیه عالی راهی خونه شدم

توراه برگشت هوس ماهی کردم وبه مامان گفتم ناهاربرنج وماهی وترشی می خوام

بریم ماهی بخریم زود سرخ کن من بخورم،آخه خیلی دوست دارممحبت

این عکسم مربوط به یک روزصبحه که بابابا داشتم می رفتم مهدکودک

من ومامان پگاه که یک مدته داره بدمینتون وحرفه ایی واصولی بامن تمرین می کنه





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 / 8 / 1393 | 12:28 | نویسنده : آرتین کوچولو

پروازما ساعت 5 صبح روز دوشنبه 12 آبان به سمت اهوازبود.بابایی ساعت 9شب یک شنبه به سمت مشهد پروازکرد وبابا جون ومامان جون شبو خونه ماموندن تاصبح ماروبه فرودگاه ببرن.وامان ازدست من که اون شب چیکارکردم،  گیرداده بودم بابایو می خوام ویک بند گریه می کردم واصلا نذاشتم مامان بخوابه اخرشم مامان منو توبغلش گرفت وکلی قدم زد وتوهمون حالت خوابم برد.

ساعت 3:30صبح به سمت مهرآبادحرکت کردیم وبعدازگرفتن کارت پروازازباباجون ومامان جون خداحافظی کردیم وراهی سالن پروازشدیم.منم تقریبا 45 دقیقه ایی روتو مسیرخوابیدم ودرنهایت ساعت 6 پروازتوفرودگاه اهوازبه زمین نشست.

گیرداده بودم که بایدسواراتوبوس بشیم وبریم پای پرواز

اکثر عکسای این سفر مربوط به مراسم محرم بود که توپست قبلی گذاشتم

یکی دوروزیم هوا بارونی بود که بیرون نرفتیم

روزپنج شنبه رفتیم باغ باباگلی

پرتقالها ونارنجها تقریبا رسیده بودن وعطرشون فضای باغو پرکرده بود

کارم شده بود چیدن پرتقال ونارنج ونارنگی

اینجاهم چندتانارنج چیدم که ببرم سرسفره که مامان توراه دستگیرم کردوهمه ازدستم ریختن

 

درحال تماشای مراسم شام غریبان

اینجاهم گیرداده بودم که باید ماشینو ببریم کارواش

وهمش می گفتم اه اه خیلی کثیفه

روزجمعه ساعت 9 به اتفاق باباگلی ومامان جون ازدزفول به سمت تهران حرکت کردیم

جاده فوق العاده شلوغ بود و مجبورشدیم یک ضرب تا اراک حرکت کنیم.نهارو اراک خوردیم وراهی تهران شدیم

این عکسا هم توشهراراک گرفتم

بالاخره سفرما باکلی خاطرات شیرین به اتمام رسید

 

این سوغاتیا روبابایی ازمشهد آورده بود واین جانمازم اختصاصی برای شما تادیگه کاری به سجاده بقیه نداشته باشیچشمک





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 17 / 8 / 1393 | 12:22 | نویسنده : آرتین کوچولو

مامان وبابا خیلی دوست دارن منوبامراسم مذهبی آشنا کنن.برای همین امسال برام زنجیرخریدن ومنم یادگرفتم زنجیرزنی کنم وهمش حسین حسین می گفتم

محرم امسال ما به خوزستان رفتیم وبابا به مشهد.

روزعاشورا مامان ماروبه مراسم تعزیه برد تاازنزدیک با واقعه عاشورا آشنابشیم

سپاه یزید

کاروان اسرا

حجله حضرت قاسم(ع)

 

من وپسرخالم علی که خیلی دوستش دارم

تواین محرم حسابی عزاداری کردم وخیلی چیزایادگرفتم

به امیدقبولی عزاداریهای همه دوستان





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 / 7 / 1393 | 14:58 | نویسنده : آرتین کوچولو

بالاخره اومدم.

