بستن تبلیغات

کوچولوی خوش خنده مامان وبابا

کوچولوی خوش خنده مامان وبابا

زیباترین هدیه مامان وبابا

پست الکترونیک

آرتین جان  

  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

     

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم

[ يکشنبه 1 / 2 / 1392 ] [ 19:42 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
تعطیلات عیدغدیر

سلام دوستای گلم

این آخرهفته وچندروزتعطیلی تصمیم براین شدکه اصلاتوخونه آشپزی نشه واین چندروز رویک استراحت وتفریح حسابی بکنیم البته بجزغداهای خوشمزه من که مامان تحت هرشرایطی برام مهیا می کنه.

اول بایدبگم 4 آبان تولدبابا جونم بودولی به علت همزمان شدن باعروسی دایی عزیزم به تعویق افتادومامان قراره یک تولدباحال برای بابا بگیره.

4شنبه شب  به اتفاق دایی وزندایی به فرحزادرفتیم.هواسوزسردی داشت ومامان وبابا به زور سویشرتم تنم کردن.آخه من حسابی گرماییم

خودشون آبگوشت خوشمزه خوردن وبه من بیسکویت مادردادن

من همش روی تخت درحال ورجه ورجه بودم ویجا بندنمی شدم

اینم چندعکس  با،باباومامان خوبم

اینجا مامان به زورمنونگه داشته چون می خوام ازتخت پایین برم 

 

یک عکسم با دایی مهربون وزندایی گلم گرفتم

 

 

مامان بعداز8سال روز5 شنبه به بازاربزرگ رفت ولی بعدازدیدن این ازدحام یک ماشین دربس کردوماروبرگردوندوگفت اگه همه چیزمجانی هم باشه دیگه نمی یاد

خدایی خیلی شلوغه،ببینید


 

 

5 شنبه شب به اتفاق دوستامون رفتیم جیگرکی وکلی جیگر ودل وقلوه سفارش دادیم

 

 بعداز شام برای پیاده روی وهواخوری رفتیم پارک وکلی بهمون خوش گذشت 

 

ر

بعدازشام همه اومدن خونه ما وموزیک گذاشتیم وبروکه رفتیم وتا پاسی ازشب گفتیم وخندیدیم  وخوردیم و....


روزعیدغدیر  شام خونه بابابزرگ بودیم ومامان وبابا برای من یک عیدی آموزشی باحال گرفتن

مامان معتقد با این وسیله خیلی زودتر کلمات روادا می کنم

[ يکشنبه 14 / 8 / 1391 ] [ 9:23 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
عروسی دایی میثم

سلام دوستای گلم .گفته بودم یک برنامه شادشاد،درپیش داریم.این برنامه عروسی دایی جونم بود.

عروسی دایی ٤ آبان شب عید قربان بود.مراسم عروسی توی یک باغ بزرگ برگزارشدوعروسی فوق العاده ای  باشکوهی بودکه تاپاسی ازشب به طول انجامید.مامان وبابا  تصمیم گرفته بودن برای اینکه لحظات زیبای عروسی روازدست ندن  دوربین روکناربدارن وثبت تمام لحظات وصحنه هاروبه عکاسا وفیلمبردارا بسپارن،که به محض آماده شدن براتون می ذارم.

مامان وبابا وکلی ازاقوام ودوستان فقط توپیست بودن وگروه موزیکوDj یک بندوبی وقفه آهنگ می زدن،منم کلی رقصیدم وبه صدای بالای موزیک ورقص نورشدیدی که توی باغ بوداعتراضی نکردم وبامامان وبابا همراه شدم .پسرخیلی خیلی خوبی بودم وکلی بهشون حال دادم.

خدایی این عروسی کلی روحیمون روعوض کرد وحسابی هممون رو شارژشارژکرد.

عکسای عروسی به خاطر احترام به  قوانین نی نی وبلاگ اینجا گذاشته نمی شه  وچون نمی خواستم رمزداربدارم وبقیه دوستای دیگه ّFacebookتمایل زیادی به دیدن اونا داشتن عکسای عروس ودامادو خودم وخانواده رو اونجا می ذارم.هرکدوم از دوستای گل که خواست یک پیام حصوصی بده وبه آدرس مامان توFace book بره وعکسارو ببینه.ممنون

باچه تیپی رفتم ودرآخر ببینیدباچه وضعی برگشتم

 چندصحنه ازعکسای خواب من حول وحوش ساعت 2 بامداد  که ازفرط خستگی بیهوش شدم.

