تاريخ : پنجشنبه 22 / 12 / 1392 | 23:39 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان
 
 

  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 / 9 / 1392 | 17:47 | نویسنده : آرتین کوچولو

شهریورومهرپیک کاری مامان بود وحجم فعالیتهای مامان خیلی زیاد،برای همین کلی مطالب راجع به این دوماه داریم  که به تدریج آپ می کنم

البته دیدن حال وهوای اون روزا تواین هوای سرد خالی ازلطف نیست.

این موضوع مربوط به مهرماه می شه

 یک روزعصر بابا جونم که من بهش می گم بابا کوه(به خاطراینکه یک کوهنورده حرفه ایی)به مامان زنگ زد وگفت به مناسبت هفته جنگ یک محیط جذاب ومهیج  برای بچه هابه سبک جبهه شبیه سازی کردن که اگه بچه هارواونجاببریم خالی ازلطف نیست.

مامانم تند وسریع وسه سوت وسایلو آماده کردوبایک کوله خوراکی وتجهیزات کامل ما روبه اونجا برد.بابایی ام بعداز1 ساعت به ماملحق شد وکلی ماروخوشحال کرد.

محیط کاملا خاکی وآبی بود ونیازبودبچه ها لباس راحت داشته باشن ولباس مهمونی وکفش بیرونی تو جبهه ساختگی کارایی نداشت.مامانم یک لباس ساده به من پوشوند                            تاهرجوردلم خواست خاک بازی وآب بازی کنم وراحت راحت باشم.

 

درابتدا ورود درحال برسی محوطه 

شت

منطقه آموزش جسمانی وحرکات تعادلی وموانع عبوری

 ازقایق موتوریا وقایقای تندرو خوشم اومده بود وهمش دوروبرشون می چرخیدم

پرچمو برداشته بودم وروزمین می کشیدم ،هرچی مامان می گفت پرچموبالا نگه داربرعکسشو انجام می دادم ولج مامانودرآورده بودم.

قیافه مامانم دراون لحظه اینجوری بود{#emotions_dlg.e12}

یک قسمت محوطه پارک بادی برپاشده بود تابچه ها سرگرم بشن ولی من که بچه نبودم تابااین چیزا سرگرم بشم 

برای همین بابی تفاوتی ازکنارزمین بازی گذشتم وبه راهم ادامه دادم

وهمه ازبی اعتنایی من به فضای بازی کلیمتعجب شدن{#emotions_dlg.e3}

 

کم کم هواتاریک شدوچراغاو نورافکنا روشن

منم ازنورپردازی سبز  کنارنیزارای مصنوعی خیلی خوشم اومده بود وباسبزرنگی خودم 

 حال می کردم 

 

یک سمت جبهه وسایل وتجهیزات نطامی بود منم که عاشق این جورچیزا

(ببینم وبگذرم اصلا  وعمرا،فکرشم نکنید)

سوارهواپیما شده بودم وخلبانی می کردم درحد عالی.

کلی ازخودم صدای هواپیمادرآوردم وهمه روخندوندم

خودم خندم گرفته بود یک جاهایی اشتباها می گفتم قان قان وغش غش می خندیدم 

ادوات زمینی که دیگه ولکنشون نبودم

یک ریزه ازخاکریزا وسنگرا بالا می رفتم وپایین می یومدم 

 بالا

پایین 

 قسمت هوانیروز

تانکای دشمن 

خلبان آرتین سواربربالگرد وآماده پرواز

 

نی زاروتالاب 

ودرنهایت خاکی وگلی با شادی کامل محوطه روترک کردیم ولباسامون تعویض

وتمیز ومرتب به خونه برگشتیم

 

البته مامان می گه جنگ درهمه حال مورد نکوهشه

نتیجه ای جز بدبختی وسختی،آوارگی وعقب موندگی،بی خانمانی ودرد،جراحت وزخم ،

قطع عضو ورنج، تیرگی وترس،رکود اقتصادی وفقرو  ...نداره

به امیدجهانی پرازصلح وآرامش وآسایش





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 / 8 / 1392 | 8:33 | نویسنده : آرتین کوچولو

گفته بودم که تعطیلات باخونه نشستن میونه ایی نداریم
مراسم تاسوعا وعاشورای امسال رو تصمیم گرفتیم بریم قزوین.مامان وبابا دوست دارن مراسمو تو شهرهای مختلف ازنزدیک ببین وبا رسومات اونا آشنا بشن وماروهم آشنا کنن.

