آرتین کوچولوآرتین کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

بهونه نفس كشيدن

تورآزمایشی -باداب سورت (مازندران-ساری)

دوستای گلم اگه یکم دیرآپ شدم دلیلش مامان بود که باید از تزش دفاع می کرد ودرنهایت  مامان 6/12 دفاعشوبه خوبی انجام داد وبایک ارائه عالی ویک مطلب فوق العاده قوی موفق شد نمره کاملو کسب کنه.همکارا ودوستای مامانیم براش سنگ تموم گذاشتن وکلی تشویقش کردن واستادای مامانی کلی ازپشتکارواخلاقش ومطلب قویش تعریف کردن.   تواین دوهفته که مامان درگیر اماده شدن دفاع بود خیلی اتفاقو افتادکه بایکم تاخیر براتون بازگو می کنم. قراربود برای محک زدن من برای تصمیم گیری بردن به سفر، مامان وبابا رفتارواخلاق  منو توی چند تورآزمایش کنن. تورانتخابی دوم باداب سورت بود منطقه ای بکرتو استان مازندران که حدود 4:30 تا تهران فاصله داشت وتورسخت وطولانی بو...
18 شهريور 1392

سرزمین عجایب

 چندشب پیش به اتفاق خانواده یک سررفتیم سرزمین عجایب.ازاونجایی که من وداداشی جدیدا خیلی زورگوشدیم نمی ذاریم مامان صندلی جلو بشینه .یااون جلو می شینه یا من، ومامانی بنده خدا به عقب منتقل می شه.منم ترجیح دادم بین صندلی جلو وعقب اون وسط بیاستم ونظاره گراطراف باشم. جونم براتون بگه توهمون ابتدای ورود، دورازچشم بقیه کفشامو  درآوردم واونا روگم کردم برای همین مجبورشدم بدون کفش بچرخم ودرنهایت آخرشب به طور معجزه آسایی اونا پیدا شدن ویک آقای مهربون اونا روبه بابا تحویل داد.   ابتدا وروداین عروسک بامزه منو بغل کرد وکلی باهم رفیق شدیم.  بعدازاون من ازبین تمام باریها  یک راست رفتم سراغ قان قان وکلی قان...
9 شهريور 1392

آبشارتهران

آبشارتهران درشمال غرب تهران واقع شده واز رودکن وکوههای شمال غربی تهران سرچشمه می گیره. ازپایین مسیر تابالای اون حدود 25000متر.که باید تامسیرآبشارکوهپیمایی بشه.مجموعه جالب ودیدنی وجدیدیه که هوای کاملا متفاوت ومتمایزی نسبت به تهران داره. چندروزقبل به اتفاق خانواده راهی آبشارتهران شدیم.هوااولش خوب  وآفتابی بود ویک بعدازطهردل انگیز تابستونی روپیش روداشتیم.ولی یک دفعه  اون بالا همه چیز تغییرکرد وآسمون به شدت ابری شد وهمه جاتاریک. ابتدای ورود آسمون  یک دفعه ابری شد. منم گیج ومبهوت به اطراف نگاه می کردم که درعرض چند دقیقه همه چیز عوض شد. آسمون ابری شد وبارون قشنگی باریدن گرفت وخنکای لطیفی رو ارمغان ...
30 مرداد 1392

حس همکاری

سلام به همگی تیرماه اوج کاربابا جون بود ومامان یک تنه تمام مسولیتای زندگیو بدوش کشید تابابا با خیال آسوده به کاراش برسه.مردادماه اوج کارمامان بود وبابا همه شرایطو برای آرامش مامان فراهم کرد تامامان مقالاتات وپایان نامشو برای دفاع آماده کنه وبالاخره مامان اماده دفاع شد.   تودوهفته گدشته مامان کلا درگیرکاراش بود واصلا وقت آزادنداشت .ما هم سعی کردیم یک خونه مرتب ومنظم براش آماده کنیم تابا خیال راحت روکارش تمرکزکنه.منم تصمیم گرفتم پا به پای بابایی به مامانم کمک کنم.   مامان تایک دقیقه ازاتاقش بیرون میومدکه استراحت کنه بااشاره اتاق رونشون می دادم ومی گفتم (مامان درس )وحسابی کنترلش می کردم . واما کارای من: اول ازه...
25 مرداد 1392

تورآزمایشی-شمال (نور-چمستان-لاویج)

سلام به همه عزیزای خودم. قراره مامان وبابا منوبه یک مسافرت خارج کشورببرن وقرارگذاشتن تا  تواناییهای منو ارزیابی کنن.به همین خاطر تصمیم گرفتن سبک مسافرتهای داخلیو  تغییر بدن و شرایطو شبیه سازی کنن و رفتاروکردارمنو توی چندتورمختلف ارزیابی. اولین تورانتخابی تور نوروچمستان بود.که براتون توضیح می دم. مامان بعد ازیک تحقیق وتفحص کامل برای یک توریک روزه به چمستان ودریاچه الیمالات وآبگرم لاویج ثبت نام کرد.زمان حرکت روزجمعه بود. برای همین مامان  خوبم ازروزقبل تمام وسایلو وتجهیزات مورد نیازسفرو آماده کرده بود. جمعه ساعت 3:45 ازخواب بیدارشدم وهمراه بقیه به محل قرار حرکت کردیم.باباجون چون می خواست روزه بگیره همراه مانی...
13 مرداد 1392

عاشقانه ای برای پسرم(2)

  دراین یک سال واندی که باهم بودیم مفهوم جدیدی ازواژه عشق را برایم ترسیم نمودی.زاویه نگاهم رابه دنیا تغییردادی،ودریچه تازه ای ازمعنای دوست داشتن رابه رویم گشودی. بندگیم رابه معبودخالصان ه ترکردی وآرام بخش جان خسته ام بودی. توکه بودی که باآمدنت مفاهیم زندگیم راتغییردادی وتصویرجدیدی ازدنیادربرابردیدگانم گشودی   هرکه هستی  به زندگی من خوش آمدی                   که خوشم آمدازآمدنت   دلبندم روزهای شیرین طفولیتت چه زودمی گذرد و نازنینم چه به سرعت به بالندگی می رسی ومن بادیدن قامت همچون سروت احساس غرورمی کنم....
4 مرداد 1392

قلعه سحرآمیز

  علارغم مشغله زیادباباجون ایشون لطف کردویک وقت تفریح توپ به مااختصاص داد.بابا جونم ممنون اول بگم که کلا روحیات من توتفریح خیلی شبیه مامانمه.عاشق طبیعت وفضای بازم.برای همین ازمحیطهای سرپوشیده کمترخوشم میاد.ولی به خاطر بقیه منم تسلیم شدم وعازم قلعه. درابتدای ورودمنتظر برای بازشدن درب قلعه      ازاین بازی خیلی خوشم اومدباید باچکش توسرموشا می زدم وامتیازمی گرفتم.منم با بی رحمی تموم چکشوروصفحه می کوبیدم وموشاروفراری می دادم.     بابایی که یاددوران سربازیش افتاده بوداونجاشروع به آموزش نطامی به مامان وبقیه کرد.خدایی هدف گیریاشم حرف نداشت وکلی امتیازگرفت. &nbs...
26 تير 1392