جدیدا عادت کردم دمروبخوابم خیلی حال می ده حتی توکالاسکه

 ازبس رقصیدم نمی دونم کفش وجورابام کجاستمتفکر متفکر

این مطلب ازطرف مامان جونم

تشکرویژه ازهمسرخوبم که نهایت همکاری وکمک روبه من کردومسولیت کامل آرتین رو تواین چندروزه به عهده گرفت تا من به تمام کارام برسم وبرای داداشم سنگ تمام بزارم.

ممنون همسر خوبم

[ سه شنبه 9 / 8 / 1391 ] [ 5:54 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
آرتین عجول وزرنگ تاتی تاتی می کنه

من  2هفته ای که می خوام بلند بشم وتلاش زیادی می کنم.وبالاخره تواین هفته موفق شدم.

اینجا چندقدمی تاتی تاتی کردم

دستموبه مبل ،میز ویاهرچیزه دیگه ای می گیرم ومیایستم

اعتمادبه نفس بالایی دارم وسعی می کنم یک دستی بلندبشم

بلندمی شم وچندلحظه مکث میکنم

بعدش مییفتم.بعضی وقتا گریه می کنم ،بعضی مواقعم عین خیالم نیست

جدیدا عاشق کابینتای آشپزخونه شدم وباکمک اونابلندمی شم وبازشون می کنم.مامانی  روحسابی عصبانی می کنم برای همین مامان تصمیم گرفته اوناروببنده

تاواردآشپزخونه می شم اوولین کارم نگاه به لباسشویی.ببینم روشنه یاخاموش.عاشق چرخیدنشم.

 

دوستای عزیزیک برنامه شادشادبه اتفاق خانواده داریم  توپست بعدمی یام وبراتون تعریف می کنم

همه خوش وخرم باشید .بای بای

 

[ دوشنبه 8 / 8 / 1391 ] [ 16:55 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
فرشته مهربون

پسرعزیزم خیلی وقته که میخواستم این مطلب رو برات بنویسم ولی نمی دونستم ازکجاشروع کنم وچه جوری احساسموبرات بنویسم.ولی بالاخره نوشتم تادرآینده بخونی وهمیشه سپاسگذارش باشی. 

٥/٢ ماهگی من

وبه لطفش این شدم تو٧ ماهگی

مامان  آخرشهریور٩١مرخصی زایمانش تموم  شدوباید به سرکاربرمی گشت.تواین مدت خیلی بهت عادتکرده بودم ،تحمل دوریت رونداشتم.بهت وابسته شده بودم وباعطرتنت زندگی می کردم.باخنده هات خوشحال می شدم وبا گریه هات ناراحت.بران هوابودی وبات نفس می کشیدم.

توی ماه شهریور

ازمهدکودکهای زیادی دیدن کردم وعملکرد وکارشون روبرسی .ولی  هرچی باخودم کلنجارمیرفتم دلم راضی نمی شدتوروتواین سن وسال (٦ماهگی )به اونابسپارم.تواین رفت وآمدبه مهداچیزایی دیدم که تاییدبرباورمن بود.  البته مهدهای خوبم زیادبودن ولی ،شایدرده سنی توشیرخوارسخت ترین رده مهدباشه .برای همین تصمیم گرفتم برای شما پرستاربگیرم.

دوستان وآشنایان بانظرمن موافق نبودن  ومرتب ازاتفاقات بد  درمورد پرستارای بچه برام تعریف می کردن ولی من همیشه براین باوربودم وهستم که  که آدمای خوب وباایمان  وفرشته های زمینی هنوزهم توی جامعه وجوددارن چون به مثبت اندیشی  ولطف خدااعتقاد عجیبی دارم.

آرتینم، چون به ندای قلبم گوش دادم  وخالصانه ازش کمک خواستم خدای مهربونم خواسته منوبرآورده کردویک پرستارکه نه بهتره بگم یک فرشته زمینی روسرراهم قرارداد.

کسی که با خنده تومی خنده،باگریت ناراحت می شه. بابیماری توبیمار می شه .وبا احساس توویادتوزندگی می کنه.عاشقانه می پرستت وتورویک فرشته بهشتی وامانت الهی می دونه.کسی که اونقدربامن مهربونه که من اونومامان صدامیکنم وباتمام وجودم دوستش دارم.

