تاريخ : سه شنبه 29 / 7 / 1393 | 18:31 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 / 11 / 1393 | 20:32 | نویسنده : آرتین کوچولو

علاقه زیادی به کلیپس وگل سروتل وکش مو وگیره و... دارم ومامان بیچاره ازدستم حیرونه که وسایلشو کجا قایم کنه که من اوناروپیدانکنمشاکی تعجب

ولی هرکاری کنه من زرنگ ترم ویواشکی تعقیبش می کنم وجای وسایلشو یادمی گیرمچشمک

تاحالا مجبورشده چندبارجای اوناروتغییربدهچشمک

ولی خدایی تقصیرخودشه هزارمدل گیره وکلیپس وکش وتل رنگاوارنگ داره 

منم می بینموو دلم می خواددیگه زبانناسلامتی بچم دیگه  زبان

خدایی بهم میاداخندونک

دومین درگیری من بامامان وبابا سرلاک ولاک زدن بودشاکی قهر.

شدیدا به لاک علاقه مندشده بودم وناخنهامو لاک می زدمخجالت

هرساعتم بایدرنگشو عوض می کردم چشمکمامان وعمه خیلی لی لی به لالام می ذاشتن ومرتب برام لاکای جدید می خریدن وروناخنهام می زدن ،هرکدومشونم به اندازه یک مغازه لاک رنگاوارنگ داشتن ومن کلی بااوناحال می کردممحبت

ولی امان ازدست بابایی خسته به شدت مخالف اینکاربود ووقتی من لاک می زدم خیلی خیلی شاکی می شد.برای همین استفاده ازلاک وتوی خونه برای همه ممنوع کردعصبانی

بالاخره مامان وبابا باهزارترفند منو ترک دادن ولی هنوز که هنوزه به لاک علاقه زیادی دارم وهرجامی رم یک دونه لاک می خرم ولی دیگه نمی زنم وبرای خودم یک کولکسیون رنگی ازاونادرست کردمخندونک

 

یک صبح جمعه که بامامان رفتیم خرید وهمون جا ماشینودادیم کارواش

اینجاهم ازدنت خریدن دریغ نکردمچشمکعشق دنتم دیگهمحبت

 

کارتون بره ناقلاروخیلی دوست دارم وعاشق این بره پولیشیمم محبت

وهمش می گم مامان من خیلی این بره رودوست دارم خیلی خیلییا می دونیچشمک

 

درحال برنامه ریزی برای یک عملیات خفنمتفکر  آرامش قبل ازطوفانخندونک

هرمرکزخریدی که بریم حتما به خریداتوبوس وCDختم می شه وردخورنداره.

کلا اختتامیه خریدنخوشمزه

 

شخصیت باب اسفنجی روخیلی دوست دارم،

این بادکنکارم خودم  باد کردم،

بزرگ شدم دیگه وخیلی کاراروبه تنهایی انجام می دم آرام

 

عشق نشستن روی میز وبلندی واپن وهرجای مرتفغی که فکرشو کنید هستم

عشق ارتفاع دارم بدجورچشمک

قایم شدن پشت پرده هم که جزءتفریحات روزانمهخندونک

 

نقاشی کشیدنو خیلی دوست دارم و

بعضی وقتا چندساعتیو مشغول کشیدن ورنگ آمیزی بامدادرنگی وگواش و وماژیک وآبرنگ می شم،ولی همیشه موقع رنگ با گواش وآبرنگ بامامان درگیر می شم چونخلاقیتم گل می کنه ودرودیواروفرش وکل زندگی رو رنگ آمیزی می کنم ومامانو حسابی عصبانیعصبانی

تا ماجراهای بعدی بای بایبای بای





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 / 10 / 1393 | 22:13 | نویسنده : آرتین کوچولو

