تاريخ : پنجشنبه 22 / 12 / 1392 | 23:39 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان
 
 

  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 / 7 / 1392 | 13:07 | نویسنده : آرتین کوچولو

 ماجراهای آرتین درسفرخیلی زیادن وبه خاطرتعداد زیادعکسا مجبورم هردفعه یک سریشونو بذارم

 

 اول صبح که هنوزاکثریت خواب بودن  بدو بدو میومدم کناراستخر وعلائم هشداردهنده رو جابجا می کردم ومامان وبابا دنبالم میدویدن واونارومرتب می کردن

یک ریزه توفروشگاههای هتل بودم وهمش می گفتم  Ball،Ball مامان وبابا ازبس وسایل بادی برام خریدن دیگه کم آوردن

 هتلمون پرازسنجاب بود ومن عاشق اونا شده بودم وبهشون غذا می دادم

اینجا من نگاهم دنبال سنجابه واون ازیک طرف دیگه پایین اومد وفرارکرد ،همه کلی بهم خندیدن

این دوست  فرانسویم سویتش روبرو ما بود وهرروزصبح باچشمای خواب آلو همدیگروپیدا میکردیم وبازیمونو شروع .

 دوست ترکمم بهم سیب تعارف می کرد و حسابی هوای منو داشت

این آقای مهربونم بلژیکی بود وهروقت منو می دید بغلم می کرد ومی بوسیدم 

 وهمش می گفت ?Helloّ Artin-are You ok

 بازم تو فروشگاهها ودنبال وسایل مورد علاقم که شما می دونید چیه

درحال پیاده روی شبانه  

 

عاشق حمام وآبتنی وشنام وهرجاآب باشه کلی استقبال می کنم


بعدازآبتنیم آنقدرخسته می شدم که دوست داشتم حوله به تن بخوابم

 ترکیب راکت تنیس وتوپ هندبال!به نظرتون اسم این ورزش چی می شه؟؟

بعضی شباهم دیرمی خوابیدم ومامان وبابا باید تادیروقت دورم می دا دن .البته شبهای هتلم خیلی باحال بود وکلی برنامه شبانه برپا بود جورواجورورنگ ووارنگ.البته اینجاساعت 4صبح ومن هنوزنخوابیدم

 

اینم یک عکس مردونه ومشتی 

اینجامامان گفت آرتین یک ژست بگیرمنم بدو رفتم روزمین درازکشیدم واین مد لی فیگورگرفتم

یک خواب راحت ودلچسب کناراستخر.اینجوری به بقیه هم حال می دادم واوناحسابی ازنبودمن استفاده می کردن

 

عاشق چرخ خدمه بودم وهروقت اونا رومی دیدم چرخشونو می گرفتم وهل می دادم 

اوناهم منو خیلی دوست داشتن وهمش باهام بازی می کردن

همش دوروبرماشینای خارجی بودم

آبسردکنا ازوسایل مورد علایقم بودن وهمش باهاشون بازی می کردم ومامان وبابا همش بهم تذکرمی دادن.نکن نکن ،دست نزن،دست نزن

 درحال سرکشی تو سالن ماساژ 

 

چند عکسم ازمحوطه هتل

خدایی گرفتن عکس ازمناظر خالی ازجمعیت  تواین هتل بزرگ وتفریحی کارخیلی سختی بودولی گذاشتن اون عکسا دیگه سخت می شد وباید رمزدارمی شدن وبابا ومامان مجبوربودن لحظات خالی ازجمعیتو شکارکنن.

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 / 7 / 1392 | 18:35 | نویسنده : آرتین کوچولو

عاشق گشتن وتفریحم وهمیشه توآماده شدن نفراولم ،خودم کفشامو میارم ومی گم کفش،تازه لباسای مامان وبابا رامیارم و بهشون می دم تاسریع تر اماده بشن.

 علاقه زیادی به کتاب داستان دارم وتوهرفرصتی بادقت کتابامو می خونم وعکساشونونگاه می کنم ،دیگه مثل بچگیام اونا روپاره نمی کنم ودوسشون دارم.

مثل خلبانا شدم،موقع پایین اومدن وبالارفتن ازماشینم بجای پله صندلیمو زیرپام می ذارم وسواروپیاده می شم.