 عکسارو توادامه مطلب می ذارم



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 / 8 / 1392 | 21:10 | نویسنده : آرتین کوچولو

 دوستای خوبم  ببخشید که دیرآپ شدم اما علت اینکه وبلاگمو دیرآپ کردم براتون به تفصیل  شرح می دم

 

باشروع آبانماه من دچار بیماری سختی شدم.بیماریم با تهوع واسهال شروع شد وحدود یک هفته به طول انجامید .اصلا تمایلی به خوردن وآشامیدن نداشتم واگرم چیزی می خوردم سریعا دچاراستفراغ می شدم.تنها چیری که مامان وبابا بهم می دادن دوغ بودٰ. بعد 2 روزبی اشتهایی تمایل عجیبی به خوردن شیرپیدا کرده بودم ولی بلافاصله دچاراسهال می شدم.ORS که اصلا نمی خوردم ومامان وبابا اونوتو کته یاماست وسوپ می ریختن وبه زور بهم می دادن.هفته اول  ساعاتیو که مامان وبابا سرکاربودن یشترخونه عمه فرزانه وملیکا بودم وازم پرستاری می کردن وکاملا مراقبم بودن.

توهفته اول مجبورشدم آزمایش مدفوع بدم ولی نتیجه آزمایش مشخص کرداسهالم باکتریایی نیست وویروسیه.خاله برام یک شربت ضداسهال قوی تجویزکرد که تقریبا موثربود ونتیجه مثبت داد.به خاطر حالت تهوع زیادم مجبوربه خوردن شربت ضدتهوع وتزریق آمپولای ضدتهوع شدم.

 

 این عکس موقع رفتن به کیلینیکه برای تزریق آمپول ضدتهوع که چون باقان قان رفتیم خیلی خوشحال بودم ولی بعدش چنان گریه ای کردم که قلب هررهگذری وبه دردآوردومامانم زارزاربامن گریه می کردآمپولا روغنی بود وتزریقشون خیلی خیلی دردداشت.

 

هفته دوم دچارتب وگلودرد وسرماخورگی شدیدی شدم .بابا هادیم به خاطر شب بیدایا وپرستاری ازمن کاملا ضعیف شده بود واونم شدیدا سرماخورد.مامانم به خاطرفشارای عصبی وخستگی روحی وشب بیداریا پرولاپسش اوت کرد ودچاراسپاسم عضلانی شد تواین شرایط مجبورشدیم  به خونه مامان جون نقل مکان کنیم تا ازمون پرستاری کنن.

توهفته دوم تبم اصلا قطع نمی شدومرتب استامینفون می خوردم.تمایلم به خوردن غذا به صفررسیده بودبزرگترادهنمو بازمی کردن وبه زور  چندقاشق سوپ یاآبمیوه  بهم می دادن.حالم به اندازه ایی وخیم شد که پزشکا مشکوک به وجود عفونت تو بدنم شدن. آزمایش خون وادراردادم ولی  جواب آزمایشات عفونت خاصی رونشون نداد تواین شرایط دندونای آسیابم شروع به جونه زدن کرده بودن ولثه هام شدیدا التهاب داشت.

باهمه مراقبتهاوخوردن انواع داروها حال من مرتب بدوبدترمی شدبه طوری که

دوشنبه شب مصادف با شب اول محرم قرارشد بستری بشم ولی به لطف خدا حالم یک خورده بهترشدومامان وباباازبستری کردنم منصرف شدن.خداروشکرامروزحالم بهتره وتغذیم بهترشده.

