تاريخ : سه شنبه 29 / 7 / 1393 | 18:31 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 / 3 / 1393 | 0:31 | نویسنده : آرتین کوچولو

چندروزقبل از شروع مسابقات جام جهانی بابا من وآروین وبردمنیریه وبرامون لباس تیم ملی فوتبال برزیل وایران وچند تیم دیگروخرید.البته منم نامردی نکردم وبابارومجبور به خرید یک بال دیگه کردم تا کلکسیون توپامو کاملترورنگی ترکنمخندونک

 

ازبس بابا وآروین گفته بودن نیمارمنم همش می گفتم نیمار،نیمارودرنهایت هردومون لباس شماره 10 برزیل و خریدیم وروز مسابقه برزیل اونارو پوشیدیم وبابردبرزیل کلی خوشحال شدیم ومراسم عجیب وغریب خودمونو اجراکردیم.وهمش می گفتم آرتین نیماره هی هیزبان

 

باباهمش موقع پخش مسابقات آخرشب می خواد منوبخوابونه ولامپاروخاموش می کنه.منم قاطعانه می گم چراغا روخاموش نکن.نمی ترسم ،نمی خوابم،خوابم نیمیاد.بیدارمچشمک

 یک کمی مقاومت می کنم ولی یک جورایی این مدلی می خوابم

هنرنمایی ما دوتا

ودرنهایت فوتبال تبدیل به کشتی کج می شه 

واماماجرای جالب من باادبیات گفتاری خودم:

شنبه بعدازظهر مامانم خیلی خسته بودویک کوچولو هم بدحال وبی حال .برای همین خواست یک کمیاستراحت کنه،منم گیرداده بودم باموبایلش بازی کنم ازاون گیراچشمک.اما صفحه اون مرتب قفل می شد ،منممرتب می گفتم مامان قفل شد موبایلت. تامی یومد چشماش گرم بشه دوباره می گفتم قفله،خستمکرده،دوسش ندارم، بازکنش قفلو.شاکی

خلاصه مامانم عصبانی شدو بلندشدوگوشی وگرفت وقفل ورمزوهمه چیزشو غیرفعال کردوداددستم ورفت روتختش خوابیدو گفت توروخدا دست ازسرم برداروبذار 10 دقیقه بخوابم ،فقظ 10دقیقه هیچی نگو.

منم تواتاقم نشستم و ومشغول کندوکاو تو  موبایلش شدم. ازروی شکل منوها که حسابی توشناختشونحرفه ایی هستم ومهارت دارم وارد لیست شماره تلفنا شدم وجونم بگه به یک 12-10 نفری زنگ زدم بعضیا گوشیاشونو جواب دادن ومن با زبون خودم یک سلام واحوال پرسی کردم مثلا گفتم سلام، خوبی، آرتینمم،مامان خوابه و... وبعضیا هم جواب ندادن وبعضیاهم بعدازمدتی به مامان زنگ زدن.بعد 20-15 دقیقه تلفن مامان یک سره زنگ خوردومامانی با عصبانیت اومداتاق من وگفت همه عالم تواین 15 دقیقه با من کاردارن عصبانیوگوشی گرفت وبایک نگاه همه چیزو فهمید و ازشدت عصبانیت کلی خندیدخندهوگفت آخرش ازدست تویکیدیونه می شم ومنم زدم زیرخندهخنده وگفتم پدا خوبی ،خوابیدی؟چشمک

 

خلاصه بعضی ازدوستای مامان که بادیدن شمارش نگران شده بودن و بهش زنگ زدن باشنیدن موضوع کلی  خندیدن.

خلاصه آخرشم زنگ زدم به باباییتلفن و گفتم مامان حالش بده زودبیا ،بیاداروبده پدا بخوره. کبابم براش بخرخوبه دوغم بخر باشه .یادت نره.آب انبه وشیرکاکائوهم بخر،می خوام.خوشمزستخوشمزه





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 / 3 / 1393 | 10:45 | نویسنده : آرتین کوچولو

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 / 3 / 1393 | 15:47 | نویسنده : آرتین کوچولو

جمله مورد علاقه من اینه:عزیزم سلام خوبی

خداروشکرخیلی زود شروع به صحبت کردم ازحدود 7 ماهگی ، کم کم دایره لغاتم بیشتروبیشترشد وبالاخره درسن 2سالگی شروع به گفتن جمله کامل کردم وهرروزکه می گذره  جمله هام طولانی ترمی شه وراحت تراداشون می کنم.