عاشق اینم روصندلیم بشینم ودلبری کنم .

 

علاقه زیادی به خوردن آب دارم  ویک ریز شیشه آبم تودستمه .بجزخوردن آب تمام خونه روآبپاشی می کنم ومامان وبابا روحسابی عصبانی.

مسواک زدن خیلی دوست دارم وعاشق طعم خمیردندونم 

این مسواکا روبابا برای من وداداشی خریده.Ben 10مال داداشی وغورغوری مال منه 

ماشین پلیس وآژیرش ازعلایق منن .

درحال دیدن فیلم پلیسی توTVکه حسابی میخکوب صحنه شدم واصلایادم رفته توچه حالتی وکجاهستم. 

قان قان سواریو خیلی دوست دارم.به خصوص ماشینای بزرگ رو.اتوبوس،کامیون ،خاورو... 

 

علاقه زیادیم به بازیای فکری دارم، شطرنج،تخته  نرد،دومینوو...تخته نردوبه خاطر تاس انداختن باحالش دوست دارم وباباگلی همیشه بهم یاد می ده ومربی منه.

این عروسکمو همیشه بهش توجه ویژه دارم حالاهم سوارتابش کردم وتابش می دم

وبراش تاب تاب عباسی می خونم. 

بعدازبرگشت ازترکیه عاشق آب وقایق شدم.وانمو ازتوحمام میارم وقایق می کنم وچوبای گلفمو پارو .هیچکیم بهم یادنداده وابتکارخودم بوده.

 همیشه  یکی ازدکوریا رو یواشکی کش می رم ودبودو که رفتم ومامان وبابا روحسابی شاکی.تواین صحنه بوسیله مامان دستگیرشدم.

 

علاقه فراونی به  وسایل آرایشی وبهداشتی دارم .زدن عطرواسپری رو خیلی دوست دارم.یواشکی ازصندلی بالا می رم واوناروپایین میارم وبه خودم می زنم ومی گم به به.

عاشق تماشای منظره بیرون ازپنجرم ومیرم نزدیکشو وبیرونو تماشا می کنم 

 

درحال حاضرتمام کلماتو می تونم بگم وقتی بهم یک کلمه روبگن ویکی دوبارتکرارکنن منم عین طوطی  بالهجه خودم تکرارمی کنم.آخ جون حرف زدنم هم کامل شد.

خدایا ممنونم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 / 7 / 1392 | 15:28 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 / 7 / 1392 | 16:03 | نویسنده : آرتین کوچولو


سلام به همه دوستای گلم

بالاخره مامان وبابابعد ازیک تحقیق وتفحص دقیق کشورموردنظربرای سفروانتخاب کردن سختگیری مامان وبابا بیشتربه خاطر مابود تا بتونیم تعطیلات خوب وخوشی داشته باشیم ودرنهایت نرکیه انتخاب شدانتخاب ترکیه به خاطرشرایط زیربود

مسیرپروازکوتاه تر نسبت به بقیه کشورهای توریستی تامابجه ها زیادخسته نشیم

آب وهوایی شبیه به ایران تاتغییرات جوی رومااثر منفی نذاره-

غذاهایی مشابه ذائقه ایرانی تامابراحتی نوش جون کنیم-

وبالاخره انتخاب شهرکوش آداسی درکشورترکیه به این خاطر بود که مامان وبابا هم تو سفرهای قبلیشون  به این شهرنرفته بودن وهم نزدیکی فرودگاه ازمیر به شهر مذکورتا توترانسفرزمینی من وداداشی بهمون سخت نگدره

درنهایت چهارشنبه شب عازم فرودگاه امام شدیم وبه مقصدموردنظرپروازکردیم مسیرپروازتهران تاازمیر2:45 بودوازازمیرتاکوش آدسی حدود 60 دقیقه ترانسفرزمینی بود.