حالا بریم سراغ عکسا

این عکس بعدازانجام آزمایش خونه که رگم پیدا نمی شدوخیلی اذیت شدم وکلی گریه کردمٰ ٰ مامان که اصلا طاقت نیاورد وازاتاق خون گیری بیرون رفت موقع خون دادن همش می گفتم آقا هادی که نمونه بردار وقتی فهمید آقاهادی بابامه کلی بهم خندیدکه بابامو بااین لقب صدامی کنم

 

 درتمام طول بیماری کلا روحیم خوب بود وعلاقه زیادی به بازیای فکری پیدا کردم به خصوص Othello ومدت زمان طولانیوبه تنهایی بازی می کردم

 

 

این عکسارم برای این می ذارم که فضا زیاد غصه دارنشه

حدود دوهفته پیش رفته بودیم پارک پردیسان ومن بابالم کلی بازی کردم

 

 

 درحال اشاره به بادکنکا وبادبادکای رنگارنگ که بابا قول داده یک خوشگلشو برام بخره

بابا منم می خوام دیگه پس کی می خری؟؟؟؟؟؟؟

اینجا مامانو مجبورکردم بالمو بگیره ودنبالم بیاد

مامان که باصد ترفندداره به من غذاخوشمزه می ده ومنم همش نازمی کنم وعشوه میام

 

من وبابادویارجدانشدنی هم که جدیداعین چسب بهش می چسبم

وقتیم میوه ترش می خورم قیافم اینجوری می شه ها 

وحالا یک درددل خودمونی

تواین شرایط تصورکنید شیرخشک قحطی بیاد

این شرایط متاسفانه واقعیت داره شیرخشک رژیمی حدود یک ماه که تواین شهربزرگ وحتی شهرا وروستاهای دیگه پیدانمی شه.منم جزئ بچه هایم که فقط شیررژیمی آپتامیل HA می خوردم ولی بانبوداون باباومامان همه مدل شیرو برام امتحان کردن هومانا وببلاک ونان وبیومیل وگی گوز و...ولی من مزه هیچکودومو قبول نمی کردم تازه اونا رژیمی نبودن.ولی مجبور شدم بعدچندروزاعتصاب قطره قطره بیومیلوبخورم.حالا بگید گناه مانی نیاچیه که شیرخشکم نایاب شده.یکی به داد ماهم برسه آخه ماشیرنخوریم پس چی بخوریم من الان به زوردارم بیومیل می خورم ولی لپام گل انداخته وآلرژیم دوباره اوت کرده.ای کا  ش یکی فکرما هم باشهمتفکر





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 / 8 / 1392 | 21:08 | نویسنده : آرتین کوچولو

 خداروشکروبه لطف پرستاریهای مامان وبابا ومامان بزرگا وبابابزرگا بهترشدم وبهبودپیداکردم.


عاشق کتاب داستان ونقاشی هستم ،همیشه هم مثل بچه درسخونا کتابام دوروبرمن

 

 آرتین نقاشی کردنو خیلی دوست داره،اگه گفتید چی می کشم؟؟؟

دیگه مثل وقتی که کوچولو بودم وسایلمو بهم نمی ریزم وبه نظم وترتیب خیلی اهمیت

می دم 

  

مامان اجازمی دیBus مو بردارم

 

Bus مو خیلی خیلی دوست دارم وهرروز کلی باهاش بازی می کنم

  

درحال بالارفتن روی صندلی که ماما ن منو بلافاصله گیرانداخت

 

 وقتی یک کاربدانجام بدم سریعا تریپ مظلومیت برمی دارم

مامان خدایی دلت میاد منودعواکنی؟

ر

کی بولینگای منوانداخته روزمین 

 امان ازدست شماها هی بندازید هی من جم کنم.حالا می فهمم مامان بیچاره چی میکشه 

شیرخوردن توام با 180درجه وحرکا ت اکروباتیک 

یک روزررفته بودیم خونه دوست آروین که فوتبال دستی اونو دیدم وعاشقش شدم .برای همین بابا به محض اینکه اومد خونه ، مامان داستان من وفوتبال دستیو براش تعریف کردوبابا سریعا رفت وبرام یک مدل خوشگلشو خرید. این فوتبال دستیم شد هدیه مامان وبابا به من به مناسبت روزجهانی کودک

 

هادی بیا برام کتاب بخون

(آقای مار وول نخور تا خوش خط وخال بشی     می خوام یک کاری کنم تا خیلی خوشحال بشی)