ودلبریهام ازموقعی که صحبت می کنم چندبرابرشده

 

-موقع خواب می گم من خستم خوابم میادبعضی وقتا به ندرت فعل وفاعل وقاطی می کنم ومی گم من خستم خوابش میاد بعد ریز ریز می زنم زیر خنده ومی گم اشتباه گفتم خوابم میادخنده

-میرم زیرپتوو قایم می شم می گم آرتین نیست گم شده بعد می گم دالی پیداشده، ببینچشمک

-به توصیه یکی ازدوستای مامان وبابا برای تنظیم خواب من چندشب ازساعت 9خاموشی اعلام می شد عین پادگان نظامی خواب باش بود. وبساطی بودبیاوببین.منم درواکنش به این رفتار خونسرد جواب می دادم چراغاروروشن کنید توتاریکیم نمی خوابم چون خوابم نمی یاد به کی بگم خوابم نمی یادعصبانی.واونموقع بود که مامان وبابا بهم نگاه می کردن ومی زدن زیرخندهخندونک وبهم می گفتن روآرتین این روشها جواب نمی ده وکلا چندروزیه بی خیال موضوع شدن.غمناک

-اگه یک کاری درست انجام نشه می گم ای خدا ای خدا نشدشاکیخسته

هرکسی رودوست داشته باشم می بوسم ومی گم خیلی خوشمزه بودبوس

-رنگای اصلی وفرعیو کاملا بلدم حتی کم رنگ وپررنگشو خوب تشخیص می دم.آرام

شمارش اعدادم هم عالیه وهمش دوست دارم ازپله ها بالاوپایین برم وباصدای بلند اونا روشمارش کنم 1 2 3 و...راضی

-هرکارخوب ومثبتی که انجام بدم خودمو تشویق میکنم ودست می زنم ومی گم افرین ارتین ,براووتشویق

-مدل لباسو ورنگ  لباسم وست کفش وجوراب وکیف وکلاهمو خودم انتخاب می کنم وتازگیا باکمک مامان وبابا به رنگای مختلف بجزابی هم علاقمند شدم.بعدشم می گم خوشگل شدم دیگه راضی

-عاشق خرید وگردشم وهمش می گم بریم خرید بریم. بیرون بریم بریم واینارو باریتم ادا می کنم بریم بریم. بریم بریم بریم.

-مامان برای تربیت بهترمن وبه قول خودش آشنایی بامسائل علمی روز برنامه مشاوره روانشناسی کودک برام ترتیب داده ووقتی همراه مامان به اونجا می ریم چنان بادقت به حرفای مامان ومشاورگوش میکنم که هردوشون خندشون می گیره ووقتی مامان فعالیتهای منو توضیح می ده می گم منو می گه منو می گهچشمک

-اسم ماشینای زیادی و بلدم وهروقت بیرون می ریم همشون روبااسم ورنگ نشون می دم وحتی می گم شبیه مال کیه وکی مثلش  دارهآرام

-بازیای گروهی روخیلی دوست دارم و حتما افرادخانواده روبه بازیام دعوت می کنم.بیاین دیگه پگاه بیا،هادی بیا،آروین بیا،باباجون بیا و...

-تامامان می گه غذا چی درست کنم می گم خوب بریم بیرون پیتزا، کباب،ابگوشت،ماهی،برنج می خوریم دوغم می خوام.بعدش مامان غش می کنه ازخنده می گه حالا مگه رفتیم که شما دوغم سفارش می دی.منم می زنم زیرخنده ومی گم دوست دارممحبت

-اسم یکی ازدوستای مهدم باران منم همش میخونم باران ببار باران بباربعد می گم موزیکشو شنیدم راست می گم وخلاصه اونموقست که حسابی چلونده می شمبوس

-گزارش کارمهدکودک و کامل به مامان وبابا اعلام می کنم مثلا می گم باطاها نقاشی کشیدم باباران ماشین بازی کردم،آبمیومو خوردم ،بافریبا جون تاب بازی کردم و...

