تاريخ : سه شنبه 29 / 7 / 1393 | 18:31 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 / 12 / 1392 | 19:17 | نویسنده : آرتین کوچولو

این ارگ رو ناتاشا جون یکی ازدوستای بابایی برام خریده . ولی  به خاطر بزرگی ارگ سختش بود بیاره خونمون . برای همین جمعه گذشته  همگی رفتیم خونشون وخاله جون ارگو به من داد وکلی منو خوشحال کرد.ممنون ناتاشا جونماچ

 عاشق درس خودن وآموزش ویادگیریم.

بوسیله تبلتم شمارش اعداد،رنگها،میوه ها،زبان انگلیسی،رنگ آمیزی ،نقاشی و...رو خیلی خوب یادگرفتم .به کتاب داستان وشعرم خیلی علاقه دارم.

البته یک سری بازیا مثل Real basketball-Pou-Speed Car-Car Washو... روخیلی خیلی دوست دارم وتقریبا توی تمام بازیا حرفه ایی عمل می کنم حاضرم باهر کی بخواد مسابقه بدم وشرط بندی کنم.چشمک

 این عروسکای پت ومت دایی مهدی برام خریده وخیلی خیلی دوسشون دارمقلب

ازمکالمه تلفنی خیلی خیلی لذت می برم وبااحساس کامل با همه صحبت می کنم برای همین زنگ خورم بالاست وهمه دوست دارن روزی چندبارباهام حرف بزنن به من زنگ بزنومنم براشون شیرین زبونی کنم از خود راضی آتینم بفماییدچشمک

حدود ساعت 1شب بود وبابایی خواب ومامانی داشت مطالعه می کرد که من بااین لباسای سنتی جلوش ظاهرشدم وگفتم مامان عکس آتین عکس.مامان غش کرده بود ازخنده ولباسا روتنم کرد ومنم خودم این منظره روانتخاب کردم وفبیگورای مختلف گرفتم تا مامان ازم عکس بگیره مامان اونقدرازاین حرکات من خندش گرفته بود که طاقت نیاوردوباباروبیدارکرد ودوتایی تا 1ساعت به کارای من می خندیدن وریسه می رفتن.قهقهه

 

 

بعد ازهرحمام یک مراسم مسواک زدن دارم که حتماباید اجرا کنم وگرنه حمامم کامل

نمی شهنیشخند

 

علاقه شدیدی به آشپزی دارم وهمیشه بامامان سراین مساله درگیرم. مامان همش می گه نکن آخرفربرمی گرده وقابلمه ها می ریزن روسرت ومی سوزی ولی کی که گوش بده.

تازه کف گیر وقاشق وهرچی دستم بیاد برمی دارم وبه قابلمه ها می زنم.

واونوقته که من بدو مامان بدونیشخند

بعضی وقتا هم برای اینکه حرص مامانو دربیارم کلافههرچی دم دستم بیادتو قابلمه ها

می ریزم وهم می زنمشیطان  ومی گم پدا آتین آشپزه  خوشمزه

 

برنامه Tvآموزش آشپزی بود وطرزپخت جوجه وکباب برای بچه ها.منم بادیدن برنامه دیگه ولکن نبودم ویک ریزمی گفتم جوجه،کباب اونقدر گفتم تا مامان  مجبور شدبه بابا زنگ بزنه وبگه سرراه برامون جوجه وکباب بگیره وبیاره.

علاقه شدیدی به جاروکشیدن دارم وتو این روزای خونه تکونی حسابی به مامان و بابا کمک می کنم .مامان وباباروکمک من حساب کنید،آرتین درخدمتهخنده

 

ترشی خورحرفه ایم ویک کاسه کاملو یک نفس می خورم ،ترشه ولی خوشمزستخوشمزه

 

این تقویموهمکارای مامان وبابا زحمت کشیدن وبرام درست کردن

البته یکی برای من ویکیم برای آروین.