لازم به ذکربابا ومامان ودادا ازبس کتابای منو می خونن همه شعرها وقصه هاروحفظ حفظن و خودمم استاد همه ،هرجا بخوان زیرآبی برن ویک خط درمیون بخونن من سریع اعتراض می کنم ودرستشو می خونم

 

عاشق این توپ پلاستیکیم.اینجاهم باخودم برده بودمش حمام وحسابی شستمش

فوتبالو باهمین توپ اززمینای خاکی شروع کردم

 

خیلی خیلی شکلاتای خارجیو دوست دارم اینجاهم می گم بازم می خوام،برام بیارین،اینا  خیلی کمه 

 

پای سیبم ازشیرینی های مورد علاقمه ،اگه ببینم دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم 

مغزتخمه روکه دیگه نگو همه رقمشو پایم 

دیونه انارم

مراسم انارخوران همراه با آیین های خاص (رقص وآواز) 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 / 8 / 1392 | 2:35 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 / 7 / 1392 | 0:46 | نویسنده : آرتین کوچولو

 خانوادگی عاشق گشت وگذاروتفریح و مسافرت وطبیعت گردی هستیم برای همین اکثر روزهای تعطیلو تودل طبیعتیم واصلا نمی تونیم توخونه بند بشیم .

پارک چیتگر

پارک چیتکرو به خاطر پیست دوچرخه سواریش وفضای بازوبزرگش خیلی دوست دارم.البته این سری دوچرخه سواری نکردم چون توفازجدیدش رفتیم که کیوسک اجاره دوچرخه نداشت ولی درعوض تمیز تروخلوت تروزیباتر بود. 

 عاشق منقل ودود وآتیش وجوجه وکباب ودل وجیگرم بایک چای آتیشی ودودی

خوش طعم وخوش مزهقلب

بابا گلی  همیشه مسول جوجه وکبابه ومنم دستیاراولش توامورمربوطهاز خود راضی

بازحمات بی دریغ من نهارآماده شد وکلی نوش جان کردیم.جای همگی خالی بود

بعد ازنهاربچه هامشغول بازی تخته نردشدن منم خیاراروبادهنم رنده می کردم وروتخته می ریختم وهمه روشاکی کرده بودم به طوری که صدای همه بلند شد.عصبانی

وای وای وای چه کاربدی کردم ناراحت

مامانی وزندایی پگاه منو به یک جای خلوت تربردن و کلی سرگرمم کردن  تامزاحم بازی بقیه نشم ولی  من همش نگام به اون سمت بود وآخرشم  تویک فرصت مناسب دررفتمنیشخند

 

درحال فراروبرگشت به سمت بقیه گروه باسرعت نور

 

 

سولقان


یکی ازتفریگاههای مورد علاقمون سولقونه.منطقه ای  سرسبزوخوش آب وهوا بارودخونه زلال وشفاف وباغای میوه وطبیعتی زیبا وخوش منظره


خانوادگی که گرمایی هستیم وعاشق آب وآب بازی وهرجا آب باشه منم پایم

حالا داستان منو ورودخونه:

اولش یواش یواش به رودخونه نزدیک شدم

بعد خم شدم ویک مشت سنگریزه برداشتم 

بعد سنگ ریزه هاروتوآب مینداختم وبا درست شدن موجا کلی ذوق می کردم 

هورا موج  

درنهایتم سرموتوآب زدم وموهام خیس خیس شد 

اینم من ومامان که کلی ازخیس شدنم شاکی شد ولی درنهایت تسلیم من وکارام شد

بازم مثل همیشه آرتین برنده می شه.این شعار همیشگی منهچشمک

ازوقتی که رفتیم تا موقع برگشت جای من  یک سره کناررودخونه بود وبس

ودرنهایت بازور منو مجبوربه رفتن کردن 

مگه به این راحتیا وسادگیا ازآب واب بازی  دل می کنم!!آخه من مرغابیم

خداحافظ رودخونه بای بای دوست دارمقلب





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 / 7 / 1392 | 13:07 | نویسنده : آرتین کوچولو

 ماجراهای آرتین درسفرخیلی زیادن وبه خاطرتعداد زیادعکسا مجبورم هردفعه یک سریشونو بذارم

 

