تاريخ : سه شنبه 29 / 7 / 1393 | 18:31 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 / 10 / 1392 | 13:40 | نویسنده : آرتین کوچولو

این مطلب برای زمان سفربه ترکیه ست.که مامان پرمشغله من وقت جم وجورکردن مطالب وعکسارونداشت که بالاخره همت کرد واوناروبرام گذاشت.


درمسافرت به ترکیه وشهرکوش آداسی وازمیر ازاونجایی که مامان وبابا عاشق مکانهای تاریخی ومذهبی هستن قسمتی ازتعطیلاتمون روبه بازدیدازاین اماکن پرداختیم.که ماهم ازاین بازدیدخیلی خیلی استقبال کردیم

اولین مکان شهرتاریخی افسوس بود که درزبان ترکی افس تلفظ

می شد

بقیه داستان توادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 / 10 / 1392 | 17:00 | نویسنده : آرتین کوچولو

 هرموقع اسم خرید بیادمن زودترازبقیه آماده می شم ودبدو که رفتم

 مامان یک سری وسایل خونه نیازداشت برای همین دونفری به فروشگاه لوازم خانگی رفتیم. تامامان درحال انتخاب وسایل موردنظرش بود منم ازفرصت استفاده کردم ورفتم سراغ لباسشوییا ودراشونو بازکردم ویک نگاه به داخلشون انداختم

آقای فروشنده هم کلی ازاین کارمن خوشش اومد وباهام دوست شدوبهم شکلات داد

 به خاطرمسافرت ترکیه مامان وبابا تشخیص  دادن واکس 18 ماهگی رو بجای آخر شهریور توی مهربزنم که توی مسافرت مشکلی پیش نیاد(البته بعد ازمشورت باخاله وپزشک خودم).

برای همین هفته اول مهرماه همراه بابا  ومامان به یکی ازمراکزبهداشتی رفتیم ولی پس ازمراجعه خیلی راحت گفتن واکسنمون تموم شده  وهفته آینده برامون می رسه 


منم شاد وخوشحال ازنزدن واکس راه خونه روپیش گرفتم.لای لالای لای لای لای

درحال قدم زدن کناربابایی درطول مسیر

تومسیر برگشت تاچشمم به بالا (توپا)افتادکنارفروشگاه ورزشی میخکوب شدم .

آخ جون اینهمه بال رنگارنگنیشخند

 بابا بین راه ازماخداحافظی کرد ومن ومامان به سمت خونه حرکت کردیم.

مامان چون خیلی به آفتاب  گرفتن مسقیم اهمیت می ده سرراه منوبه پارک بردتاهم آفتاب بگیرم وهم بازی کنم.که خیلی خیلی خوش گذشت.

خدازی کنم

 آرتین به دنبال کلاغا 

درحال پیداکردن آ قاپیشی بین درختا .پیشی کجارفتی؟زود برگردمنتظر

ایستگاه کرایه دوچرخه ومنم که عشق دوچرخم پس بازم توقف می کنیم.مامان ایست

آخرم رفتم تو ایستگاه وکلی بادوچرخه ها بازی کردمزبان 

بالا خره این رفت وآمد ما به مرکزبهداشت وپارک 4ساعت طول کشیدتعجب

 

مامان کلا ازکالاسکه من به عنوان سبدخریدش استفاده می کنه.

آخه مامان خانم ،این کالاسکه من مگه سبد خریدشماست!کلافه

بقیه عکسای مهرماه رو توادامه مطلب می ذارم



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 / 10 / 1392 | 20:35 | نویسنده : آرتین کوچولو

 امسال یلدارو خونه خودمون برگزارکردیم.منم یک کوچولو سرماخوره بودم ویک جورایی روفرم نبودم.ولی شیطونیام سرجاش باقی وپابرجابودچشمک

من وسفره یلدا

  

آرتین ومامانی مهربون وزحمتکش

آرتین خان وبابای عزیزش(اینجا نگام بدنبال مسیر دود شمعه که تاکجابالا می ره،اوه)تعجب 

تواین قسمت کم کم روح شیطانیم سراغم اومدشیطانو...