دسستتون دردنکنه خاله ها ی مهربونخیلی ممنونماچ

تو خونه تکونی مامان می خواست تمام قوطی های منو دوربریزه که ازم خواست باهاشون عکس یادگاری بگیرم تاوقتی بزرگ شدم یادم باشه چه شیرا وسرلاکایی خوردم تابزرگ وقوی شدم.





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 / 12 / 1392 | 22:58 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : پگاه مامان آرتین]
تاريخ : دوشنبه 28 / 11 / 1392 | 22:54 | نویسنده : آرتین کوچولو

 چون من تازه بهبودپیداکرده بودم مامان وبابا تصمیم گرفتن علی رغم میل شدیدشون به مسافرت فعلااز خواستشون دست بکشن وبه تهران گردی وگشت وگذارتوکوهها ودشتهای اطراف بسنده کنن ومسافرتمون روبرای یک فرصت مناسب تربه تعویق بندازن


برای همین جمعه به اتفاق خانواده یک سررفتیم سمت کن وسولقان وسنگان

کوههای منطقه پوشیده ازبرف بود وازبارش برف هفته پیش سفید پوش 

ر

 هوا عالی وصاف وآسمون آبی آبی بودوسکوت وآرامش عجیبی همه جا حکمفرما

ماهم حسابی خوش گذروندیم وکلی عکس گرفتیم

 

بعد ازکلی گشت وگذاروتفریح تومنطقه واسه خوردن ناهاربه یک باغچه رستوران رفتیم

منم تو اتاقک کلی باعینکم بازی کردم و منتظر شدم تا نهارمو بیارن

 سفارش من غذای موردعلاقم دیزی با دوغ وماست بودخوشمزه

دیزی منو بیارید لطفا می خوام خودم بکوبمش .

بعدازنهار همگی به یک پیاده روی سبک رفتیم وازتماشای طبیعت حسابی لذت بردیم

 

 بعدازاونم برای صرف چایی وعصرونه روانه پارک کوهسارشدیم و

تاجایی که جاده اجازه می دادبالارفتیم

هواعالی ومحشربود. روحیمون حسابی عوض شدوشارژشارژشدیم

  

 

پنج شنبه گذشته به اتفاق خانواده برای خریدعید رفتیم بیرون

  

 بعدازکلی خریدوچرخیدن توپاساژاومجتمعهای مختلف حسابی گشنه شده بودیم وعجیب

من ومامانی هوس جیگر کرده بودیم،برای همین بااصرارمابه یک جیگرگی رفتیم

آخه من عاشق  دل وجیگروقلوه وجوجم،برای همین برای خودم کلی سفارش مجزادادم و

آخرشم گفتم عمو دوغ دوغ 2تا

 

درآخروموقع برگشت به خونه یک کیک شکلاتی خریدیم وبهبودی کامل منو جشن گرفتیمهورا

 

جمعه گذشته هم حوصله خونه موندن و نداشتیم ،اصلا تعطیلات ماباخونه نشستن

میونه ایی نداریم وهرجورشده باید ازخونه بیرون بزنیم

برای همین همگی به فروشگاه یاس رفتیم

اول ازهمه من به شهربازی اونجارفتم وکلی بازی کردم 

 

 

 

 

 

بعدازبازی دلم ضعف رفت وگشنه شدم البته بقیه هم حسابی گشنه بودن ومنتظرتامن اعلام کنم برای همین به یکی ازغذاخوریهای اونجارفتیم و

من سفارش چلوکباب دادم اونم باماست ودوغ

ببخشیدآقاکی سفارش من آماده می شهمنتظر

ممنون،به نطرمیادخیلی خوشمزه باشه بذارطعمشوامتحان کنم ببینم چه مزستزبان

بعدازصرف نهاربرای خرید به قسمت همکف رفتیم

عاشق قفسه هاییم که یخچال وفریزردارن وبادخنک وسردشون به صورتم می خوره 

 به به چه چیزای خوشمزه ایی ،خوب چی بردارممتفکر

مامان جونم ،ماکارنی وورمیشل ولازانیایادت نره من خیلی خیلی دوست دارماقلب

روغنم که برداشتیم،بابا جون دیگه چی لازم داریممتفکر 

 بعدازاومدن به خونه کلیه خریداروچک کردم تا مطمئن بشم همه سفارشای من خریداری شده،که به نظر اومدهمه چی ok هستشچشمک