 

می رم تواتاق خودم درومی بندم  بعد بلند میگم:کارم داشتی،صدام کردی  یعنی صدام کنید تابگم بله بفرماییدخندونک

-بعدازخوردن غذا دستامو بلند می کنم وبلند می گم خداروشکرسیرشدم

بعدشم می گم مامان مرسی بابامرسی

وبه قول مامانم

پسرم دلبریهای توراپایان نیست

مابقی دلبریام بمونه برای  بعدبای بای





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 / 3 / 1393 | 16:22 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ازدوستایی که پیغام گذاشتم خیلی معذرت می خوام چون پست قبلیو حذف کردم وعکساروازنوآپلودکردم ونظرات پرمهرشون پاک شد. همراهان خوبم اناهیتا،نیلوفر،مهدی،آذین،معصی،مامان محمدطاها،مامان آیلین،مامان آرتین،مرجان،مامان بنیتا،زهرا،مریم و...بازم ببخشید. دوستای گلم لطفا آدرس سایت یاوبلاگ یا ایمیلتون بدیدرمزو براتون می فرستم.به دوستاییم که شمارشون دارم Sms می دم.ممنون






[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 / 3 / 1393 | 12:59 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 / 2 / 1393 | 13:22 | نویسنده : آرتین کوچولو

به خاطراینکه اردیبهشت فصل گلاب وگلابگیریه وزیباترین فصل ازلحاظ شکوفایی گلها تصمیم گرفتیم این مراسم زیبا روازدست ندیم برای همین مامان ازدوروزقبل کارهای ثبت نام وهماهنگی با تورمربوطه رو انجام داد وازروزقبلم تمام وسایل و تجهیزات لازمه رو آماده کرد .

روزجمعه 93/02/26 ساعت 3 بامداد ازخواب بیدارشدیم وبعدازآماده شدن حدود ساعت 3:30به سمت محل قرار حرکت کردیم.و پس ارپارک کردن ماشین به گروه ملحق شدیم وحدود ساعت 4:10 به سمت قمصر حرکت کردیم.

بقیه ماجرا درادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 / 2 / 1393 | 18:34 | نویسنده : آرتین کوچولو

پدرم توی معبد نوازشات

سجده های شکرمو جا میارم

غربت نگاه بارون زده امو

به طلوع دستای تو میسپارم

پدرعزیزم روزت مبارک

 

 

همسر عزیزم

نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را

نمی دانم که حس کردی سکوتم را

ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم

عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود

روزت مبارک

و

پسرم

میشــــه اسـم پاکتو / رو دل خـــــدا نوشت

میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید

میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید

کوچک مردخونه من روزت مبارک





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 / 2 / 1393 | 11:26 | نویسنده : آرتین کوچولو

کلا پسرسحرخیزیم وبه بازی وتفریح ودویدن تو هوای آزادصبح خیلی خیلی علاقه دارم وچون  این اخلاق وعادتم درست شبیه مامانم هردوتا مون روزای تعطیل صبح زود یکی دو ساعتیو تابقیه تو

خوا ب نازن به پارک می ریم وپیاده روی و ورزش می کنیم وحدودساعت 9صبح شاداب وسرحال برمیگردیم  خونه،سرراهم برای صبحونه نون داغ میخریم.

تواین فاصله هم معمولا  بابایی زحمت چای وکشیده وصبحونه راآماده کرده وهمه باهم یک صبحونه  حسابی می خوریم.تشویق

 

علاقه عجیبی به رنگ آبی دارم ازآبی کمرنگ تاسرمه ای وکلا هرترکیب رنگی که آبی توش بکاررفته

برای همین اکثراوقات مامان وبابا رومجبورمی کنم که لباس آبی تنم کنن وست آبی بزنم.خندونک

ساعت 7صبح به اتفاق مامان ازخونه بیرون زدیم وبه پارک اومدیم

 

اولش پیاده روی ونرمش

 

بعدشم بازی و ورزش

 

بین این همه تابم یک راست رفتم سراغ اون آبی رنگهآرام

 

تنوعو خیلی دوست دارم ومدل به مدل حالت عوض می کنم اینجا به مامان گفتم کلاهمو عوضی کن(یعنی کلاهمو برعکس بذارسرم)دلم می خواد دیگهخندونک