اینقدرخوب ازت مراقبت ومواظبت می کنه که وقتی  من وباباازت دوریم چهارگوشه قلبمون آروم آرومه.باهات حرف می زنه،بازی می کنه.برات لالایی می خونه ،غدادرست می کنه و...

وقتی ازسرکاربرمی گردم چنان منوتوآغوش می گیره ونوازشم می کنه که خستگی ازتمام وجودم  بیرون می ره.وباانرزی مضاعف نقش مادریمونثارشما می کنم.

بااینکه وظیفه ای نداره به من لطف می کنه وکارای خونموانجام می ده ،برام غذادرست می کنه و.هزارمحبت دیگه روخالصانه نثارم می کنه.

لطف دیگه خدابه من اینه

که توچنان جذابیت وگیرایی خدایی داری که همه خواسته وناخواسته اسیرت میشن.نمی گم خیلی قشنگی ولی دلنشین وتودل برویی اونم عجیب.

آرامشی توچشماته که آدموآروم می کنه وخنده ای رولبهاته که هرکسی رو تسخیرمی کنه.

هرجایی که می برمت همه رودورخودت جمع می کنی وبااون لبخندای نازت به همه کسی حال می دی.

وقتی می بینم که چجوری عاشقش شدی ، باهاش ازلحاظ روحی پیوندخوردی ،چجوری موقع رفتن دنبالش گریه میکنی باتمام وجود خداروشاکرمی شم. 

آخه مگه لطف خدابه بندش چیه ؟مگه فرشته چه شکلیه؟

پس ازته قلبم وباتمام وجودم فریادمی زنم

خدای به خاطر  محبت ولطفت به وسعت تمام عالم شکر.دوست دارم ،عاشقتم ،ای خالق هستی

یزدان پاک ازاینکه منوقابل دونستی وهمچین نعمتی روبهم ارزونی کردی سپاسگذارتم.

 ممنون که قلب من و پسرمو وهمسرموشاد شادکردی.

[ پنجشنبه 27 / 7 / 1391 ] [ 9:03 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ماجراهای من] [ ]
تبریک

سالروز ازدواج بزرگ بانوی اسلام ویگانه مردعدالت مبارک باد

 

 

خدایا تمام پیوندهاراخجسته گردان ونعمت داشتن پدرومادرراازهیچ غنچه ای دریغ مدار .آمین

[ چهارشنبه 26 / 7 / 1391 ] [ 16:31 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
من 7 ماهه شدم

من كاراي جديدي تواين  ماه يادگرفتم كه براتون تعريف مي كنم. ولیییییییییییی

اول بذارید چندعکس باحال براتون ازکارناوال گل و گیاه بزارم

شکلک های محدثه

وحالاشرح کارای من

اولين ومهمترين كارمن اينه كه حرف مي زنم اولين كلمه اي كه يادگرفتم دد بودبه معني دردر.مامان اول فكر مي كرداصوات مي گم ولي چندبارمنوامتحان كردولي واقعا فهميدبا شناخت كامل ميگم دد وبه درب خروجي اشاره ميكنم.

ميرم دم درورودي مي شينم به دراشاره مي كنم وميگم دد

 

مم بب.ام هم تقريبا باشناخت كامل بيان می کنم.

ام=غدا     بب=بابا   مم=ماما (فعلا اینا جزءفرهنگ لغات منن)

شکلک های محدثه

ايستادن دومين كارمهم منه.دستم رو به كنارمبل تخت ياهرچيزه ديگه مي گيرم وبلند ميشم

یاعلی

 شکلک های محدثه

شناختن كامل كنترل TVوResiver،هركنترل ديگه اي بهم بدن قهرميكنم.تازه بعدزدن دكمه هاي كنترل اينا منتظر ميمونم ببينم چه اتفاقي مي افته.چون مطمئنم يك چيزایي مي شه

صدا،رنگ،نورو....  