بندر کوش آداسی

بازی وشیطنت درفرودگاه امام 

خسته ازبازی ولالایی روی صندلیها 

  درحال تناول شام درپرواز

اطراف صندلی ما شبیه مهدکودک بود وهمه بچه ها باهم بازی می کردن منم که وسط معرکه بودم 

 ورود به فرودگاه ازمیرباقیافه های خسته ازسفر

بقیه عکسا تو ادامه مطلب

منتها به علت تعداد زیادعکسا مامان جونم اوناروتوچندپست مختلف تقسیم بندی میکنه

اولین سری:آرتین وبازیهای آبی وساحلی



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 / 6 / 1392 | 16:30 | نویسنده : آرتین کوچولو

دوستای گلم اگه یکم دیرآپ شدم دلیلش مامان بود که باید از تزش دفاع می کرد ودرنهایت  مامان 6/12 دفاعشوبه خوبی انجام داد وبایک ارائه عالی ویک مطلب فوق العاده قوی موفق شد نمره کاملو کسب کنه.همکارا ودوستای مامانیم براش سنگ تموم گذاشتن وکلی تشویقش کردن واستادای مامانی کلی ازپشتکارواخلاقش ومطلب قویش تعریف کردن.

 

تواین دوهفته که مامان درگیر اماده شدن دفاع بود خیلی اتفاقو افتادکه بایکم تاخیر براتون بازگو می کنم.

قراربود برای محک زدن من برای تصمیم گیری بردن به سفر، مامان وبابا رفتارواخلاق  منو توی چند تورآزمایش کنن. تورانتخابی دوم باداب سورت بود منطقه ای بکرتو استان مازندران که حدود 4:30 تا تهران فاصله داشت وتورسخت وطولانی بود که من باید تمام تلاشمو برای جلب رضایت مامان انجام می دادم.

واما باداب سورت

چشمه‌ی آبشورباداب سورت چشمه‌ی تراورتنی‌ کم نظیردرایران وکم‌نظیردرجهان است که واقع دربخش چهاردانگه‌ی شهرستان ساری می‌باشد. این چشمه درسال ۱۳۸۷ به عنوان دوّمین اثرطبیعی ملی ایران پس ازکوه دماوندثبت شد. این چشمه پس از چشمه ازپاموک‌کاله‌ی ترکیه،به عنوان دومین چشمه‌ی آبشور پلکانی جهان شناخته شده است.

 

بقیه عکسا تو ادامه مطلب 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 / 6 / 1392 | 9:02 | نویسنده : آرتین کوچولو

 چندشب پیش به اتفاق خانواده یک سررفتیم سرزمین عجایب.ازاونجایی که من وداداشی جدیدا خیلی زورگوشدیم نمی ذاریم مامان صندلی جلو بشینه .یااون جلو می شینه یا من، ومامانی بنده خدا به عقب منتقل می شه.منم ترجیح دادم بین صندلی جلو وعقب اون وسط بیاستم ونظاره گراطراف باشم.


جونم براتون بگه توهمون ابتدای ورود، دورازچشم بقیه کفشامو درآوردم واونا روگم کردم برای همین مجبورشدم بدون کفش بچرخم ودرنهایت آخرشب به طور معجزه آسایی اونا پیدا شدن ویک آقای مهربون اونا روبه بابا تحویل داد.

 

ابتدا وروداین عروسک بامزه منو بغل کرد وکلی باهم رفیق شدیم.

 بعدازاون من ازبین تمام باریها  یک راست رفتم سراغ قان قان وکلی قان قان کردم.

 محوبازی شده بودم ویک آن به خودم اومدم ودیدم ای دل غافل هرکسی پی بازی خودشه.

بابایی وآروین عشق موتورسواری

مامانی درحال ماشین سواری(بد نگذره بهتون)

 منم برای اینکه کم نیارم تفنگ بازیو انتخاب کردم

 قان قان بازیم که نمی تونستم ازش دل بکنم ویک خط درمیون بازیای مختلفشو امتحان می کردم

بعد به اتفاق بابا ومامان سوار چرخ وفلک شدم

 با بابا این مدلیش

بامامان از نوع هواپیما 

 بعد همگی به اتفاق رفتیم بولینگ بازی وکلی کیف کردیم

کاملا خودکفا شده بودم ،کارت می کشیدم واستارت بازیو می زدم

عاشق شکلات وشیرینیم وهمش درحال خرید شکلات بودم 

 

مامان وبابا تازه هوس فوتبال بازی کرده بودن،ومنم نظاره گر 

منو رومیز می ذاشتن وشروع می کردن ،خودشون یک گروه آروین حریف روبرو

منم آخراش عصبانی شدم وشروع کردم به نق نق کردن

 برای اینکه ساکتم کنن منوسوارموتوکردن، منم بدم نیمد و آروم شدم

ودرنهایت بعد ازاون همه فعالیت وتحرک ازخستگی خوابم برد وتوبغل مامانی لالا کردم





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 30 / 5 / 1392 | 22:28 | نویسنده : آرتین کوچولو


آبشارتهران درشمال غرب تهران واقع شده واز رودکن وکوههای شمال غربی تهران سرچشمه می گیره.