 واین سفارش ویژه من باانتخاب شخص خودم بود

(یک مسواک با خمیردندون ژله ایی میوه ایی)

وچون عاشق مسواک زدنم یک سره مسواک وخمیردندون دستمه وتوخونه رژه می رم

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 / 11 / 1392 | 9:49 | نویسنده : آرتین کوچولو

 

پســـرم،

 

برگ گلــــم،

 

غنچه ی خوشرنگِ دلــــم،

 

دست خود را حلقه کن برگردنـــــم،

 

خنده زن بر چشمهای خستـــه ام،

 

عشق تو آواز صبح زندگیســـت،

 

مهر تو آغاز لطف و بندگـی اســـت،

 

سر گذار برشانه هایِ مـــــادرت،

 

بوسه زن بر گونه هایِ زردِ مــن،

 

خانه ام سبز از صدای شادِ توســت،

 

مادرت مست از نوازشهـایِ توســـــت.

(خداروشکرحالم خوب خوبه و درسلامت کامل به سرمی برم)

 

تشکروسپاس فراوان ازهمه دوستان وهمکاران بامحبت وعزیز وبامعرفتی که با تماسا

واس ام اس ا وکامنتا وارتباطات دنیای مجازی  همه جوره جویای حال آرتین وما بودن

وماروشرمنده  محبت خودشون کردن.

خوشحالیم که تواین دنیای مجازی یک عالمه دوست خوب وبامحبت پیدا کردیم که عاشقانه وبی ریا دوستمون دارن .

ماهم صمیمانه وباخلوص نیت دوستون داریم

لحظاتتون پرازشادی وشورمهربونا





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 / 11 / 1392 | 0:35 | نویسنده : آرتین کوچولو

 سلام دوستای خوبم ببخشید بازم دیرآپ شدم امان ازدست این مامان پگاه وکاراش.چشمک

مامان درگیر شرکت تو یک همایش علمیه، برای همین تمام حواس وذهنش روی اون متمرکزه ووبلاگ منم به کلی فراموش کرده،ولی خوب اشکال نداره من درکش می کنم چون عاشق درس وعلم ومقاله وکنفرانس واینجورچیزاست.


واما داستان بستری شدن من:

2روزی بودآب ریزش بینی  وتک سرفه های خفیفی داشتم ودارومصرف می کردم تا اینکه شنبه شب سرفه هام زیاد وشدید شد.صبح روزیک شنبه سرفه ها خیلی شدت گرفت برای همین بابا قبل ازمهد منو به بیمارستان بردتاپزشک یک معاینه کامل انجام بده،پزشک مهربون بادیدن وضعیت من وبعدازمعاینه وشنیدن صدای ریه دستورداد ازم عکس ریه بگیرن،توعکس یک عفونت جزیی توریه  سمت راستم مشاهده شد وپزشک  بلافاصله دستوربستری داد

بابافورا بامامان تماس گرفت ونطر پزشک و به اون گفت و بامشورت هم قرارشد منوبستری کنن ومامانم باسرعت برق خودشو ازمحل کاربه بیمارستان پارس رسوند.