  

شکلک های محدثه

عاشق لپ تاب ما مانم اينقدردكمه هاي لپ تاب مامان رووزدم كه کلا  بهم ریخته ازروش آزمون وخطااستفاده می کنم

 

اگربهم ندن این قیافه می شم

براي همين بابابرای مامان جون يك لپ تاب نوخريده ولي من دست ازسراونم برنمي دارم

شکلک های محدثه

مامان وبابا اول اسمموبهم یاددادن برای همین حرف Aروخوب خوب می شناسم

A مثل ARTIN  

کف پوش بیچارموبه این روزانداختم.پدرش رودرآوردم.مامان وبابا وصل میکنن من جدامی کنم.بازی باحالیه.عین پازل می مونه ولی برعکسش

شکلک های محدثه

عاشق سيم برق ،رابط وكلا وسايل خطرناكم وعاشق چرخوندن هرچیزی که چرخ داره ودورمی خوره.چرخ جاروبرقی رو تازه کشف کردم

شکلک های محدثه

مامان كه ازسركارمي يادجيغ مي زنم ومي خندم وخودمو توبغلش مي ندازم

صبحا دم درسرويس بهداشتي مي شينم تابابا اصلاح كنه وميگم دادا

ساعت 6صبح بيدارم.سحرخيزم دیگه، به قول مامان می خوام برم صبح باش پادگان

عاشق سوپ،سرلاك وآبميوم. ازقطره آهنم بیزارم

مامان همش بهم مي گه گربه آشپزخونه

                           شکلکستان 

 دوستای خوبم بای بای تا ماجرای بعدی

 

[ دوشنبه 24 / 7 / 1391 ] [ 23:23 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ماجراهای من] [ ]
اندراحوالات من

سلام دوستای خوبم

اگه دقت کنیدتوتمام این عکسا لپم قرمزه (لپ گلی شدم).بزرگترای مهربون ما می دونیم که  شما خیلی مارودوست دارین ولی خواهشن ، دست وصورت مارونبوسید وبادست نشسته به پوست ما دست نزنید چون پوست ما نی نیا خیلی  خیلی حساسه .باتشکرازشما مهربونا.

 

هفته گدشته  مامان از نمایشگاه برام یک کفپوش خیلی قشنگ خریده که بدجوری دوسش دارم وعاشقشم قلب قلب

محل  جدید بازیم شده  بدوبدومی رم می شینم روش وبازی می کنم

پنجشنبه بامامان وعمه رفته بودیم بیرون که من خاطرخواه این الاغ رقاص شدم

می رقصه ومی خنده وغش می کنهقهقهه قهقهه

اینجاساعت ٢:٣٠ نیمه شبه ازقیافم معلومه ، حسابی خواب آلودم،ولی اومدم پیشش وباش بازی میکنم.  گفتم خاطرخواهش شدم دیگه

اینجاداره تکنو می زنه  ای جان منم ازش یادگرفتم وهی سرموتکون می دم

 حالا

آخرشم همونجا خوابم برد

صبح جمعه درحال رفتن به پارک باباباجونم

عصرجمعه تولدیکی ازطرفدارای خوبم بودوداشتیم می رفتیم خونشون ،منم پشت چراغ قرمزکنترل ماشینوبه دست گرفتم.آن آن بیب بیب

موقع برگشت مامانی وبابایی منوحمام دادن تا بخیال خودشون زودتر بخوابم ومامان  کمدلباسای منو مرتب کنه ولی تازه من شارژشده بودم، ببینید...نیشخند نیشخند

لچکوبیشترازکلاه دوست دارم. به نظرشما بهم می یاد؟چشمک

 

قیافم چه مظلوم شدهتعجب تعجب

 

مامان تواین حالت بهم می گه پیشی  پیشی ناز

بای بای بای بایبای بای

[ شنبه 22 / 7 / 1391 ] [ 1:04 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ماجراهای آرتین] [ ]
نمایشگاه

روزجمعه من ومامانم. به اتفاق هم رفتیم نمایشگاه مادر،نوزادوکودک ونمایشگاه نانو که مامانی عاشقشه.

نمایشگاه کودک خیلی خوب بودومامان جون برام کلی لباس،اسباب بازی ومحصولات فرهنگی خرید.تونمایشگاه نانوهم تقریبا من جزء کوچکترین بازدیدکنندگان بودم وکلی منو تحویل گرفتن.خدایی آدم بایددنبال علم روز باشه.چشمک

تونمایشگاه کودکم بااجازه مامانم شرکتا  کلی ازم عکس گرفتن.بابا خوشگلیم دردسردارهچشمک چشمک

من ومامانی که عاشق همدیگه ایمقلب

 

آر تین خوش خندهلبخنددرهمه حال می خنده

 

 

 اینجا عاشق این ماشینا شده بودم ولی هنوزخیلی کوچولو ام برای همین رفتم کفش نشستم وکلی همه رو خندوندم بابا قول داده تاتولدم برام بخره.

اینم یک عکس ازیرگشت به خونه

 

[ دوشنبه 17 / 7 / 1391 ] [ 10:53 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
روزجهاني كودك

 

روز  جهانی   کودک   مبارک باد

ازطرف آرتین

 

در سال 1953، يونيسف ( United Nations International Emergency Fund ) يکي از بخشهاي دائمي در سازمان ملل گرديد . و روز 8 اکتبر " روز جهاني کودک " نام گذاري شد. کودکان در اين روز ، خواهان يادآوري اين مسئله هستند که سالانه هزينه هاي غير قابل تصوري صرف توليد انواع سلاحهاي هسته اي و غير هسته اي مي شود حال آنکه در سال کودکان بسياري از گرسنگي ، عدم امکانات بهداشتي ، سوء تغذيه و ... جان خود را از دست مي دهند و کسي نگران آنها نيست ! يونيسف اعلام داشته که تنها با اختصاص پنج دلار براي هر کودک مي توان جان 90 درصد از کودکاني را که سالانه مي ميرند ، نجات داد و براي بهبود چشمگير زندگي کودکان جهان سوم ، کافي است که فقط مبلغ شش هفته بودجه تسليحاتي جهان هزينه شود. وظيفه انجمن کمک به کودکان يعني يونيسف ، مراقبت از کودکان و برآوردن نيازهاي اوليه آنها در سالهاي ابتدايي زندگي ؛ ترغيب و تشويق والدين به تعليم فرزندان مي باشد. همچنين تلاش اين انجمن براي کاهش بيماري ، مرگ و مير در کودکان و حمايت از آنها هنگام جنگ و حوادث طبيعي و ... است . در مقدمه کنوانسيون حقوق کودک آمده است که: « کودک بايد در فضايي سرشار از خوشبختي ، محبت و تفاهم بزرگ شود ». به اميد آنکه دنيايي داشته باشيم به دور از جنگ و هياهو که همه کودکان در آن با آرامش و خوشبختي زندگي کنند. به اميد آنروز...

[ يکشنبه 16 / 7 / 1391 ] [ 17:21 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ماجراهای من] [ ]
ماجراهای من

سلام به همه دوستای گلم

این روزا زیادبامامانی بیرون میرم.توصندلی ماشین آروم می شینم واصلاگریه نمی کنم تاحواس مامان پرت نشه.مامان برام موزیک می ذاره منم کلی حال می کنم

مامان برای اینکه بتونه منو راحت ترجابجا کنه برام یک کالاسکه مسافرتی سبک خریده که سریع جمع بشه وتوماشین راحت جابشه.چون من معمولاتابیرون می رم خوابم می بره

 

توهفته گذشته با باباوماما رفتیم هایپراستار

عاشق این دوچرخه هاشده بودم

ازاین عروسکا اصلا خوشم نیومدچون خیلی زشت بودن

ازوسایل ورزشیم کلی استقبال کردم آخه من ورزشکارم

آخرشم که حسابی خوابم میومدقیافم رووببینید به قول مامان ٨*٧ شده

چون کم کم دستموبه مبلا می گیرم وبلندمی شم بابابزرگ  قول داد برام جایزه  بخره

برای همین

جمعه با مامان وبابابزرگ رفتیم بهاروبابابزرگ برام یک روروک خوشگل خرید.

 

خیلی سریع تمام رمزورموزش رو کشف کردم

خیلی خوب باش راه میرم وحسابی باش بازی می کنم

عاشق لباسشویی وقتی می چرخه کلی ذوق می کنم. علی ذوقیم دیگه

دزدشکلات وشیرینی هستم واگه دم دست باشن امون نمی دم ورحم نمی کنم

 

تاجانمازپهن می شه سریع بهمش می ریزم

عاشق جاروبرقی و ووسایل برقیم جزاسباب بازیهای موردعلاقمن

هرچیزی دم دستم باشه اول مزش می کنم بعدگازش می زنم

باحسرت یه تابم نگاه می کنم تامامان بیادسوارم  کنه

 فعلا خوابم می یاد  دوستای خوبم بای بای

 

[ چهارشنبه 12 / 7 / 1391 ] [ 8:15 ] [ آرتین کوچولو ] [موضوع : ماجراهای من] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 13 صفحه بعد