ازپایین مسیر تابالای اون حدود 25000متر.که باید تامسیرآبشارکوهپیمایی بشه.مجموعه جالب ودیدنی وجدیدیه که هوای کاملا متفاوت ومتمایزی نسبت به تهران داره.

چندروزقبل به اتفاق خانواده راهی آبشارتهران شدیم.هوااولش خوب  وآفتابی بود ویک بعدازطهردل انگیز تابستونی روپیش روداشتیم.ولی یک دفعه  اون بالا همه چیز تغییرکرد وآسمون به شدت ابری شد وهمه جاتاریک.

ابتدای ورود

آسمون  یک دفعه ابری شد.

منم گیج ومبهوت به اطراف نگاه می کردم که درعرض چند دقیقه همه چیز عوض شد.تعجب

آسمون ابری شد وبارون قشنگی باریدن گرفت وخنکای لطیفی رو ارمغان آوردلبخند

باید 25 kmروتامسیرآبشاربالامی رفتم.اولش به پله ها یک نگاه کردم وسرم حسابی گیج رفت،ولی بعدبه خودم گفتم آرتین تو کوهنوردی، مامان وبابا وداداشم ورزشکارن نباید کم بیاری.تومی تونی

 

بقیه ماجراتوادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 25 / 5 / 1392 | 17:07 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام به همگی

تیرماه اوج کاربابا جون بود ومامان یک تنه تمام مسولیتای زندگیو بدوش کشید تابابا با خیال آسوده به کاراش برسه.مردادماه اوج کارمامان بود وبابا همه شرایطو برای آرامش مامان فراهم کرد تامامان مقالاتات وپایان نامشو برای دفاع آماده کنه وبالاخره مامان اماده دفاع شد.

 تودوهفته گدشته مامان کلا درگیرکاراش بود واصلا وقت آزادنداشت .ما هم سعی کردیم یک خونه مرتب ومنظم براش آماده کنیم تابا خیال راحت روکارش تمرکزکنه.منم تصمیم گرفتم پا به پای بابایی به مامانم کمک کنم.

 

مامان تایک دقیقه ازاتاقش بیرون میومدکه استراحت کنه بااشاره اتاق رونشون می دادم ومی گفتم (مامان درس )وحسابی کنترلش می کردم .

واما کارای من:

اول ازهمه برگه های مامانو جم وجورکردم وگذاشتم توکیف لپ تابش این چه وضعیه .!!!(بعد به من می گن همه جاروبهم می ریزم)تعجب

بعد ازباباخواستم تاتنظیمات جاروبرقی بهم یادبده وبادقت گوش می دادم تا کاملا یادبگیرممتفکر

 بعدازاموزش خودم به طورعملی واردکارشدم.خدایی کارسختی نبود وفقط چندتا تنظیم کوچیک داشتچشمک

 مرحله بعد نوبت اتاق خودم بود تاحسابی تمیز ومرتبش کنم وبقیه روسوپرایزنیشخند

 بعدازجاروباید تی  می زدم تا خونه حسابی برق بیفته

اول تی و ،آب زدم وحسابی خیسش کردم.

 بعد درآرم وبه زمین کشیدم.آخه چقدرسنگین بوداوهاوه

بعدازاین همه کارخوردن یک آب خنک حسابی می چسبید نیشخند

ی

 آخیش خستگیم دراومدلبخند

مامان جون دیدی من حسابی بزرگ شدم ومی تونم توهمه کارا کمکت باشم.پس ازاین به بعدروکمک من حساب کن.  مامان وبابا عزیزم من حس همکاری وهمیاری به خوبی ازشما یادگرفتم که توی همه مراحل کاروزندگی هوای همدیگرودارین  وبرای ساختن آینده ای

 بهتربرای ما زحمت می کشید.کوچکترین مردخونه  (آرتین خوش خنده)

 

 ازهمه دوستای خوبم که تواین مدت بهمون سرزدن وبا نظرات وپیامکاشون وتماساشون ما روشرمنده کردن ممنونم .ببخشید،حسابی درگیربودم وباید تو یک بازه زمانی محدود کارامو جمع می کردم. (پگاه مامان آرتین).