دوشنبه امتحان زبان انگلیسی پایان ترم داشتم ومربی چندروز قبل برای مامان وبابا یک یاداشت گذاشته بود تا تاریخ امتجان منو یادآوربشه مامان وبابا هم سعی می کردن تو این چندروز بیشتربامن انگلیسی صحبت کنن.اصلا استرس  نداشتم وخیلی ریلکس بودم.تو این چندروزوقتی بقیه سرگرم مطالعه وکاربالپ تاباشون می شدن منم لپ تاب خودمو که ازبابایی بهم ارث رسیده می آوردم ومی گفتم می خوام سی دی زبانمو گوش کنم می خوام درس بخونم.چشمک

خلاصه روزدوشنبه فرارسید وامتحان من برگزارشد ومامان بعد امتحان سریع با مدیرمون تماس گرفت وایشون گفتن که کلا چهارنفرازهم دوره های من نمره قبولی گرفتن وپاس شدن وبالاترین نمره هم مال آرتین بوده وهمه سوالاتو کامل جواب داده.

وقتی برگشتم خونه مامان وبابا منوبوسه بارون کردن وخبرقبولی من سریع جهانی شد وخلاصه پیام تبریک تلفنی ووایبری وواتس آپی وفیس بوکی و...به سمت من سرازیر .

 

اینم اولین موفقیت رسمی من توزندگیآرام

پسرم امیدوارم آینده روشن وتابناکی پیش روت باشه وقله های موفقیت وپیشرفت رو مقتدرانه فتح کنی

چون باتمام وجود باورت دارم وبه توانایی هات ایمان وتو این مدت کاملا بهم ثابت کردی که قدرت یادگیری فوق العاده ایی داری واراده وپشتکاری راسخ

عاشقتم عزیزم 

بادیدنت جون می گیرم وبابودنت نفس می کشم





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 / 10 / 1393 | 9:09 | نویسنده : آرتین کوچولو

بالاخره شب چله رسید وپاییز به انتها

مامان وبابا عزیزم با کمک هم وسایل سفره روآماده کردن 

بابا جونم تند وسریع انارا رو دون کرد وهندونه را برش داد 

مامان پگاهم چایی و دم کرد وپسته وخرما وانجیر وآجیل و... توکاسه ها ریخت وروی سفره گذاشت

منم ازاولش آتیش سوزوندم تا آخرش وگیرداده بودم کپای چایخوری و ازرومیز بردارمخندونک

بعدشم کتاب حافظ وبرداشتم وگفتم می خوام درس بخونمچشمک

 

من وسفره یلدا

دارم شعرشب یلدا که تومهد بهمون یاددادن می خونم ودست می زنمتشویق

یلدا یلدا

 

بابا جون یکم یواش ترببوس چلوندی منوزبان

و

 

من ومامان پگاه عزیزم

 

کم کم شیطونیم گل کرد ویک کاسه آجیل برداشتم

اینم هدیه یلدای من که بابا جون ومامان جون برام خریدن

یک میز تحریر وصندلی خوشگل

خیلی خیلی  دوستش دارم وهمش روش می شینم ونقاشی می کشم

 

مرسی بابا مرسی مامان

فرارسیدن ماه ربیع الاول برهمگی مبارکبوس





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 25 / 9 / 1393 | 15:04 | نویسنده : آرتین کوچولو

خداروشکرمامانم یک کوچولو فعال شدهچشمک

وتصمیم گرفته عکسای ماهای قبلو کم کم تو وبلاگم بذارهتشویق

ولی خدایی خیلی سرش شلوغه ازسرکارکه می رسه خونه بدو بدو می ره توآشپزخونه وبرامون یک شام خوشمزه درست می کنه توپاییزم که هرشب بساط شلغم وجوشونده ومیوش به راهه .خیلی شباهم ازشدت خستگی حول وحوش ساعت 11 -10 بیهوش می شه وبابایی زحمت خوابوندن منو می کشه ولی توطول شب من صدبار هردوشونوبیدار می کنم یکبارآب می خوام یکبارشیر یکبارسرفه می کنم خلاصه هرشب تاصبح داستان دارمخندونکچشمک 

 

واما بریم باغ پرندگان توادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 17 / 9 / 1393 | 8:49 | نویسنده : آرتین کوچولو

باسلام 

دیگه نمی دونم ازدست مامان چی بگم ولش کنغمناککلی عکس ازتابستون وبلغارستان ومهروآبان و...مونده ولی کی که اهمیت بدهغمگین ...خیلی وقته که دیگه اصلا دوربینم با خودش هیچ

جانمیاره وحوصله عکس گرفتنو نداره،مامانم تنبل شده نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکرکنم باید یک نفرو مسول آپدیت کردن وبلاگم پیداکنم متفکریاخودم سریعا نوشتنو یادبگیرمچشمک

 

 

یک صبح زود پاییزی بامامان رفته بودم پارک وهمش دنبال گربه ها می گشتم

ودوست داشتم باشون بازی کنمخندونک

 

پیشی میای بامن بدمینتون بازی کنی.پیشی باتوامچشمک

 

مامان داشت لباسای تابستونمو جم می کرد ولباسای زمستونه رو جایگزین .

منم حسابی کمکش کردم وکمدم خالی کردم وکلی هم آتیش سوزوندمزبان

بازم من واتوبوسامآرام

 

این حیونای کوچولو خیلی دوست دارم مال سیسمونیمن.

 ازنوزادی باشون دوست بودم وخیلی دوسشون دارممحبت

 

وقتی شکلات وشیرینی وآبنبات ببینم ازخود بیخودمی شم،ومحوتماشای اونا

و

تامامان وبابا برام نخرن آروم نمی شمچشمک

تابابا باآقای فروشنده سفارشای منوحساب کنه من یک دونه آب نبات چوبی برداشتم وشروع کردم به لیس زدنشچشمکخندونک

 

توخونه همه فامیل اسباب بازی دارم وردپام همه جابه چشم می خوره

به خصوص خونه باباجون که  وقتی میرم اونجارومنفجرمی کنمخنده

 

علاقه زیادی به کتاب داستان وکتابای آموزشی دارم

این کتاباهم مال مهدمه که داشتم باکمک مامان جلدشون می کردم

 

هرخریدیم که بامامان بریم آخرش به خرید دنت ختم می شهخوشمزه





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 / 9 / 1393 | 9:53 | نویسنده : آرتین کوچولو

ببخشید که دیرآپ کردم .همش تقصیرمامان پگاست.ولی خوب بش حق می دم سرش خیلی شلوغه کارودرس وپروژه وخونه داری وبچه داری وگشت وگذار وخریدوهزارتاکاردیگه

 

یک لبخند دلربا که حسابی دلبرهخندونک

یکی ازاسباب بازیایی که خیلی دوست دارم اتوبوس وماشینه وهزارمدل ورقمش ودارم

ولی بازم به خریدنش ادامهمی دمخجالت

اسمارتیز خیلی دوست دارم به خصوص مارکM&M's که همه مدلشو پایمچشمک

هواپیما بازیو خیلی دوست دارم وتو دنیای خیالی خودم خلبان می شم واون بالا بالاها می رم

وتیک آف می کنم وفرود میامخندونک

اسم  ونمادتمام شرکتهای هواپیمایی داخلی  وبیشترایرلاینای خارجیو رو بلدمچشمک 

مثلا می گم قشم ایر،آسمان،ماهان ،امارات،ترکیش،قطر،لوفتانزا و...

تا تو Tv هواپیما نشون بده بدوبدو خودمو می رسونم ومیخکوب اون می شم

یک مدته که همش توتبلتم عکس هواپیما سرچ می کنم ودنیایی دارم بااونا

صبح زود بامامان رفته بودم پارک برای ورزش ونرمش

یکی ازورزشای مورد علاقم بدمینتونه وجدیدا علاقه زیادی بش پیاده کردمآرام

خیلی قشنگ  گارد سرویس ومی گیرم وعالی سرویس می زنم آرام

حدود ساعت 8صبحه وهنوز هیچ بچه ای توزمین بازی نیست فکرکنم اکثرشون خوابنچشمک

 

سحرخیزباشید بچه ها، پاشیددیگهچشمک

به پت ومت گفتم زود بخوابید دیروقته دیگه،صبح بایدبیدارشید

خلاصه هرچی روبه خودم می گن به عروسکام تحویل می دم

هاپو خوشگلمو خیلی دوست دارم وکلی بش ابرازعلاقه می کنم

چیپس خوردنو موقع تماشاTv خیلی دوست دارمخندونک

بستنی باطعم لواشک وترشکم که نگو دیگهخوشمزه

 

روزجهانی کودک

بامامان رفته بودم پارک که توجشن مربوط به روزجهانی کودک شرکت کنم

 

بعدیک مدتی خسته شدم ورفتم بدمینتون بازی

آخه چقدربازی کردم یکم استراحت کنم نفسم جابیادخسته

بعد بازی دوباره رفتم سراغ جشن وتو همایش نقاشی شرکت کردم که خیلی بهم خوش گذشتآرام

بعدمراسمم بایک روحیه عالی راهی خونه شدم

توراه برگشت هوس ماهی کردم وبه مامان گفتم ناهاربرنج وماهی وترشی می خوام

بریم ماهی بخریم زود سرخ کن من بخورم،آخه خیلی دوست دارممحبت

این عکسم مربوط به یک روزصبحه که بابابا داشتم می رفتم مهدکودک

من ومامان پگاه که یک مدته داره بدمینتون وحرفه ایی واصولی بامن تمرین می کنه





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 / 8 / 1393 | 12:28 | نویسنده : آرتین کوچولو

پروازما ساعت 5 صبح روز دوشنبه 12 آبان به سمت اهوازبود.بابایی ساعت 9شب یک شنبه به سمت مشهد پروازکرد وبابا جون ومامان جون شبو خونه ماموندن تاصبح ماروبه فرودگاه ببرن.وامان ازدست من که اون شب چیکارکردم،  گیرداده بودم بابایو می خوام ویک بند گریه می کردم واصلا نذاشتم مامان بخوابه اخرشم مامان منو توبغلش گرفت وکلی قدم زد وتوهمون حالت خوابم برد.

ساعت 3:30صبح به سمت مهرآبادحرکت کردیم وبعدازگرفتن کارت پروازازباباجون ومامان جون خداحافظی کردیم وراهی سالن پروازشدیم.منم تقریبا 45 دقیقه ایی روتو مسیرخوابیدم ودرنهایت ساعت 6 پروازتوفرودگاه اهوازبه زمین نشست.

گیرداده بودم که بایدسواراتوبوس بشیم وبریم پای پرواز

اکثر عکسای این سفر مربوط به مراسم محرم بود که توپست قبلی گذاشتم

یکی دوروزیم هوا بارونی بود که بیرون نرفتیم

روزپنج شنبه رفتیم باغ باباگلی

پرتقالها ونارنجها تقریبا رسیده بودن وعطرشون فضای باغو پرکرده بود

کارم شده بود چیدن پرتقال ونارنج ونارنگی

اینجاهم چندتانارنج چیدم که ببرم سرسفره که مامان توراه دستگیرم کردوهمه ازدستم ریختن

 

درحال تماشای مراسم شام غریبان

اینجاهم گیرداده بودم که باید ماشینو ببریم کارواش

وهمش می گفتم اه اه خیلی کثیفه

روزجمعه ساعت 9 به اتفاق باباگلی ومامان جون ازدزفول به سمت تهران حرکت کردیم

جاده فوق العاده شلوغ بود و مجبورشدیم یک ضرب تا اراک حرکت کنیم.نهارو اراک خوردیم وراهی تهران شدیم