تا مامانو دیدم گفتم مامان سرم ،مامان خون

ومامان چشماش پراشک شد وزدزیرگریه

یک سره توراهروسراغ کمدعروسکا می رفتم وهردفعه یک دونشو برمی داشتم ومیاوردم 

تااینکه کم کم کمدوخالی کردم 

موقع خون گرفتن مامان طاقت دیدن صحنه رونداشت وبیرون رفت وبابابزرگ پیشم موندتانمونه برداری ازم انجام بشه ومنم سویچ ماشینشو گرفته بودم وعین خیالم نبود که نمونه بردارچی کارمی کنه ومامان بیچاره درحال گریه بود

تاساعت 10 شب بابا یی پیشمون موند کلی منو مشغول کردولی بعدازساعت 22 به آقایون اجازه موندن ندادن وبخش فقط مخصوص مادران وکودکان بود .بابایی رفت ومنو ومامان تنها تنهاشدیم

مامان که کلیه وسایل مورد علاقه منو (کتاب داستان وپلنگ وتبلت ومدادرنگی و...)ازخونه آورده بود کاملا منوسرگرم کرد

حدود ساعت 23 کتاب داستان می خوندم وعکساشو نگاه می کردم

که یک دفعه چشمام گرم گرم شد وخوابم برد

ساعت 24 نوبت تزریق آنتی بیوتیکا بود برای همین بااومدن پرستاربیدارشدم وباتزریق مجددسرم یک کوچولو گریه کردم.

مامانیم برام شیردرست کرد وبهم داد تابخورم وآروم بشم

 

1ساعتی برام قصه خوندوباهام بازی کرد تاشیشه به دهن خوابم برد 

چندباری تاصبح بیدارشدم ومامان مرتب بغلم می کرد ومراقبم بود. بابا هم مرتب

اس ام اس می داد وزنگ می زد ومنم باهاش حرف می زدم وکلی می خندیدم

صبح روزبعدآقای دکتربرای معاینه به اتاقم اومدوتامنوتواین حالت دید گفت

عجب پسرخوش اخلاقی

سرصبح کلی روحیه گرفت وحسابی بوسم کرد

یک بند خودمو وزن می کردم تاببینم چه تغییری حاصل شده (لاغرنشده باشم)

این آقاپسرگلم اسمش سبحان بود و حسابی باهاش دوست شده بودم وکلی باهم بازی کردیم 

واون لحظات سخت وتبدیل به لحطات شیرین وبه یادموندنی کردیم

حدود ساعت 1 ظهربعد ازچک کردن آخرین نتایج آزمایشات توسط پزشک ومعاینه کامل دستورترخیص صادرشدوبعدازانجام مراحل اداری به خونه اومدیم

 مامان وبابا کاملا لباسای منو تعویض کردن و منو حسابی شتشو دادن ومرتب کردن

منم بدورفتم روتختشون وهمونجاخوابیدم (خوابیدن اونجااحساس آرامش عجیبی بهم میده)

بعداز2ساعت خواب شیرین بایک لبخند ملیح بیدارشدم 

بعدازظهرم به خاطر ترخیصم یک جشن گرفتم وموزیک ماشینموروشن کردم

وحالا برقص وکی نرقص

نای نای نای نای ،نینای نای نای نای

به امید شفا همه مریضابه خصوص کوچولوهای نازودوست داشتنی(آمین)





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 / 11 / 1392 | 22:54 | نویسنده : آرتین کوچولو

روشهای خوردن من مدلهای مختلفی داره بعضی وقتا خیلی مشتی وقاطی پاتیه ،بعضی وقتا هم خیلی تمیز وآقا  غذامی خورم.ولی درکل مامان وباباچون می خوان من  تو غذاخوردن  کاملا مستقل بشم وبااشتها غذابخورم منو توغذا خوردن آزادمی ذارن.ولی  بارعایت نکات ایمنی وبهداشتی .

مدلهایی از غذاخوردن من:

روش میکس

توی این روش همه چیزباهم مخلوط می شه ویک معجونی بدست میادعجیب وغریب که هیچ شباهتی باغذای اولیه نداره،ولی درکل ترکیباتش برای بدن مفیده وخیلی خوشمزستنیشخند

 

 

 

 

روش مودبانه وباکلاس

ازبادست خوردنش بگذریم همینکه میکس نکردم کلی هنرهچشمک

 

عاشق سسم،وهمیشه باید انواع سس دم دستم باشه ازسس تندهندی گرفته تاکچاب وباربی کیو ومایونز وخردل وهزارجزیره وسس سیب زمینی و... 