 اول صبح که هنوزاکثریت خواب بودن  بدو بدو میومدم کناراستخر وعلائم هشداردهنده رو جابجا می کردم ومامان وبابا دنبالم میدویدن واونارومرتب می کردن

یک ریزه توفروشگاههای هتل بودم وهمش می گفتم  Ball،Ball مامان وبابا ازبس وسایل بادی برام خریدن دیگه کم آوردن

 هتلمون پرازسنجاب بود ومن عاشق اونا شده بودم وبهشون غذا می دادم

اینجا من نگاهم دنبال سنجابه واون ازیک طرف دیگه پایین اومد وفرارکرد ،همه کلی بهم خندیدن

این دوست  فرانسویم سویتش روبرو ما بود وهرروزصبح باچشمای خواب آلو همدیگروپیدا میکردیم وبازیمونو شروع .

 دوست ترکمم بهم سیب تعارف می کرد و حسابی هوای منو داشت

این آقای مهربونم بلژیکی بود وهروقت منو می دید بغلم می کرد ومی بوسیدم 

 وهمش می گفت ?Helloّ Artin-are You ok

 بازم تو فروشگاهها ودنبال وسایل مورد علاقم که شما می دونید چیه

درحال پیاده روی شبانه  

 

عاشق حمام وآبتنی وشنام وهرجاآب باشه کلی استقبال می کنم


بعدازآبتنیم آنقدرخسته می شدم که دوست داشتم حوله به تن بخوابم

 ترکیب راکت تنیس وتوپ هندبال!به نظرتون اسم این ورزش چی می شه؟؟

بعضی شباهم دیرمی خوابیدم ومامان وبابا باید تادیروقت دورم می دا دن .البته شبهای هتلم خیلی باحال بود وکلی برنامه شبانه برپا بود جورواجورورنگ ووارنگ.البته اینجاساعت 4صبح ومن هنوزنخوابیدم

 

اینم یک عکس مردونه ومشتی 

اینجامامان گفت آرتین یک ژست بگیرمنم بدو رفتم روزمین درازکشیدم واین مد لی فیگورگرفتم

یک خواب راحت ودلچسب کناراستخر.اینجوری به بقیه هم حال می دادم واوناحسابی ازنبودمن استفاده می کردن

 

عاشق چرخ خدمه بودم وهروقت اونا رومی دیدم چرخشونو می گرفتم وهل می دادم 

اوناهم منو خیلی دوست داشتن وهمش باهام بازی می کردن

همش دوروبرماشینای خارجی بودم

آبسردکنا ازوسایل مورد علایقم بودن وهمش باهاشون بازی می کردم ومامان وبابا همش بهم تذکرمی دادن.نکن نکن ،دست نزن،دست نزن

 درحال سرکشی تو سالن ماساژ 

 

چند عکسم ازمحوطه هتل

خدایی گرفتن عکس ازمناظر خالی ازجمعیت  تواین هتل بزرگ وتفریحی کارخیلی سختی بودولی گذاشتن اون عکسا دیگه سخت می شد وباید رمزدارمی شدن وبابا ومامان مجبوربودن لحظات خالی ازجمعیتو شکارکنن.

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 / 7 / 1392 | 18:35 | نویسنده : آرتین کوچولو

عاشق گشتن وتفریحم وهمیشه توآماده شدن نفراولم ،خودم کفشامو میارم ومی گم کفش،تازه لباسای مامان وبابا رامیارم و بهشون می دم تاسریع تر اماده بشن.

 علاقه زیادی به کتاب داستان دارم وتوهرفرصتی بادقت کتابامو می خونم وعکساشونونگاه می کنم ،دیگه مثل بچگیام اونا روپاره نمی کنم ودوسشون دارم.

مثل خلبانا شدم،موقع پایین اومدن وبالارفتن ازماشینم بجای پله صندلیمو زیرپام می ذارم وسواروپیاده می شم.

عاشق اینم روصندلیم بشینم ودلبری کنم .

 

علاقه زیادی به خوردن آب دارم  ویک ریز شیشه آبم تودستمه .بجزخوردن آب تمام خونه روآبپاشی می کنم ومامان وبابا روحسابی عصبانی.