(البته این عادت خانوادگیمونه، کاریشم نمی شه کرد.تنوعو دوست داریم دیگه خیلی زیاد)چشمک

 

بعدش اومدم وخیره شدم به آب آبی رنگ ورفتم تو رویامتنظر

 آ

 

اینجاهم ترجیح دادم کلاهمو دربیارم وموهامو به دست بادبدم(پسری دربرابرباد)چشمک

 

هفته گذشته همایش وراهپیمایی سلامت بود که به اتفاق مامان ساعت6:30 صبح تو محل حاضرشدیم

 

بعد ازیک ساعتی راهپیمایی گروهی دلم هوای زمین بازیو کرد اونم تاب آبی

 

چندماهیه می شه که به راحتی ازپله های وسایل بازی بالا می رم وکاملا مستقل شدم

 

بامدلای عجیب وغریبم فرود میام

 

بعضی وقتاهم که پارک خلوته پایین سرسره استراحت می کنم

اینجاهم ساعت 8صبح وهنوزهیچ بچه ایی به پارک نیومده بود

(بابا پاشین دیگه چقدرمی خوابید کوچولوها)خندونک

 

ودرنهایت بعد دوساعتی بازی وورزش درحال رقص وآوازبه خونه برگشتم

البته تفریحات بعدازظهروشبم سرجاشه که معمولا کل خانواده روشامل می شه

سحرخیزباش تاکامرواباشیبای بای





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 / 2 / 1393 | 20:25 | نویسنده : آرتین کوچولو

عاشق سریالهای ترکیه ای یم.ووقتی شروع می شن یاجام کنارTv یابه صفحه TV میخکوب می شم

تودیدوبازدیدای نوروزی  که هنوزم ادامه دارن اول ورود بادوستام ارتباط خوبی داشتم وبعدازمدتی سریکی ازوسایل بازی دعوا ودرگیری شروع می شد

اینجا باآرشام سراسبش دعوامون شد

اینجاهم باعلی سرکامیونش

عاشق آینه قدی ام وتاخودمومی بینم شروع می کنم به فیگورگرفتن وآوازخوندن

توی بعضی مهمونیا حسابی آقا شده بودم

یک وقتایی ساعتها بااسباب بازیام مشغول می شم وبازی می کنم ومامان بانگرانی میادسراغم

ومیبینه حسابی توحسم ومنو بوسه بارون می کنه ومیره

یک مدل غذا خوردنم اینجوری روصندلی بایستم وسرپایی غذا بخورم

درب جعبه مدادرنگی آروینو شکوندم واونم قهرکرد

وکلی باهم درگیرشدیم ویک ساعتی به جون مامان غرزدکه  توهمش ازآرتین حمایت می کنی

وهمش می گی کوچولو ونمی فهمه پس من چی

مامان برای بهبود شرایط ماروازهم جداکرد ومنم رفتم به اتاق آروین وازشدت عصبانیت دستگیره کمدشو شکوندم واوضاع قمردرعقرب شد

البته غیرعمدی بود بخدا فقط داشتم باهاش بازی می کردم

یکی ازفعالیتهای موردعلاقم بهم ریختن تخت مامان وبابا بعد مرتب شدنشه

چندروزپیش تولدمامان بود وبابا ماروبه مناسبت تولد مامانی به صرف شام دعوت کردومامانم پیشنهاد کله پاچه داد

آخه مامانم عاشق غذاهای سنتیه،وچون تولدش بود ماهم قبول کردیم

البته خیلی ام دوست داریما،من که اونقدرخوردم که بشقابم خالی شده بودوبازم کوتاه نمی یومدم

ه  

سرراهم یک کیک شکلاتی خریدیم وبه خونه اومدیم

اینم هدیه آروین وآرتین وبابا به مامانی 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 / 2 / 1393 | 16:41 | نویسنده : آرتین کوچولو

 این عکسا دقیقا مربوط به سالروز تولدمه روز 24 اسفند که مامان از سرکاراومددنبالم ومنو ازمهدکودک به آتلیه برد.

1

 

 4 

 

10 

11 

12

 13

 14

15 

 پسرم باتمام وجود عاشقتم وهرلحظه شعله این عشق سوزنده ترمی شه

 

پروردگارا ممنونم به خاطر این هدیه زیبایی که به من تقدیم کردی  

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 22 صفحه بعد