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 13 / 5 / 1392 | 2:34 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام به همه عزیزای خودم.

قراره مامان وبابا منوبه یک مسافرت خارج کشورببرن وقرارگذاشتن تا  تواناییهای منو ارزیابی کنن.به همین خاطر تصمیم گرفتن سبک مسافرتهای داخلیو  تغییر بدن و شرایطو شبیه سازی کنن و رفتاروکردارمنو توی چندتورمختلف ارزیابی.

اولین تورانتخابی تور نوروچمستان بود.که براتون توضیح می دم.

مامان بعد ازیک تحقیق وتفحص کامل برای یک توریک روزه به چمستان ودریاچه الیمالات وآبگرم لاویج ثبت نام کرد.زمان حرکت روزجمعه بود.

برای همین مامان  خوبم ازروزقبل تمام وسایلو وتجهیزات مورد نیازسفرو آماده کرده بود.

جمعه ساعت 3:45 ازخواب بیدارشدم وهمراه بقیه به محل قرار حرکت کردیم.باباجون چون می خواست روزه بگیره همراه مانیومدوفقط زحمت رسوندن ماروکشید.ساعت 4:45 به محل  قرار رسیدیم .لیدرای توریک دخترخانوم مهربون ویک آقا پسرخوش اخلاق بودن.کلابچه های تور همه اهل دل واهل حال وحسابی پایه بودن.

یک گروه منو می برد یک گروه میاورد وهمش درحال حرکت وردوبدل شدن بین بچه هابودم.

وکلا سوژه عکس شده بودم و بچه هامرتب بامن عکس می گرفتن.

راننده هم که خیلی ازمن خوشش اومده بود هرجا توقف داشتیم منو سریع به پشت فرمون می نشوند ومن کلی قان قان می کردم.

خلاصه جونم براتون بگه به خاطر من  شماره موبایل مامان که به خاطر شرایط کارش حالت اینترنشنال داشت اینترنشنال ترشدوقرارشد همه بچه ها عکس منو تو صفحه فیس بوک به عنوان کوچیکترین عضو گروه بذارن وخلاصه دیروزFace book روترکوندم.ای ول بچه ها دمتون گرم.


بقیه  ماجراتو ادامه مطلب 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 / 5 / 1392 | 22:27 | نویسنده : آرتین کوچولو

 

دراین یک سال واندی که باهم بودیم مفهوم جدیدی ازواژه عشق را

برایم ترسیم نمودی.زاویه نگاهم رابه دنیا تغییردادی،ودریچه تازه ای

ازمعنای دوست داشتن رابه رویم گشودی.بندگیم رابه معبودخالصان

ه ترکردی وآرام بخش جان خسته ام بودی. توکه بودی که باآمدنت

مفاهیم زندگیم راتغییردادی وتصویرجدیدی ازدنیادربرابردیدگانم گشودی

 

هرکه هستی

 به زندگی من خوش آمدی                   که خوشم آمدازآمدنت

 

دلبندم روزهای شیرین طفولیتت چه زودمی گذرد و نازنینم چه به

سرعت به بالندگی می رسی ومن بادیدن قامت همچون سروت

احساس غرورمی کنم.

 

در5ماهگی نشستن راتجربه کردی،در8ماهگی مفهوم ایستادن وگام

برداشتن واستواربودن رافراگرفتی ودرهمان 8 ماهگی لب به سخن

گشودی وهرروزبادلبریهایت مرا شیداتر ومجنون ترنمودی.

 

عزیزکم حدیث دیروزت چه بود وخاصته های امروزت چه هست.چقدرزیباودلنشین است قیاس این دوبایکدیگر.


دیروز

این من بودم که برای فروکش کردن آتش عشقم به گونه های ابریشمیت بوسه می زدم ووجودآتشینم راسیراب می کردم.

امروز

این تویی که لبان پرمهرت رابرگونه هایم می فشاری وباتمام وجودباصدای  دلنشین  بوسه ات مرا می بوسی وغرق احساس می کنی.