خانوادتن اهل شیرینی وشکلات ومعجون وکلا خوردن هستیم وخیلی خوش خوریم وبارژیم واینجوربرنامه ها میونه ایی نداریم وچون اهل ورزشیم اصلا مشکل اضافه وزن نداریم ونخواهیم داشت.


ازبس نون خامه ایی دوست دارم اجازه ندادم مامان اونارو تو ظرف بچینه

معجونو که باید هفته ایی یک بار بخورم تارو فرم بیام

دنتم خیلی دوست دارم

کاکائو وشکلات واسمارتیزو ...که جای خودداره 

پشمکم  حسابی دوست دارم وخوشم میادباهاش بازی کنم وپیچش بدم

 

میوه هایی که پوستشون راحت جدامی شه مثل موزونارنگی روخیلی دوست دارم وهمیشه خودم پوست می گیرم ومی خورم(مستقل وخودکفا)از خود راضی

 

 گوجه از علایق منه

اینجاهم مامان می خواست منوببره حمام که هوس گوجه آبدار بانمک کردمخوشمزه

وتا نخوردم حمام نرفتمزبان

تخمه رو به طورعجیبی می پرستم وهمه مدلشو پایم 

بقیه عکسارم توپستای بعدی می ذارم





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 27 / 10 / 1392 | 15:21 | نویسنده : آرتین کوچولو

مامان وبابا وقتی توانایی منو تویادگیری کلمات وشعر واعداد وزبان انگلیسی دیدن تصمیم گرفتن استعداد منو تومسیردرست پرورش بدن  وجهت دارکنن.ازاونجا که امکان پخش CDوDVD توهمه جا فراهم نبود وکارتای آموزشی توسط بنده پاره می شد تصمیم گرفتن، برای من یک تبلت بخرن که هم جنبه آموزشی وبازی داشته باشه  وهم بتونه توانایهای منو تقویت کنه وبه راحتی هم قابل حمل ونقل باشه وازهمه مهمترباعث بشه من دیگه بی خیال تبلت آروین بشم.

 

وبالاخره اونو برام خریدن.

شو لباس:

وقتی شو لباس وشال وکلاه راه میندازم هزارمدل فیگورمی گیرم وعشوه میام

وهمش می گم عکس عکس.یعنی مامان ازم عکس بگیر(خدایی ازمدلاخوشگل ترنیستم)زبان

 

ماجراهای صورتی: 

این پلنگ صورتیو  چند وقت پیش پرستارم برام هدیه آورده ومن خیلی خیلی دوسش دارم وبه خاطرعلاقه ایی که به پرستارم داشتم ودارم ،اسمش گذاشتم مامان

 

پلنگه قسمتی اززندگیم شده براش خرید می کنم، بش غذا وآب وخوراکی می دم، مهمونی می برمش ،باش می رقصم ،درس می خونم و...

خلاصه توتمام مراسمات وسر سفره ومیزوبیرون وخریدوهمه جا حضور داره


خوشگلم برای تو خریدم ،بخورخیلی خوشمزست

پذیرایی ویژه از صورتی(بخور عزیزم تعارف نکن)

 باهاش بازی می کنم وبارفیکس می زنم

  

 سوارماشینم می کنمش ومی چرخونمش

 

   

سرگرمیهای مورد علاقه من :

ماشین بازی

الاکلنگ 

 

جاروبرقی وجاروکشیدن 

تماشای تبلیغات وتیزرای تلویزیونی وهم آوایی بااونا

مولفیکس مولفیکس هی هی

روشن وخاموش کردن لامپ ولوستر وچراغ تامرزسوختن ونگاه به نقطه هدف

 

 