اولش نگاه خریدارانه ایی به کیک انداختم وافکارم مرورکردم نیشخند

بعدتویک چشم بهم زدن دستم کردم توکیک ولیسیدمنیشخند زبان

حالا شیرینیاروریختم روی آجیلا وگندم برشته ها

بعدم گندومک وبرنجکو رومیز 

خلاصه همه چیزو روهم وتوهم ریختم ومعجون شب یلداروآماده کردم

آخرش که قراره همشون توشکممون باهم مخلوط بشن منم کارهمه روساده کردم دیگه 

 

این عکسا مربوط  می شه به جمعه ساعت 8صبح 


مامان عضو یک گروهه که برای تمام مناسبتهای ایرانی ومذهبی  واسلامی برنامه دارن

وکلا یک جمع فعال وپرکاروخلاقن

جمعه ساعت 6 صبح مامان بیدارشد وبعدازاماده شدن وردیف کردن کارا ی خونه راس ساعت 7 برای شرکت درمراسم ازخونه بیرون زدیم وباقان قان به محل  مربوطه رفتیم. 

 

 بچه های گروه کرسیای قشنگی روآماده کرده بودن وبساط چای ولبو وشلغم وآجیل وانارو ... آماده ومهیابود.

اینم یک کرسی دیگه باتزیین متفاوت

من ومامان ویکی ازدوستای خوبمون  که تواون صبح سردرفتیم زیرکرسی گرم

وسایل سنتی وقدیمی قشنگ وجالبی توسط گروه جمع آوری شده بود

(به یاداون قدیماٰ،دوره های بابابزرگا ومامان بزرگای بزرگترا) 

چراغ سه فتیله ایی،سماورای نفتی وظروف قدیمی مسی ونقره ایی و...

 وسایل گرم کننده قدیمی ونفتی که شاید تونسل من کسی دیگه اونارونبینه ونشناسه

ولی من دیدم وباشون عکس یادگاری گرفتمهورا

اینم یک سفره باتزینات قشنگ که من یک راست رفتم سراغ میوه هاش 

آخه عاشق انگورمقلب

 گروه درحال خوندن فال حافظ  وهمه سراپا گوشمتفکر

جای شما خالی خیلی خیلی خوش گذشت وکلی صفاکردیم





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 / 9 / 1392 | 7:02 | نویسنده : آرتین کوچولو

 

سلام به همگی

ببخشید کامنتای پست قبلیو دیرجواب دادیم.جای شما خالی چندروزی رفته بودیم مسافرت  جنوب.

این عکسا مربوط می شه به هفته سوم شهریور که جمعه صبح ساعت 7 ازخواب بیدارشدیم وساعت 8 رفتیم دنبال خاله اینا وبه اتفاق رفتیم باغ پرندگان.دیدن عکسای اون فصل تواین هوای سردپاییزی خالی ازلطف نیست ویسرشارازیک حس گرمه.

              ساعت 8:45 بودکه به محل رسیدیم وتقریبا جزء 4خانواه ایی بودبم که اونجاحضورداشتن.ماشینو توپارکینگ باغ پارک کردیم وباوسایل نقلیه مربوطه تا ورودی باغ رفتیم.حسن سحرخیزی اینه که باغ مختص 4 ،5 خانواده بود وبه راحتی می شد

همه پرنده هاروازنزدیک وباآرامش کامل اونارونگاه کرد

بقیه عکسا روتوادامه مطلب می ذارم



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 / 9 / 1392 | 2:32 | نویسنده : آرتین کوچولو

می تونید حدس بزنید این چیه؟ 

این TV خونه ماست که دیشب من توکسری ازثانیه باپرتاب مجسمه فلزی برج ایفل که توصفحه می بینید، ازهم متلاشیش کردم والان فقط حکم رادیو روداره.


مامان بیرون رفته بود وقتی برگشت بابا آروم دربو بازکردوبه مامان گفت خونسردی خودتو حفط کن وآروم باش،مامان اولش کلی ترسید ونگران شد ولی وقتی قضیه روفهمیدهیچ واکنشی نشون ندادوکاملا شوکه شدوآروم یک جانشست

منم که عین خیالم نبود مگه چیه یک مدل بالاترشو می خریم هم جدیدتره هم پیشرفته ترنیشخند

دقیقا امروزصبح بود که مامان وبابا درمورد خرید TV اتاق من،مدلش واندازش وجای نصبش صحبت می کردنمتفکر

 ولی فکرکنم الان مجبورن یکی برای خودشون بخرنشیطان 

 

این چادربازی که توعکس پشت  منه رومامان 1ماه پیش برام خرید ونصبش کرد

 ولی ازاون جایی که من خیلی کنجکاو وشیطونم.چنان شیرجه ای توش زدم که کاملاازهم پاشید ومتلاشی شد.چه پرشی بود خسته شدماوه

 

تازه ازاون توبه مامان دالیم می دادم ودید دید می کردم.