مسواک زدن خیلی دوست دارم وعاشق طعم خمیردندونم 

این مسواکا روبابا برای من وداداشی خریده.Ben 10مال داداشی وغورغوری مال منه 

ماشین پلیس وآژیرش ازعلایق منن .

درحال دیدن فیلم پلیسی توTVکه حسابی میخکوب صحنه شدم واصلایادم رفته توچه حالتی وکجاهستم. 

قان قان سواریو خیلی دوست دارم.به خصوص ماشینای بزرگ رو.اتوبوس،کامیون ،خاورو... 

 

علاقه زیادیم به بازیای فکری دارم، شطرنج،تخته  نرد،دومینوو...تخته نردوبه خاطر تاس انداختن باحالش دوست دارم وباباگلی همیشه بهم یاد می ده ومربی منه.

این عروسکمو همیشه بهش توجه ویژه دارم حالاهم سوارتابش کردم وتابش می دم

وبراش تاب تاب عباسی می خونم. 

بعدازبرگشت ازترکیه عاشق آب وقایق شدم.وانمو ازتوحمام میارم وقایق می کنم وچوبای گلفمو پارو .هیچکیم بهم یادنداده وابتکارخودم بوده.

 همیشه  یکی ازدکوریا رو یواشکی کش می رم ودبودو که رفتم ومامان وبابا روحسابی شاکی.تواین صحنه بوسیله مامان دستگیرشدم.

 

علاقه فراونی به  وسایل آرایشی وبهداشتی دارم .زدن عطرواسپری رو خیلی دوست دارم.یواشکی ازصندلی بالا می رم واوناروپایین میارم وبه خودم می زنم ومی گم به به.

عاشق تماشای منظره بیرون ازپنجرم ومیرم نزدیکشو وبیرونو تماشا می کنم 

 

درحال حاضرتمام کلماتو می تونم بگم وقتی بهم یک کلمه روبگن ویکی دوبارتکرارکنن منم عین طوطی  بالهجه خودم تکرارمی کنم.آخ جون حرف زدنم هم کامل شد.

خدایا ممنونم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 / 7 / 1392 | 15:28 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 / 7 / 1392 | 16:03 | نویسنده : آرتین کوچولو


سلام به همه دوستای گلم

بالاخره مامان وبابابعد ازیک تحقیق وتفحص دقیق کشورموردنظربرای سفروانتخاب کردن سختگیری مامان وبابا بیشتربه خاطر مابود تا بتونیم تعطیلات خوب وخوشی داشته باشیم ودرنهایت نرکیه انتخاب شدانتخاب ترکیه به خاطرشرایط زیربود

مسیرپروازکوتاه تر نسبت به بقیه کشورهای توریستی تامابجه ها زیادخسته نشیم

آب وهوایی شبیه به ایران تاتغییرات جوی رومااثر منفی نذاره-

غذاهایی مشابه ذائقه ایرانی تامابراحتی نوش جون کنیم-

وبالاخره انتخاب شهرکوش آداسی درکشورترکیه به این خاطر بود که مامان وبابا هم تو سفرهای قبلیشون  به این شهرنرفته بودن وهم نزدیکی فرودگاه ازمیر به شهر مذکورتا توترانسفرزمینی من وداداشی بهمون سخت نگدره

درنهایت چهارشنبه شب عازم فرودگاه امام شدیم وبه مقصدموردنظرپروازکردیم مسیرپروازتهران تاازمیر2:45 بودوازازمیرتاکوش آدسی حدود 60 دقیقه ترانسفرزمینی بود.

بندر کوش آداسی

بازی وشیطنت درفرودگاه امام 

خسته ازبازی ولالایی روی صندلیها 

  درحال تناول شام درپرواز

اطراف صندلی ما شبیه مهدکودک بود وهمه بچه ها باهم بازی می کردن منم که وسط معرکه بودم 

 ورود به فرودگاه ازمیرباقیافه های خسته ازسفر

بقیه عکسا تو ادامه مطلب

منتها به علت تعداد زیادعکسا مامان جونم اوناروتوچندپست مختلف تقسیم بندی میکنه

اولین سری:آرتین وبازیهای آبی وساحلی



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 19 صفحه بعد