وقتی نخوام عکس بگیرم:

این اداهارودرمیارم

بستن چشمام

 

بی توجهی 

حرکات ورزشی:

تمرین بازکردن پاهاوتقویت عضلات دوسروچهارسرران 

کله ملق وپشتک

ودرآخرم بعد ازورزش اینجوری دلبری می کنم

مامان عاشق این مدل خندیدن وعشوه گریمه

 

 

وحالا داستان خاندان صورتی:

بعدازاینکه صورتی شد همه چیزمن،وحمل ونقلش بااون هیکل بزرگ برای همه یک معظل شده بود،بابابه مامان گفت پگاه براش یک سایز کوچیکشوبگیر که بتونیم همه جا ببریمش،مامان باچندروزتاخیریک روز باصورتی کوچولو اومدخونه همون روز بابا هم با یک صورتی دیگه واردشد

خلاصه یک صورتی شد 3تا وهممون کلی خندیدیم ویک مشکل شد 3مشکل

ولی خدایی بگم دیگه موقع بیرون رفتن وخرید ومهد و...نی نی صورتی باخودم میبرم ولی مامان صورتی  یک چیز دیگستچشمک

  

درحال آموزش به خانواده صورتی (مامان وبابا ونی نی)

Cherry 


 

عشق درس:

عاشق درس خوندن وکتاب وخودکارومدادونقاشی و...هستم

درحال درس خوندن بادادا،خوب داشتیم می گفتیم20 مدادداریم 3تاش می دیم به صورتی چندتا

می مونه؟؟؟





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 / 10 / 1392 | 13:40 | نویسنده : آرتین کوچولو

این مطلب برای زمان سفربه ترکیه ست.که مامان پرمشغله من وقت جم وجورکردن مطالب وعکسارونداشت که بالاخره همت کرد واوناروبرام گذاشت.


درمسافرت به ترکیه وشهرکوش آداسی وازمیر ازاونجایی که مامان وبابا عاشق مکانهای تاریخی ومذهبی هستن قسمتی ازتعطیلاتمون روبه بازدیدازاین اماکن پرداختیم.که ماهم ازاین بازدیدخیلی خیلی استقبال کردیم

اولین مکان شهرتاریخی افسوس بود که درزبان ترکی افس تلفظ

می شد

بقیه داستان توادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 / 10 / 1392 | 17:00 | نویسنده : آرتین کوچولو

 هرموقع اسم خرید بیادمن زودترازبقیه آماده می شم ودبدو که رفتم

 مامان یک سری وسایل خونه نیازداشت برای همین دونفری به فروشگاه لوازم خانگی رفتیم. تامامان درحال انتخاب وسایل موردنظرش بود منم ازفرصت استفاده کردم ورفتم سراغ لباسشوییا ودراشونو بازکردم ویک نگاه به داخلشون انداختم

آقای فروشنده هم کلی ازاین کارمن خوشش اومد وباهام دوست شدوبهم شکلات داد

 به خاطرمسافرت ترکیه مامان وبابا تشخیص  دادن واکس 18 ماهگی رو بجای آخر شهریور توی مهربزنم که توی مسافرت مشکلی پیش نیاد(البته بعد ازمشورت باخاله وپزشک خودم).

برای همین هفته اول مهرماه همراه بابا  ومامان به یکی ازمراکزبهداشتی رفتیم ولی پس ازمراجعه خیلی راحت گفتن واکسنمون تموم شده  وهفته آینده برامون می رسه 


منم شاد وخوشحال ازنزدن واکس راه خونه روپیش گرفتم.لای لالای لای لای لای

درحال قدم زدن کناربابایی درطول مسیر

تومسیر برگشت تاچشمم به بالا (توپا)افتادکنارفروشگاه ورزشی میخکوب شدم .

آخ جون اینهمه بال رنگارنگنیشخند

 بابا بین راه ازماخداحافظی کرد ومن ومامان به سمت خونه حرکت کردیم.