 ولی نمی دونم مامان چرا جدیدا اینقدرخونسردشدهمتفکر

 این خوردکن دست راست مامان توآشپزخونست.

وقتی مامان مشغول خوردکردن پیازابودمن سیم خوردکن رومحکم کشیدم وازبالای میزافتاد ودیگه کارنکرد.ظرف خوردکنم کاملا ترک خورد وشکست.

 

خلاصه ازاونجاکه مامان اصلا حوصله استفاده ازغذاسازو نداره تا درست شدن اون باپیازخوردکردن داستان داشتیم بالاخره باهزینه 100000تومان خوردکن ماهم تعمیرشد.مبلغی نبودکه اینقدر مامان شلوغش کرده ،تازه ظرفشم نوشدچشمک

 مجسمه های فلزی دکور سرویس خواب مامان وبابا روخیلی دوست دارم .برای همین هردفعه یک بلایی سرشون میارم.الانم پای اینو روجداکردم ودارم به زوربازوی خودم افتخارمی کنمتشویق 

دکورخونه روجدیداباسلیقه خودم می چینم

مجسمه های دم دستموپایین ریختم ودکورقان قانو جایگزینش کردم

خدایی شیک تروخوشگل ترنیست.خوشمزه کلی ام رنگ رنگیهنیشخند

 صندلیمو تو یک عملیات رزمی شکوندم وروکشو اونو درآوردم .ابر اونم درآوردم وریزریزکردم

این بی سیماروبابا چندروزپیش برام خرید5دقیقه ای ازتحویلشون نگذشته بود که آنتن قرمزرو منهدم کردمزبان

 یادش بخیرصندلی داشتیم                 صندلیمون قشنگ بود دوسش می داشتیم

اینجامامان چنان دادی سرم زد که سرجام میخکوب شدم.آخه اینا دمپاییای توحمامه که من باهاشون شو روفرشی راه انداخته بودمقهقهه

برای اینکه بزرگتراروعصبانی کنم  تخمه هاوخوراکیام رو روزمین می ریزم واین مدلی

می خورم

قیافه مامان وبابا بادیدن این صحنه ها اینجوریهکلافهعصبانی

ازشروع تاپایان حمام یک قالب صابونو مصرف کردم ازبس توآب خیس خورد ومن حسابی چلوندمش ودرآخرم مامان ازدستم کم آورد وخسته شدافسوس

درنهایت پیروزیها وفتوحاتم روجشن گرفتم وازخودم پذیرایی کردم

خانواده ما عاشق کیکه وبامناسبت وبی مناسبت بابا همش کیک می خره  ودورهم

جشن می گیریمتشویق

اینم ازهفته جنجالی من که حسابی ترکوندم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 12 / 9 / 1392 | 1:45 | نویسنده : آرتین کوچولو

 مامان حسابی سرش شلوغه وتفریخات وکارای منم آنلاین تغییر می کنه ،پس بعضی موقع مجبوره پستا روتو هم ادغام کنه  ویک مجموعه تشکیل بده وآپ کنه.


گفته بودم با خونه نشستن میونه ای نداریم وروزای تعطیلو اکثرا بیرونیم.به خصوص زمستون که مامان وبابا معتقدن  بااین سبک زندگی وخونه های آپارتمانی ما باید بیشترتومعرض نور مستقیم خورشید باشیم تادچارکمبودویتامین D  وراشیتیسم نشیم .