امان ازدست مامان پگاه.این روزاسرش خیلی شلوغه وبه همه چیزاهمیت می ده جزوبلاگ من عصبانی

 

این تی شرت رو خیلی دوست دارم چون خودم طرح روشو انتخاب کردم ودادم برام طراحی کنن

اینجا هم پوشیدم و آماده شدم تابریم مهمونیچشمک

بامامان جون ومامان پگاه  وآروین رفته بودیم تره باروشهروند

همون اول مامانو مجبورکردم واسه من بلال بخره وخام خام شروع کردم به خوردنخندونک

گیرداده بودم که آقای فروشنده ماهیو بده به من وولکن نبودم،من بکش اون بکششیطان

بعدشم رفتیم شهروند ومن همچنان درگیر ذرت خوردنم بودم وکاملا کچلش کرده بودمخنده

درآخرم مثل یک بچه گل منتظرشدم مامان وسایلو بذارتوماشینو وحرکت کنیم

 

مثلا واسه خودم خونه ساختم ووسایلمو چیدم دوروبرم

یک شب گیرداده بودم نون ونمک بخورم وحسابیم بهم چسبید،هوس دیگهخوشمزه

وقتی دوست مامان بخواد یخچالو تمیزکنه بازی منم شروع می شه وحرص مامان ودرمیارمعصبانی

ر

وقتی باباخیلی تند می ره قیافم اینجوری می شهتعجب ومی گم تندنرو خطرناکه

قابل توجه بابایی بااحتیاط برانیدچشمک

عاشق آبنباتم ومدل رنگین کمانیو خیلی دوست دارمخوشمزه

دربرابرشکلات وکاکائو هم نمی تونم مقاومت کنم بدجوری دوسشون دارم

آش خورحرفه اییم وباباگلی همیشه برام می خره

وقتی متعجب بشم قیافم اینجوریه

یااینجوری

به طراحی وتتو دست وبدنم علاقه زیادی دارم وحسابی واردشدم

نقاشی باآبرنگم که نگودیونشم.به خصوص روبدنممحبت

خودمو زدم به خواب ومثلا لالا کردمخواب

اینجاگیردادم بابا بیاد سالن خانما وبرقصه ومی گفتم هادی بیا دیسکو 

یاد بلغارستان افتاده بودم وولکن نبودمخندونک

مسابقات والیبال تیم ایران وحسابی دنبال می کردم وباقهرمانی بچه ها کلی ذوق می کردمتشویق





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 / 7 / 1393 | 14:44 | نویسنده : آرتین کوچولو

شرح ماجراتوادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 12 / 7 / 1393 | 10:11 | نویسنده : آرتین کوچولو

روزبه روزمن بزرگترمی شم وفصل تازه ای اززندگیم ورق می خوره.

ماجرای اول: مربوط می شه به خداحافظی من باپوشک.

مامان تصمیم گرفت ازپوشک گرفتن منو موکول کنه به بعدازمسافرت واواخرشهریور.برای همین بامدیر ومربی مهدم مفصل صحبت کردن وهمگی بایک برنامه منظم وهمزمان عملیات پوشک گیریو در30ماهگی شروع کردن.همکاری من باتیم عالی عالی بود وازهمون روزاول کاملا دستشویمو اعلام می کردم وبدو می رفتم کنارسرویس بهداشتی وکلیدبرق ومی زدم ودرب و بازمی کردم ومی رفتم داخل.چندروزاول مامان وبابا باهام میومدن ومنو می شستن.ولی الان خودم به تنهایی می رم واگه جیش کرده باشم خودمو می شورم ولی برای شماره 2 مامان یابابا روصدا میکنم.

وقتی مامان می خوادعکس بگیره خجالت می کشم خجالت

یا چشمامو می بندم

یا دستمو می ذارم روجیشگام

وای ازدست مامان

مامان من خجالت می کشمخجالت .شما هم چپ وراست عکس بگیرعصبانی

برودیگه، بزارراحت باشم.اینجاهم آسایش نداریمخندونک

ازخجالت می زنم زیرخنده ودیگه خندم بندنمی یادقه قههحالابخندوکی نخند

می خوای عکساروبذاری تووبم ه هه هخندونک

خداروشکرالان همکاری لازم و با مربی مهد ومامان وبابا دارم وبجزیکبارکاملا خودمو کنترل کردم.