دیروز

من بودم که برای آرامش توباسرانگشتان مادرانه ام وجود زیبایت را به به آرامی نوازش می کردم.

امروز

تویی که برای محبت کردن به من با دستان کوچک وگرمابخشت پیکرتشنه ام را غرق نوازش می کنی.


دیروز

من بودم که تورامی خنداندم وباصدای خنده ات دیوانه ترازپیش می شدم.وبرای ادامه مسیرباتوبودن جانی تازه  می یافتم .

امروز

تویی که باکارها ورفتاربچه گانه ات،  باادا واصول کودکانه ات ،مرا غرق خنده می نمایی.


تادیروزمن زمان خوردوخوراکت را تشخیص می دادم وزمام امورتورادردست داشتم.

واینک تویی که هنگام گرسنگی وتشنگیت مراازاحوالات خود باخبرمی کنی(آبا-مم-بده).


تا دیروزلباسها یت رابه سلیقه خویش انتخاب می کردم ،می خریدم وبرتنت می پوشاندم وازانتخاب خویش خرسندبودم.

امروزخودلباسهای موردعلاقه ات راازدرون کمدبیرون می آوری وبه من می دهی تابرتن نازنینت بپوشانم وازانتخاب خویش خرسندی.


 دیروز

من دست تورامی گرفتم وپا به پا ی خودحرکت می دادم وخرامان به هرسو می کشاندم.

امروز

تودستان مرامی گیری وبرای رسیدن به خاصته ات مرا به هرسوکه بخواهی می کشانی(بیا).


دیروزبرای تعویض پوشکت مرتب تورا چکاب می کردم تامبادادراین زمینه کوتاهی کرده باشم.

امروزتوبا بااشاره وگرفتن وکشیدن پوشکت  به من خبرمی دهی که زمان تعویض فرارسیده.

 

 دیروزهنگام خرید اسباب بازیهایت سلیقه وعلایق وخواسته های  من حاکم بود.

اکنون تویی که درهرفروشگاه ،اسباب بازی،مدل ورنگ دلخواهت

راانتخاب می نمایی ومراواداربه خرید، ومن چاره ای جزتسلیم

شدن واحترام به خواسته هایت ندارم.

 

تادیروزمن تورابرای استحمام درزمان معین  وبرنامه ریری شده خودبه حمام می بردم.

امروزتوخودزمان ووقت حمام راتعیین می کنی ومرابه سوی حمام می کشانی(آب آب)

 

دیروزاین من بودم که تورابه آغوش کشیده وبه هرسو میکشاندم.

امروز این تویی که کفشهایم رادرکنارهم مرتب می کنی وشالم رابه دستم می دهی ومی گویی دردر-رفت.

 

تادیروز من تورابه روی پاهایم می خواباندم وبه آرامی تکان می دادم ،برایت لالاییهای کودکانه زمزمه می کردم تا چشمان زیبایت قدری بیاساید.

وامروزتوعروسکانت رابرروی پاهای کوچکت می گذاری وچنان ماهرانه همچون گهواره

تکانشان می دهی وبرایشان با موسیقی کلامت لالایی می خوانی که متحیر اندراحوالاتت می مانم.

و...

ودرنهایت

دیروز من بابیان کلمه مامان احساس مادرانه ام رابه اعماق وجودت تزریق می کردم.

وامروزتوباآن لهجه شیرین کودکانه ات مرا مامان صدامی کنی ودرونم رامنقلب می نمایی.

اکنون پاراازاین هم فراترگداشته ومراپدا وبابا راهادا صدا می کنی.

 

چه زود گذشت وچه سریع روند زندگی راتغییردادی وفصل جدیدی را برمانمایان ساختی.


آرتینم


ریتم زندگیم رابانتهای زیبای بچه گانه ات ،گوش نوازترازپیش نمودی وآهنگ زندگی را دردرونمباصدایی متفاوت  ازدیگران فریاد کشیدی .

 


خدایاوجودنازنینش رابه  تومی سپارم تانگهبان تک تک  لحظه هایش باشی.

 

 

به وسعت معنای مادربودن دوستت دارم

ای ترسیم زیبای یزدان درعالم هستی





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 18 صفحه بعد