پارک چیتگر 

من ذاتا رزمی کارواکروباتیک بازم،باز این مربیا می گن سنم کمه وآسیب می بینمعصبانی

درحال پرش ازمانع

عاشق کاجا ی کوچولوشده بودم وسعی می کردم همشون رو یکجاجمع کنم 

درحال ارتباط باتوپ رنگارنگم قلب

مامان تو تمام لحظه هامواظبم بودتاروزمین شیرجه نزنم.آخه جدیدا ،ادای دروازه بانا رودرمیارم وخودمو روزمین پرت می کنم وشیرجه می زنم

اینجاهم عین کماندوها ازتوی این جوب آب حرکت می کردم و می دویدم 

 توپم بدو،من بدو ،من بدو،توپم بدونیشخند

بعدازتوپ بازی بابابارفتیم ویک دوچرخه کرایه کردیم وآوردیم ومن سوار شدم

آخه چیتگربری ودوچرخه سوارنشیچشمک

حالا مگه پیاده می شدم.اصلا وابدا 

تازه تعمیراتم روش انجام می دادم وکلی حرفه ایی بودم.

فکرکنم سیم ترمزش شله باید محکمش کنم  لبخند

بالاخره بعد ازیک مدت طولانی ،بابابارفتیم ودوچرخه روتحویل دادیم 

 

پارک نهج البلاغه 

یک عکس باحال ازآرتین بامزه

اول رفتم یکم نرمش کردم وبدنم رو آماده

 

123-1 

 بعدازگرم شدن شروع کردم به دویدن 

 

بعد حسابی گرسنه شدم واومدم نهارخوردم وتجدید قواکردم 

حالا نوبت توپ بازیه 

 بعدازاون همه بازی یک خواب راحت وآروم خیلی می چسبید.خواب

به محض خوابیدن من ،بابا ومامان رفتن دوچرخه سواری  وورزش .ومنم 1 ساعتی خوابیدم وکلی بهشون حال دادم

حالا کی می گه آرتین پسربدیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟متفکر

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 / 9 / 1392 | 23:37 | نویسنده : آرتین کوچولو


 

دیروزبه اتفاق بابا ومامانم برای معاینه چشم به چشم پزشکی رفتیم .من قبل رفتن چندبسته کاکائو خورده بودم وکلاانرژی ازم فوران می کرد. درابتداورود به مطب با شال وکلاه وکاپشن ولباس گرم وتجهیزات کامل وارد شدم وچنددقیقه ایی یکباریک دونه از لباسا رو کم می کردم ودرنهایت با یک بلوزوساق شلواری ازمطب خارج شدم.

آقای دکترچشمای منو به طورکامل معاینه کرد که خداروشکرهیچ مشکلی نداشتن.درسته اولش تومطب شیطونی کردم ولی همکاریم بادکتر خوب وموردقبول بود ولی عالی نبود.آخه همه چیزبرام تازگی داشت وحس کنجکاویم گل کرده بود.لبخند

دوستای گلم اگه شماهم تاحالا چم پزشک نرفتید برای معاینه اقدام کنیدوتنبلی چشمو جدی بگیرید

 

تصمیمات واقدامات مامان وبابا

1- مامان وبابا چندوقتیه متوجه استعداد من درزمینه حرکات ورزشی ورزمی شدن برای همین تصمیم گرفتن ابتدابا مربیان حرفه ایی وصاحب نام توسبکای رزمی مشورت کنن ودرصورت صلاحدید منو درباشگاه رزمی ثبت نام کنن.برای همین جمعه صبح منو به آکادمی هنرهای رزمی آی کی دو  وباشگاه کونفو ووشوبردن.بابا علاقه زیادی به کونفوداره چون خودش تواین زمینه تبحر وتجربه کافی داره.بعد رایزنی ومشورت بامربیان رشته های رزمی همگی سن منو برای شروع کم تشخیص دادن ولی باتوجه به انعطاف پذیری بدن من قرارشد مربیا ازم تست بگیرن،که هنوز مامان وبابا  تواین زمینه مرددهستن .چون اگه ازلحاظ تستم تایید بشم باید بارده  سنی 6 سال به بالا تویک کلاس باشم  واین مساله مامان وبابا رونگران می کنه .

برا ی همین مامان وبابا با هم فکری اساتید ورزشی تصمیم گرفتن شروع کارمنو با ورزش ژیمناستیک آغازکنن  تابعدازآمادگی کامل  به ورزشای رزمی ادامه بدم .ولی تواین شهرشلوغ با این ترافیک شدید پیداکردن یک مدرسه ژیمناستیک تومحل خودمون که باساعات کاری مامان وباباهم تلاقی نداشته باشه کارسختیه.

بعدازآکادمی یک سر رفتیم پارک وکلی ورزش ونرمش کردیم

  

تواین محوطه پارک به گربه ها وکلاغا غذا می دادن ومنم این جورموقع ها معلومه

جام کجاست( وسط معرکه) 

این خانم وآقا عکاسای حرفه ایی بودن ومنم شده بودم سوژه عکاسیشون

هرجابرم  همینه ،همش سرم شلوغه، نمی ذارن یک لحظه راحت باشم عصبانی

درحال غذا دادن به گربه ها( آرتین عضو سازمان حمایت ازحیات وحش می شود)چشمک

 

می خواستم این گربه روبگیرم  اون بدو من بدو(عجب حمایتی)نیشخند

 

بالاخره باگربه هادوست شدم وازگرفتنشون منصرفچشمک

 

دیگه حسابی ازبازی وحمایت و... خسته شده بودم ودلم یک خواب راحت می خواست

بریم خونه دیگه یالا بریم

 

2- تصمیم دوم که عملی شد ،فرش کردن قسمتهای خالی خونه بود ،کف خونه ماسنگه وتواین فصل  حسابی سرده ،منم که توخونه یک خط درمیون جوراب می پوشم و چون گرماییم علاقه زیادی به نشستن روسنگ سرددارم برای همین به اتفاق مامان وبابا  برای خرید فرش وموکت  بیرون رفتیم ،تامامان وبابا درحال انتخاب  مدل ورنگ فرش بودن منم یک پادری قان قان انتخاب کردم وآوردم گفتم: آرتین آرتین.یعنی مال منه وهمه رو باانتخاب خودم خندوندم .

 


3-تصمیم سوم  که هنوز عملی نشده ،اینه که مامان وبابا برای اتاق من یک TV مجزابخرن.چون TV انحصارن دراختیارمنه ومرتب درحال تماشایDVDهستم.بعضی وقتا ازصبح تاشب وهمه روکلافه وعصبی کردم.باLaptap وDVD player  میونه ایی ندارم  ولی توخراب کردنشون استادم .پس یک راه بیشترنمی مونه فقط و فقط خریدTV.


حالا میل باخودتون یا می خریدیا وضع همینهخوشمزه

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 / 9 / 1392 | 17:47 | نویسنده : آرتین کوچولو

شهریورومهرپیک کاری مامان بود وحجم فعالیتهای مامان خیلی زیاد،برای همین کلی مطالب راجع به این دوماه داریم  که به تدریج آپ می کنم

البته دیدن حال وهوای اون روزا تواین هوای سرد خالی ازلطف نیست.

این موضوع مربوط به مهرماه می شه

 یک روزعصر بابا جونم که من بهش می گم بابا کوه(به خاطراینکه یک کوهنورده حرفه ایی)به مامان زنگ زد وگفت به مناسبت هفته جنگ یک محیط جذاب ومهیج  برای بچه هابه سبک جبهه شبیه سازی کردن که اگه بچه هارواونجاببریم خالی ازلطف نیست.

مامانم تند وسریع وسه سوت وسایلو آماده کردوبایک کوله خوراکی وتجهیزات کامل ما روبه اونجا برد.بابایی ام بعداز1 ساعت به ماملحق شد وکلی ماروخوشحال کرد.

محیط کاملا خاکی وآبی بود ونیازبودبچه ها لباس راحت داشته باشن ولباس مهمونی وکفش بیرونی تو جبهه ساختگی کارایی نداشت.مامانم یک لباس ساده به من پوشوند                            تاهرجوردلم خواست خاک بازی وآب بازی کنم وراحت راحت باشم.

 

درابتدا ورود درحال برسی محوطه 

شت

منطقه آموزش جسمانی وحرکات تعادلی وموانع عبوری

 ازقایق موتوریا وقایقای تندرو خوشم اومده بود وهمش دوروبرشون می چرخیدم

پرچمو برداشته بودم وروزمین می کشیدم ،هرچی مامان می گفت پرچموبالا نگه داربرعکسشو انجام می دادم ولج مامانودرآورده بودم.