البته بزرگترا مساله روتایک مدت مرتب یادآورمی شدن ومی گفتن آرتین دستشویی داری بگو باشه

 

ماجرای دوم: مربوط می شه به مسواک زدنم که حسابی بش عادت کردم وانجامش می دم

مسواک زدنو ازخیلی وقت پیش شروع کردم ولی منظم زدن واهمیت دادن به مساله تازه برام جاافتاده

اوایلش سرمسواک زدن وبازگذاشتن آب بامامان مشکل داشتم چون مامانی آخرمدیریت مصرف آب وانرژیه وحسابی بشون پایبند.همش می گفت شیروببند،آب وهدرنده،اسراف نکن و...

اینجاهم خودش شیرآب وبست ومن ناراحت شدمغمگینالبته علتش و برام توضیح داده ولی من گوش نکردمشیطان

دیدم بدون بازبودن شیرم می شه مسواک زد(مامان وبابا راست می گن)

تواین عکسا کاملا توجیه شدم ومصرف آب ومدیریت می کنم.مامان برام یک لیوان مخصوص گذاشته که موقع مسواک زدن ازآب اون استفاده کنم وشیرآب وبازنذارم

نحوه مسواک زدنومامان وباباکاملا بهم آموزش دادن وحسابی وارد شدم.بالا به پایین ،پایین به بالا

حالادیگه یادگرفتم که بایک لیوان آبم می شه به خوبی مسواک زد

(شماهم انجام بدیددوست کوچولوهای خودم)

یک صحبت ازطرف مامان

عزیزای خوبم میدونم همه شما مسول تروبادقت ترازمن هستید ولی جهت یادآوری خدمتتون عرض می کنم شما هم درهرمحفل ومحیطی موضوع وبه دیگران یادآوربشید.ممنون

بیاید با مدیریت صحیح مصرف منابع آب وانرژی ازهمین الان کودکانمون روبرای اسفاده بهینه ازاین منابع آموزش بدیم ومفهوم توسعه پایداروعملی کنیم .

شایدفردادیرباشه

آماروارقام ونمودارهاوضعیت روشنی رودرزمینه با منابع انرژی وآب برای کشورما نشون نمی ده.پس من وشما وبقیه بزرگترا باید ازمنابعی که  به امانت بدستمون سپرده شده به درستی ودرحدنیازاستفاده کنیم تابتونیم اونو برای آیندگان که همون فرزندان من وشما واین مرزو بوم ودردیدگاه کلی کل این کره خاکین حفظ کنیم.

زندگی خوب وتوام بارفاه حق اوناست این حقو ازشون نگیریم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 / 7 / 1393 | 14:08 | نویسنده : آرتین کوچولو

به علت تعدادزیادعکسااوناروتوادامه مطلب می ذارم

این دسته رزم تقدیم به شما

ادامه مطلبو بخونیدتاعلتش وبدونید



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 / 6 / 1393 | 10:57 | نویسنده : آرتین کوچولو

چند وقت پیش مهدکودک یک لیست بلندبالا برای خرید نوشت افزار،وسایل کمک آموزشی،بازی ورنگ آمیزی توکیفم گذاشته بود مامان بعد ازصحبت کردن بامدیرمهدم وپرسیدن مشخصات وسایل، منو برای خرید به یک فروشگاه نوشت افزاربرد تامن طبق سلیقه خودم وسایلو خریداری کنم.فروشنده های مهربون به خاطراینکه من کوچکترین خریدارشون بودم وخودم همه چیزو انتخاب می کردم خیلی ازمن خوششون اومده بود وکلی منو تحویل گرفتن ویک سری هدیه هم بهم دادن وکلا همه می گفتن آرتین بیا اینجا آرتین برواونجاراضی

درحال انتخاب مداد

بالاخره رنگ سبزباطرح Ben10انتخاب کردم

درحال انتخاب مدادتراش

ازاین قفسه هم دفتریاداشتمو برداشتم

من و وسایلم توخونه که طبق درخواست مهد،مامان می خواست روشون Labelبزنه

بااینکه مشابه بعضیاشوتوخونه داشتم گیرداده بودم بایدهمه روبازکنم وازشون استفاده کنمچشمک





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد