آرتین کوچولوآرتین کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

بهونه نفس كشيدن

هدیه ختنه من

هدیه مامان وبابا برای ختنه من یک play Game موزیکال بود.خیلی دوسش دارم.     من عاشق چیزای رنگ رنگیم مامانی هم سلیقه منه وبرای همین تمام وسایل من رنگای شادومتنوع انتخاب میکنه آرتین درزمین بازی   عاشق این زنبوره شدم وباش حرف می زنم هه هه اوم او خخ هوم هوم آآ(نیازبه مترجم  زبان نوزادداریم لطفا درصورت امکان اطلاع دهید) هرطرف زنبوره می چرخه منم می چرخم انعکا س نور آینه هاشم  خیلی دوست دارم. مامان وبابای خوبم ازتون ممنونم بوسسسسس   راستی بابابزرگ دیروزاومد دیدنم ولی من همش خواب بودم قراره شده برام یک بعبعی کوچیک قربونی کنه،مرسی بابابزرگ ...
12 ارديبهشت 1391

ختنه پسرعسلم

ختنه پسرگلی یکشنبه ١٠ ٠٢ ٩١ بعدازیک ماه استرس وکلنجاررفتن بالاخره من وبابا تصمیم گرفتیم توی اردیبهشت پسرمون ختنه کنیم،بعدازپرس وجو ازدوستان وآشنایان وبررسی تفاوت دو روش رینگ وجراحی بالاخره قرارشدروش رینگ انجام بدیم.بانظرپزشک شما قرارشد ختنه تو بیمارستان بهمن انجام بشه که اگه مشکلی پیش اومد دکترخودتونم باشه.خلاصه قرارشدروزده اردیبهشت شماراختنه کنیم.من که ازاول ماه استرس داشتم وبابا هم بدترازمن بود.شب قبل ازرفتن من خیلی ناراحت بودم ومی گفتم بچم تحملش داره یانه؟وهمش باخودم کلنجارمی رفتم،که می تونم با قضیه کناربیام یانه؟ ازدست تنها بودنم می ترسیدم .چون مامان جون به خاطراینکه حال بابابزرگ مامان بدشده بودوتوبیمارستان بودمجبوربودشهرستا...
11 ارديبهشت 1391

من 40 روزه شدم

4٠ روزگی من روز40 ام مامان تنهایی  دریک اقدام شجاعانه منو حموم دادعجب شجاعتی،منم کاملا باش همکاری کردم وتووانم آروم نشستم،تامنولیف بزنه وسرمو بشوره، اینجا پسرگلم 4٠ روزه شده وار چله دراومده فدات بشن مامان وبابا اینم من ومامان جونم   ...
7 ارديبهشت 1391

اولین مهمونی رسمی زندگی من(تولدبردیاجون)

سلام به همگی،مامانی به خاطر کارای پایان نامش سرش شلوغ ودیربه دیر سایت منو مدیریت می کنه،به خاطر همین ازدوستای گلم معذرت میخوام.   اولین مهمانی رسمی من در37 روزگی من به همراه بابایی ومامانی پنجشنبه به تولد دوستم بردیا رفتیم.بابا زودتر اومدخونه تابه مامان کمک کنه ومنونگهداره، تامامان هم خودش آماده بشه هم من آماده کنه ،منم  نامردی نکردم وتا دقیقه آخر شیطونی کردم ونق زدم. توراه رفتن ،هرکجا ترافیک روان بود می خوابیدم وهرجا شلوغ بودبیدارمیشدم ونق می زدم.مامان گفت نوزادم معنی ترافیک می فهمه، خلاصه بالاخره رسیدیم وتولدبازی کردیم. دوستای جدید پیداکردم،نینی های حوشگل وناز، من پسرخوبی بودم واونجا اصلا اذیت نکردم،وحسابی ه...
7 ارديبهشت 1391

ماجرای عکاسی

  سلام قرارشدآرتینو آتلیه ببریم ازش عکس بگیریم، گفتم بزاریک تمرین تو خونه انجام بدم،ببینیم افتخارمی ده یانه؟ اول: پوشکشو عوض کردم دوم :دست وصورتشو شستم سوم:شیر بهش دادم سه مرحله بالا رو انجام دادم که سرحال بشه (به خیال خودم) چهارم :لباسشوعوض کردم پنجم :خواستم عکس بگیریم که خوابش برد خلاصه یک نیم ساعتی طول کشید تا آفا سر کیفش بیداربشه،دوباره شیر خوردن بالاخره بایک بدبختی چندتا عکس گرفتم.حالا فکرش کنید توآتلیه باید چنددست لباسم عوض کنه چی می شه؟ تازه تو این 10 دقیقه 5 دقیقه نق زده ببینید: لطفا عکساروتوادامه مطلب ببینید.مرسسسسسسسسسی تواین عکسا من٣٥  روزم شده.        &n...
1 ارديبهشت 1391

هدیه داداش آروین

سلام داداش آروین گلم برام یک هدیه خریده.یک پیشی ناز وخوشگل.راه می ره ،دمشو تکون می ده،چشماشم روشن وخاموش می شه تازه میومیو هم میکنه،خدایی خیلی با حاله خودتون ببینید. هدیه آروین جون  آروین درحال بازکردن هدیه اینم پیشی نازمن اینم من وپیشیم حالا توفکرم  ممنون داداش گلم   ولی چجوری هدیشو جبران کنم     ...
28 فروردين 1391

من یک ماهه شدم

من یک ماهه شدم              کارهای جدیدمن: من پدرومادرم رو کاملا می شناسم ازقبلم صداشونو می شناختما ،از تودل مامانی.ولی الان کاملا می شناسمشون. پاهامو به زمین فشار می دم وبه بالا سرمی خورم به خصوص رو تشک تعویضم که لیزه.آخ چه حالی میده سرسره بازی شیشه شیرمو کمک می کنم ونگه می دارم.  اگر مایل نباشم پستونکمو دستشو می کشم واز دهنم بیرون می یارم.یا پرتش می کنم بیرون.    اینقدرورجه ورجه میکنم که پوشک ولباسامو به سختی می شه عوض کرد از خودم اصوات درمی یارم ،اپرااجرامیکنم.ه ه ه،او او او،ها ها ها،اوم اوم اوم و    &nb...
27 فروردين 1391