آرتین کوچولوآرتین کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

بهونه نفس كشيدن

سفربه خوزستان(آبان 93)

پروازما ساعت 5 صبح روز دوشنبه 12 آبان به سمت اهوازبود.بابایی ساعت 9شب یک شنبه به سمت مشهد پروازکرد وبابا جون ومامان جون شبو خونه ماموندن تاصبح ماروبه فرودگاه ببرن.وامان ازدست من که اون شب چیکارکردم،  گیرداده بودم بابایو می خوام ویک بند گریه می کردم واصلا نذاشتم مامان بخوابه اخرشم مامان منو توبغلش گرفت وکلی قدم زد وتوهمون حالت خوابم برد. ساعت 3:30صبح به سمت مهرآبادحرکت کردیم وبعدازگرفتن کارت پروازازباباجون ومامان جون خداحافظی کردیم وراهی سالن پروازشدیم.منم تقریبا 45 دقیقه ایی روتو مسیرخوابیدم ودرنهایت ساعت 6 پروازتوفرودگاه اهوازبه زمین نشست. گیرداده بودم که بایدسواراتوبوس بشیم وبریم پای پرواز اکثر عکسای این سفر مربوط...
24 آبان 1393

محرم 93

مامان وبابا خیلی دوست دارن منوبامراسم مذهبی آشنا کنن.برای همین امسال برام زنجیرخریدن ومنم یادگرفتم زنجیرزنی کنم وهمش حسین حسین می گفتم محرم امسال ما به خوزستان رفتیم وبابا به مشهد . روزعاشورا مامان ماروبه مراسم تعزیه برد تاازنزدیک با واقعه عاشورا آشنابشیم سپاه یزید کاروان اسرا حجله حضرت قاسم(ع)   من وپسرخالم علی که خیلی دوستش دارم تواین محرم حسابی عزاداری کردم وخیلی چیزایادگرفتم به امیدقبولی عزاداریهای همه دوستان ...
17 آبان 1393

ماجراهای آرتین10

بالاخره اومدم. امان ازدست مامان پگاه.این روزاسرش خیلی شلوغه وبه همه چیزاهمیت می ده جزوبلاگ من   این تی شرت رو خیلی دوست دارم چون خودم طرح روشو انتخاب کردم ودادم برام طراحی کنن اینجا هم پوشیدم و آماده شدم تابریم مهمونی بامامان جون ومامان پگاه  وآروین رفته بودیم تره باروشهروند همون اول مامانو مجبورکردم واسه من بلال بخره وخام خام شروع کردم به خوردن گیرداده بودم که آقای فروشنده ماهیو بده به من وولکن نبودم،من بکش اون بکش بعدشم رفتیم شهروند ومن همچنان درگیر ذرت خوردنم بودم وکاملا کچلش کرده بودم درآخرم مثل یک بچه گل منتظرشدم مامان وسایلو بذارتوماشینو وحرکت کنیم ...
29 مهر 1393

جاده چالوس(امام زاده ابراهیم)

شرح ماجراتوادامه مطلب ساعت 6صبح چندوقت پیش خونه روترک کردیم وهمراه دوستای خوبمون عازم امام زاده ابراهیم شدیم.هواابری وخنک بود وسوزسرما کاملااحساس می شد ولی ازاون جایی ک من میونه ایی بالباس گرم ندارم ترجیح دادم تیپ تابستونی داشته باشم ومقاومت می کردم.   درخال خوردن سیب زمینی آب پزداغ درکناررود آب رودخونه زیبای تومسیر که صدای دلنشینش گوشو نوازش می کرد بعدازصرف صبحانه به سمت قله حرکت کردیم تومسیریک گردوازدرخت چیدم وتااون بالا دستم بود وباش بازی می کردم هرجاخسته می شدم بابا گلی منو بغل می کردوبه راهمون ادامه می دادیم بالاخره بعد از1ساعت کوه پیمایی...
19 مهر 1393

فصلی دیگر

ر وزبه روزمن بزرگترمی شم وفصل تازه ای اززندگیم ورق می خوره. ماجرای اول: مربوط می شه به خداحافظی من باپوشک. مامان تصمیم گرفت ازپوشک گرفتن منو موکول کنه به بعدازمسافرت واواخرشهریور.برای همین بامدیر ومربی مهدم مفصل صحبت کردن وهمگی بایک برنامه منظم وهمزمان عملیات پوشک گیریو در30ماهگی شروع کردن.همکاری من باتیم عالی عالی بود وازهمون روزاول کاملا دستشویمو اعلام می کردم وبدو می رفتم کنارسرویس بهداشتی وکلیدبرق ومی زدم ودرب و بازمی کردم ومی رفتم داخل.چندروزاول مامان وبابا باهام میومدن ومنو می شستن.ولی الان خودم به تنهایی می رم واگه جیش کرده باشم خودمو می شورم ولی برای شماره 2 مامان یابابا روصدا میکنم. وقتی مامان می خوادعکس بگیر...
12 مهر 1393

باغ گلهای بالچیک

به علت تعدادزیادعکسااوناروتوادامه مطلب می ذارم این دسته رزم تقدیم به شما ادامه مطلبو بخونیدتاعلتش وبدونید بالچیک باغ گیاه شناسی بالچیک ازنظرتنوع گونه ایی ووجودگیاهان نادر دومین رده رودرمیان باغهای اروپاداراست و وهرساله توریستاودانشمندان زیادی ازش بازدید می کنن.این باغ به دستورملکه رومانی ساخته شده ،زمانی که بلغارستان به تصرف نیروهای رومانی درمیاد ملکه رومانی درحین عبورازاین منطقه ازچشم انداززیباومنحصربه فرد این منظره متحیرمی شه ودستورساخت یک اقامتگاه تابستونی وصادرمی کنه.بعدازاینکه بلغارها رومانیها روازخاکشون بیرون می کنن این باغ به احترام ملکه رومانی به خاطر تلاشش درساخت باغ ورفتارخوبش بابلغارها حفظ می...
5 مهر 1393
3465 12 27 ادامه مطلب

بوی ماه مهر

چند وقت پیش مهدکودک یک لیست بلندبالا برای خرید نوشت افزار،وسایل کمک آموزشی،بازی ورنگ آمیزی توکیفم گذاشته بود مامان بعد ازصحبت کردن بامدیرمهدم وپرسیدن مشخصات وسایل، منو برای خرید به یک فروشگاه نوشت افزاربرد تامن طبق سلیقه خودم وسایلو خریداری کنم.فروشنده های مهربون به خاطراینکه من کوچکترین خریدارشون بودم وخودم همه چیزو انتخاب می کردم خیلی ازمن خوششون اومده بود وکلی منو تحویل گرفتن ویک سری هدیه هم بهم دادن وکلا همه می گفتن آرتین بیا اینجا آرتین برواونجا درحال انتخاب مداد بالاخره رنگ سبزباطرح Ben10انتخاب کردم درحال انتخاب مدادتراش ازاین قفسه هم دفتریاداشتمو برداشتم من و وس...
27 شهريور 1393
1672 10 20 ادامه مطلب