مامان چون خیلی به آفتاب  گرفتن مسقیم اهمیت می ده سرراه منوبه پارک بردتاهم آفتاب بگیرم وهم بازی کنم.که خیلی خیلی خوش گذشت.

خدازی کنم

 آرتین به دنبال کلاغا 

درحال پیداکردن آ قاپیشی بین درختا .پیشی کجارفتی؟زود برگردمنتظر

ایستگاه کرایه دوچرخه ومنم که عشق دوچرخم پس بازم توقف می کنیم.مامان ایست

آخرم رفتم تو ایستگاه وکلی بادوچرخه ها بازی کردمزبان 

بالا خره این رفت وآمد ما به مرکزبهداشت وپارک 4ساعت طول کشیدتعجب

 

مامان کلا ازکالاسکه من به عنوان سبدخریدش استفاده می کنه.

آخه مامان خانم ،این کالاسکه من مگه سبد خریدشماست!کلافه

بقیه عکسای مهرماه رو توادامه مطلب می ذارم



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 / 10 / 1392 | 20:35 | نویسنده : آرتین کوچولو

 امسال یلدارو خونه خودمون برگزارکردیم.منم یک کوچولو سرماخوره بودم ویک جورایی روفرم نبودم.ولی شیطونیام سرجاش باقی وپابرجابودچشمک

من وسفره یلدا

  

آرتین ومامانی مهربون وزحمتکش

آرتین خان وبابای عزیزش(اینجا نگام بدنبال مسیر دود شمعه که تاکجابالا می ره،اوه)تعجب 

تواین قسمت کم کم روح شیطانیم سراغم اومدشیطانو...

اولش نگاه خریدارانه ایی به کیک انداختم وافکارم مرورکردم نیشخند

بعدتویک چشم بهم زدن دستم کردم توکیک ولیسیدمنیشخند زبان

حالا شیرینیاروریختم روی آجیلا وگندم برشته ها

بعدم گندومک وبرنجکو رومیز 

خلاصه همه چیزو روهم وتوهم ریختم ومعجون شب یلداروآماده کردم

آخرش که قراره همشون توشکممون باهم مخلوط بشن منم کارهمه روساده کردم دیگه 

 

این عکسا مربوط  می شه به جمعه ساعت 8صبح 


مامان عضو یک گروهه که برای تمام مناسبتهای ایرانی ومذهبی  واسلامی برنامه دارن

وکلا یک جمع فعال وپرکاروخلاقن

جمعه ساعت 6 صبح مامان بیدارشد وبعدازاماده شدن وردیف کردن کارا ی خونه راس ساعت 7 برای شرکت درمراسم ازخونه بیرون زدیم وباقان قان به محل  مربوطه رفتیم. 

 

 بچه های گروه کرسیای قشنگی روآماده کرده بودن وبساط چای ولبو وشلغم وآجیل وانارو ... آماده ومهیابود.

اینم یک کرسی دیگه باتزیین متفاوت

من ومامان ویکی ازدوستای خوبمون  که تواون صبح سردرفتیم زیرکرسی گرم

وسایل سنتی وقدیمی قشنگ وجالبی توسط گروه جمع آوری شده بود

(به یاداون قدیماٰ،دوره های بابابزرگا ومامان بزرگای بزرگترا) 

چراغ سه فتیله ایی،سماورای نفتی وظروف قدیمی مسی ونقره ایی و...

 وسایل گرم کننده قدیمی ونفتی که شاید تونسل من کسی دیگه اونارونبینه ونشناسه

ولی من دیدم وباشون عکس یادگاری گرفتمهورا

اینم یک سفره باتزینات قشنگ که من یک راست رفتم سراغ میوه هاش 

آخه عاشق انگورمقلب

 گروه درحال خوندن فال حافظ  وهمه سراپا گوشمتفکر

جای شما خالی خیلی خیلی خوش گذشت وکلی صفاکردیم





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 20 صفحه بعد