قیافه مامانم دراون لحظه اینجوری بود{#emotions_dlg.e12}

یک قسمت محوطه پارک بادی برپاشده بود تابچه ها سرگرم بشن ولی من که بچه نبودم تابااین چیزا سرگرم بشم 

برای همین بابی تفاوتی ازکنارزمین بازی گذشتم وبه راهم ادامه دادم

وهمه ازبی اعتنایی من به فضای بازی کلیمتعجب شدن{#emotions_dlg.e3}

 

کم کم هواتاریک شدوچراغاو نورافکنا روشن

منم ازنورپردازی سبز  کنارنیزارای مصنوعی خیلی خوشم اومده بود وباسبزرنگی خودم 

 حال می کردم 

 

یک سمت جبهه وسایل وتجهیزات نطامی بود منم که عاشق این جورچیزا

(ببینم وبگذرم اصلا  وعمرا،فکرشم نکنید)

سوارهواپیما شده بودم وخلبانی می کردم درحد عالی.

کلی ازخودم صدای هواپیمادرآوردم وهمه روخندوندم

خودم خندم گرفته بود یک جاهایی اشتباها می گفتم قان قان وغش غش می خندیدم 

ادوات زمینی که دیگه ولکنشون نبودم

یک ریزه ازخاکریزا وسنگرا بالا می رفتم وپایین می یومدم 

 بالا

پایین 

 قسمت هوانیروز

تانکای دشمن 

خلبان آرتین سواربربالگرد وآماده پرواز

 

نی زاروتالاب 

ودرنهایت خاکی وگلی با شادی کامل محوطه روترک کردیم ولباسامون تعویض

وتمیز ومرتب به خونه برگشتیم

 

البته مامان می گه جنگ درهمه حال مورد نکوهشه

نتیجه ای جز بدبختی وسختی،آوارگی وعقب موندگی،بی خانمانی ودرد،جراحت وزخم ،

قطع عضو ورنج، تیرگی وترس،رکود اقتصادی وفقرو  ...نداره

به امیدجهانی پرازصلح وآرامش وآسایش





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 / 8 / 1392 | 8:33 | نویسنده : آرتین کوچولو

گفته بودم که تعطیلات باخونه نشستن میونه ایی نداریم
مراسم تاسوعا وعاشورای امسال رو تصمیم گرفتیم بریم قزوین.مامان وبابا دوست دارن مراسمو تو شهرهای مختلف ازنزدیک ببین وبا رسومات اونا آشنا بشن وماروهم آشنا کنن.

 عکسارو توادامه مطلب می ذارم



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 / 8 / 1392 | 21:10 | نویسنده : آرتین کوچولو

 دوستای خوبم  ببخشید که دیرآپ شدم اما علت اینکه وبلاگمو دیرآپ کردم براتون به تفصیل  شرح می دم

 

باشروع آبانماه من دچار بیماری سختی شدم.بیماریم با تهوع واسهال شروع شد وحدود یک هفته به طول انجامید .اصلا تمایلی به خوردن وآشامیدن نداشتم واگرم چیزی می خوردم سریعا دچاراستفراغ می شدم.تنها چیری که مامان وبابا بهم می دادن دوغ بودٰ. بعد 2 روزبی اشتهایی تمایل عجیبی به خوردن شیرپیدا کرده بودم ولی بلافاصله دچاراسهال می شدم.ORS که اصلا نمی خوردم ومامان وبابا اونوتو کته یاماست وسوپ می ریختن وبه زور بهم می دادن.هفته اول  ساعاتیو که مامان وبابا سرکاربودن یشترخونه عمه فرزانه وملیکا بودم وازم پرستاری می کردن وکاملا مراقبم بودن.

توهفته اول مجبورشدم آزمایش مدفوع بدم ولی نتیجه آزمایش مشخص کرداسهالم باکتریایی نیست وویروسیه.خاله برام یک شربت ضداسهال قوی تجویزکرد که تقریبا موثربود ونتیجه مثبت داد.به خاطر حالت تهوع زیادم مجبوربه خوردن شربت ضدتهوع وتزریق آمپولای ضدتهوع شدم.

 

 این عکس موقع رفتن به کیلینیکه برای تزریق آمپول ضدتهوع که چون باقان قان رفتیم خیلی خوشحال بودم ولی بعدش چنان گریه ای کردم که قلب هررهگذری وبه دردآوردومامانم زارزاربامن گریه می کردآمپولا روغنی بود وتزریقشون خیلی خیلی دردداشت.

 

هفته دوم دچارتب وگلودرد وسرماخورگی شدیدی شدم .بابا هادیم به خاطر شب بیدایا وپرستاری ازمن کاملا ضعیف شده بود واونم شدیدا سرماخورد.مامانم به خاطرفشارای عصبی وخستگی روحی وشب بیداریا پرولاپسش اوت کرد ودچاراسپاسم عضلانی شد تواین شرایط مجبورشدیم  به خونه مامان جون نقل مکان کنیم تا ازمون پرستاری کنن.

توهفته دوم تبم اصلا قطع نمی شدومرتب استامینفون می خوردم.تمایلم به خوردن غذا به صفررسیده بودبزرگترادهنمو بازمی کردن وبه زور  چندقاشق سوپ یاآبمیوه  بهم می دادن.حالم به اندازه ایی وخیم شد که پزشکا مشکوک به وجود عفونت تو بدنم شدن. آزمایش خون وادراردادم ولی  جواب آزمایشات عفونت خاصی رونشون نداد تواین شرایط دندونای آسیابم شروع به جونه زدن کرده بودن ولثه هام شدیدا التهاب داشت.

باهمه مراقبتهاوخوردن انواع داروها حال من مرتب بدوبدترمی شدبه طوری که

دوشنبه شب مصادف با شب اول محرم قرارشد بستری بشم ولی به لطف خدا حالم یک خورده بهترشدومامان وباباازبستری کردنم منصرف شدن.خداروشکرامروزحالم بهتره وتغذیم بهترشده.

حالا بریم سراغ عکسا

این عکس بعدازانجام آزمایش خونه که رگم پیدا نمی شدوخیلی اذیت شدم وکلی گریه کردمٰ ٰ مامان که اصلا طاقت نیاورد وازاتاق خون گیری بیرون رفت موقع خون دادن همش می گفتم آقا هادی که نمونه بردار وقتی فهمید آقاهادی بابامه کلی بهم خندیدکه بابامو بااین لقب صدامی کنم

 

 درتمام طول بیماری کلا روحیم خوب بود وعلاقه زیادی به بازیای فکری پیدا کردم به خصوص Othello ومدت زمان طولانیوبه تنهایی بازی می کردم

 

 

این عکسارم برای این می ذارم که فضا زیاد غصه دارنشه

حدود دوهفته پیش رفته بودیم پارک پردیسان ومن بابالم کلی بازی کردم

 

 

 درحال اشاره به بادکنکا وبادبادکای رنگارنگ که بابا قول داده یک خوشگلشو برام بخره

بابا منم می خوام دیگه پس کی می خری؟؟؟؟؟؟؟

اینجا مامانو مجبورکردم بالمو بگیره ودنبالم بیاد

مامان که باصد ترفندداره به من غذاخوشمزه می ده ومنم همش نازمی کنم وعشوه میام

 

من وبابادویارجدانشدنی هم که جدیداعین چسب بهش می چسبم

وقتیم میوه ترش می خورم قیافم اینجوری می شه ها 

وحالا یک درددل خودمونی

تواین شرایط تصورکنید شیرخشک قحطی بیاد

این شرایط متاسفانه واقعیت داره شیرخشک رژیمی حدود یک ماه که تواین شهربزرگ وحتی شهرا وروستاهای دیگه پیدانمی شه.منم جزئ بچه هایم که فقط شیررژیمی آپتامیل HA می خوردم ولی بانبوداون باباومامان همه مدل شیرو برام امتحان کردن هومانا وببلاک ونان وبیومیل وگی گوز و...ولی من مزه هیچکودومو قبول نمی کردم تازه اونا رژیمی نبودن.ولی مجبور شدم بعدچندروزاعتصاب قطره قطره بیومیلوبخورم.حالا بگید گناه مانی نیاچیه که شیرخشکم نایاب شده.یکی به داد ماهم برسه آخه ماشیرنخوریم پس چی بخوریم من الان به زوردارم بیومیل می خورم ولی لپام گل انداخته وآلرژیم دوباره اوت کرده.ای کا  ش یکی فکرما هم باشهمتفکر





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 20 صفحه بعد