این عکسا هم توشهراراک گرفتم

بالاخره سفرما باکلی خاطرات شیرین به اتمام رسید

 

این سوغاتیا روبابایی ازمشهد آورده بود واین جانمازم اختصاصی برای شما تادیگه کاری به سجاده بقیه نداشته باشیچشمک





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 17 / 8 / 1393 | 12:22 | نویسنده : آرتین کوچولو

مامان وبابا خیلی دوست دارن منوبامراسم مذهبی آشنا کنن.برای همین امسال برام زنجیرخریدن ومنم یادگرفتم زنجیرزنی کنم وهمش حسین حسین می گفتم

محرم امسال ما به خوزستان رفتیم وبابا به مشهد.

روزعاشورا مامان ماروبه مراسم تعزیه برد تاازنزدیک با واقعه عاشورا آشنابشیم

سپاه یزید

کاروان اسرا

حجله حضرت قاسم(ع)

 

من وپسرخالم علی که خیلی دوستش دارم

تواین محرم حسابی عزاداری کردم وخیلی چیزایادگرفتم

به امیدقبولی عزاداریهای همه دوستان





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 / 7 / 1393 | 14:58 | نویسنده : آرتین کوچولو

بالاخره اومدم.

امان ازدست مامان پگاه.این روزاسرش خیلی شلوغه وبه همه چیزاهمیت می ده جزوبلاگ من عصبانی

 

این تی شرت رو خیلی دوست دارم چون خودم طرح روشو انتخاب کردم ودادم برام طراحی کنن

اینجا هم پوشیدم و آماده شدم تابریم مهمونیچشمک

بامامان جون ومامان پگاه  وآروین رفته بودیم تره باروشهروند

همون اول مامانو مجبورکردم واسه من بلال بخره وخام خام شروع کردم به خوردنخندونک

گیرداده بودم که آقای فروشنده ماهیو بده به من وولکن نبودم،من بکش اون بکششیطان

بعدشم رفتیم شهروند ومن همچنان درگیر ذرت خوردنم بودم وکاملا کچلش کرده بودمخنده

درآخرم مثل یک بچه گل منتظرشدم مامان وسایلو بذارتوماشینو وحرکت کنیم

 

مثلا واسه خودم خونه ساختم ووسایلمو چیدم دوروبرم

یک شب گیرداده بودم نون ونمک بخورم وحسابیم بهم چسبید،هوس دیگهخوشمزه

وقتی دوست مامان بخواد یخچالو تمیزکنه بازی منم شروع می شه وحرص مامان ودرمیارمعصبانی

ر

وقتی باباخیلی تند می ره قیافم اینجوری می شهتعجب ومی گم تندنرو خطرناکه

قابل توجه بابایی بااحتیاط برانیدچشمک

عاشق آبنباتم ومدل رنگین کمانیو خیلی دوست دارمخوشمزه

دربرابرشکلات وکاکائو هم نمی تونم مقاومت کنم بدجوری دوسشون دارم

آش خورحرفه اییم وباباگلی همیشه برام می خره

وقتی متعجب بشم قیافم اینجوریه

یااینجوری

به طراحی وتتو دست وبدنم علاقه زیادی دارم وحسابی واردشدم

نقاشی باآبرنگم که نگودیونشم.به خصوص روبدنممحبت

خودمو زدم به خواب ومثلا لالا کردمخواب

اینجاگیردادم بابا بیاد سالن خانما وبرقصه ومی گفتم هادی بیا دیسکو 

یاد بلغارستان افتاده بودم وولکن نبودمخندونک

مسابقات والیبال تیم ایران وحسابی دنبال می کردم وباقهرمانی بچه ها کلی ذوق می کردمتشویق





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 / 7 / 1393 | 14:44 | نویسنده : آرتین کوچولو

شرح ماجراتوادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد