بستن تبلیغات

کوچولوی خوش خنده مامان وبابا
تاريخ : پنجشنبه 22 / 12 / 1392 | 23:39 | نویسنده : آرتین کوچولو


آرتین جان
 
 

  

زیباترین هدیه خدا وگرانبهاترین هدیه  نوروز آریایی قدوم مبارک توست.

ای یزدان پاک توراسپاس که برما منت نهادی واز عالم ملکوتی خویش فرزندی سالم به ما عطا نمودی،امیدواریم همچون نامش پاک ومقدس بماندوخالصانه بندگی تورابجا آورد. 

عاشقانه دوستت داریم وباتودلداده ترازپیش شدیم 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 21 / 3 / 1392 | 17:56 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام دوستای خوبم

هفته گذشته دوشنبه شب به اتفاق خانواده به پارک آب وآتش وکشتیرانی رفتیم.ازبعدازظهرتاحدود1بامداداونجابدوبدو وبازی کردم . فردا صبج هم عازم طالقان بودیم ومامان بایدوسایل سفروآماده می کرد واصرارداشت زودتربرگردیم.من اصلا رضایت به اومدن نمی دادم وتاپاسی ازشب اونجا موندیم .چشمای بقیه ازشدت خستگی بازنمی شد ولی من چون توراه یک استراحت توپ کرده بودم برخلاف بقیه سرحال وشارژ شارژبودم.

 

موقع رسیدن به پارک من هنوز خواب تشریف داشتم 

 

بعدباصدای روشن شدن مشعلها ازخواب بیدارشدم وبادیدن اونهمه مشعل ونوریک نگاهی به اطراف انداختم

وکلی متعجب شدم وگفتم اوف-جیز

بایک برسی دقیقتربه اطراف متوجه یک اغذیه فروشی خوشمزه شدم وبلنددادزدم ام ام

خلاصه بابایی مجبورشدبره برام به سفارش خودم سیب زمینی سرخ شده بخره ومنم حسابی ازخودم پذیرایی کردم. 

  

لونه پرنده که تبدیل به خونه آرتین شد

 

ولکن این اسب بیچاره نبودم تازه می خواستیم بریم تومیدون اسب دوانی اسب سوارشیم که مامانی اجازه ندادوگفت هواتاریک شده وخطرناکه .و بجاش کالاسکه سوارشدیم .

 

 

بادیدن فانوس دریایی کلی ذوق کردم وگفتم اوه ه ه .خیلی زیبا وپرنوربود

 

کنارکشتی به همراه یک مامان خسته ساعت10دقیقه بامداد

ازسنگهای نورافشان خیلی خوشم میومدو طرز کارشون برام جالب وجدیدبود 

سواربرشیرسنگی 

باغ گلها 

 

 

 

همش درحال بدوبدو توپیاده روپارک بودم وکلی ازخونواده دور می شدم .تازه باZoom کردن دوربین هنوزبه اندازه یک نقطه دیده می شم.(ببینید جقدردورشدم) 

وباصدای کفشای سوت سوتیم همه روجذب خودم کرده بودم.

درنهایت نصف شب با خوردن میوه شب نشینیمو تکمیل کردم 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 / 3 / 1392 | 1:41 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام به همه دوستای مهربون

ازاول خرداد قرارگذاشتیم تعطیلاتو به یک جای خوش آب وهواوییلاقی بریم که هم نزدیک باشه ،هم باصفا.بالاخره بعدازنظرخواهی ومشورت طالقان انتخاب شد.

سه شنبه صبح زودازخواب بیدارشدیم ووسایلیو که مامان ازشب قبل برای سفرآماده کرده بودتوسط بابایی توماشین جاسازی شد.حدودساعت 7 به دنبال باباجون ومامان جون رفتیم ،بابایی به علت یک سری کارنتونست همراه ما باشه که بعدازنیومدن کلی پشیمون شد،ولی دقیقه به دقیقه به موبایل مامان زنگ می زد حدودساعت 8 ازتهران خارج شدیم هنوزابتدای اتوبان تهران-کرج بودیم که با حجم بالای ترافیک روبرو شدیم وبالاخره بعد3ساعت به کرج رسیدیم ،ناهاروتو پارک جنگلی کرج میل کردیم وبعدار2 ساعت استراحت وتجدید قوا ازجاده میانبرراهی طالقان شدیم.مسیربسیارخوبی بودواثری از ترافیک اتوبان به چشم نمی خورد.ابتدای ورود به دریاچه رفتیم طبیعت فوق العاده زیبایی بود ودل کندن ازاونجا سخت ، 3ساعتیو اونجا موندیم وعصرانه وچایی نوش جان کردیم. من اونجا کلی بازی وتفریح کردم ،باغروب خورشید هوا روبه سردی گذاشت، بطوری که مجبورشدم سویشرت وشلوار بپوشم وکلا تیپ زمستونه بزنم.

به علت تعداد زیادعکسا ،اوناروتوادامه مطلب می ذارم وتوضیح می دم.



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 / 3 / 1392 | 15:13 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام دوستای گلم 

جدبدا عاشق پارکم وهرروزعصر کفشامو می برم دم درب ومیگم دردر،یا رفت،می گن کی رفت می گم من،اینم یک زبون جدیدهچشمک

 

 باوسایل بازی به سبک جدید وبرمبنا قوانین فیزیک خیلی حال می کنملبخند

 

آخ سرم گیج رفت یکی اینو نگه دارههیپنوتیزم

راخت برای خودم لم می دم وتاب می خورم وبه مناظرخیره می شممژه

ازسرسره های بلندخیلی خوشم میاد.بالابالابالاترهرچی بالاتربهتر .عشق ارتفاعمقلب

4

 عاشق هیجان وسرسره های تونلی وسرپوشیدم وکلی تومسیرشون ذوق می کنمخوشمزه

ابنم سرسره موردعلاقه من

 مجسمه های پارکاازعلایق ویژه منن ،اهل هنرم مناز خود راضی

 توپارک ترجیح می دم تودنیای خودم باشم وتنها قدم بزنم

 می رم ومی رم تا روی یک سطح ناهموارزمین بخورم بعدبلندمی شم ومی خندم وبه راهم ادامه می دم

انگارنه انگار.قهرمانم دیگه

 راکت تنیس وبدمینتونوخیلی دوست دارم ودست هرکه ببینم ازش می گیرم وچندضربه به توپش میزنم 

خلاصه همه رودرگیرپارک ورفت وآمدش کردم

یکروزبابابا میرم 

یک باربامامان

 بعضی وقتا بامامان جون وآروین

 یک بارم گروهی

البته پیشنهاددادم  یک خونه جفت یکی ازپارکا بگیریم یا فکریک خونه حیاط داربزرگ به سبک پارک باشیم .خودشون می دونن دیگه مشکل اوناست.نیشخند





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 / 3 / 1392 | 1:33 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام به یارای مهربون وعزیزم

جمعه ساعت 6 صبح ازخواب بیداروهمراه مامان راهی ورزش صبحگاهی شدیم.هوا فوق العاده مفرح ودل انگیز بود.

به مناسبت تولد حضرت علی مراسم ویژه ای تدارک دیده شده بودکه خیلی خیلی  منو سرحال آورد.

اولش مامان برام یک زیراندازانداخت تاهمراه گروه ورزش کنه ومنم سرگرم بازیای عجیب وغریب و مخصوص خودم شدم.

 

بعد ازمدت کوتاهی دیدم  با تنبلی  وسستی میونه ای ندارم ،بلندشدم وخودمو به اول صف رسوندم وبابقیه همراه شدمچشمک

 

اقای دبیرقهرمان المپیک تو گروه حضور داشتن  ومنوبغل کردن وکلی  به اراده من ومامانم  احسنت وآفرین گفتنتشویق

به مناسبت تولد امام علی یک کیک خیلی بزرگ وزیبا تدارک دیده شده بود.ای ول دست

بچه های گروه دردر نکنه احسنتتشویق

من درحال خوردن کیک به طور مستقل وبدون کمک مامان.به به خیلی خوش مزه بود.زبان

 

عاشق توپم واونجا یک آقا پسرودیدم که توپ دستشه وفوری به سمتش دویدم

به قدری ورزش و ورجه ورجه کرده بودم که ازساعت 1تا 4 عصرخوابیدم که این مساله جزء معدوداتفاقات زندگی من به حساب میادتعجب

 

بعدازظهرجمعه به اتفاق خانواده به بهاررفتیم تا کفش تابستونی ویک سری لباس بخرم.ولی رسما همه روبیچاره کردم چون هرچیزی می دیدم می خواستم وهمش می گفتنم این این.

 

تواین عکس مامان می خواست برام سرهمی تابستونه بخره وروتنم پرو کنه ولی من دریک چشم به هم زدن ازمغازه بیرون دویدم وپشت شیشه شروع کردم به انجام حرکات نمایشی وهمه حاضرین کلی به حرکات من خندیدننیشخند

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 / 3 / 1392 | 12:13 | نویسنده : آرتین کوچولو

تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا ازمردانگیش،از سخاوت یا مهربانیش 

ما همه نیک می دانیم که هر چه داریم از تو داریم
و هر چه ما به دست آورده ایم همه آن چیزهایی است که تو به آنها نرسیده ای
و به خاطر ما از آنها گذشته ای و هیچ وقت به رویمان نیاورده ای.
پدر جان فقط می توانیم بگوییم سپاس سپاس برای این همه گذشت و ایثار.


روزت مبارک





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 29 / 2 / 1392 | 14:50 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام

اول بگم مامان قراربودشنبه شب وبلاگمو به روزکنه ولی وقتی نیمه شب لپ تاپشو روشن کرد تا یک سری کارای مربوط به خودشو انجام بده متوجه شد سیستمش بالا نمی یاد.تعجب

اینجانب بعدازظهرکه مامان درحال مرتب کردن لباسها بودبه سمت لپ تاپ مامان  حمله ورشدم واینقدر دکمه های کی بوردو فشاردادم تا سیستم ازکارافتادشیطان والان مامان درنهایت عصبانیت  بالپ تاپ قبلیش به سراغ وبلاگ من اومده.خداروشکرمن الان خوابم وگرنه مامان حسابی دعوام می کردنیشخند

 

عاشق ریموت وسویچ وکلیدم.به خصوص بازوبسته کردن درب پارکینگ وماشینمژه

 

 عاشق آب بازی وحمامم قلب وساعتها می تونم اون توباشم وبیرون نیام ومامان وبابا به زورمنو ازاونجا بیرون میارن،ومنم می زنم زیرگریه اونم چه گریه ایگریه

یکی ازازوسایلی که فوق العاده مورد علاقمه جارو هستش انواع مدلها، دستی،برقی،شارژی،نپتون و... 

بابایی برام یک جاروی برقی خریده که روشن وخاموش می شه،آشغال جمع می کنه و...

حالا یک چندروزیه حاضرشدم باجارواصلی کاری نداشته باشم.البته موقتیه گفته باشمچشمک

مامانی قول داده بقیه جهیزیم که شامل لباسشویی،اتو،سشوار،خوردکن و...زودزودبرام بگیره وگرنه اصلیا عین سشوارنیست ونابودمی شنشیطان

مامان می خواست روروکمو ببره توانباری که تازه متوجه شدم می تونم درحالت تاشده بجای ماشین ازش استفاده کنممتفکر 

 

یا حرکات آکروباتیک انجام بدم(نتیجه دیدن برنامه های سیرک وآکروبات همینه دیگه) خنده

 

توپای قشنگمو عین سیب گاززدم وتیکه تیکه کردم.خرگوش شدم همه چیزو گازمی گیرم قهقهه

 جدیدا دوست دارم کف ماشین بشینم واصلابالا نمی یام.اینم یک مدلشه دیگه خوشمزه

عاشق نمازخوندنم اینم الله اکبرمن

اینجا رفته بودیم بام تهران وکلی یخ زدیم 

خاکسترآتیش عکس منو ومامان خیلی باحال کردهتشویق

فعلا بای بای ببینم فردا مامان چه آشی برام پختهمتفکر





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 / 2 / 1392 | 22:37 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام دوستای خویم کلی ماجراهای تازه دارم که براتون تعریف کنم.تعدادشون خیلی زیاده وهرسری ،عکس یک تعدادی ازدلبریام وکارای جدیدموبراتون می ذارم.

 

 دیشب حدودساعت 8بودکه بایکی ازدوستای خوبمون به پارک کوهسار رفتیم.نم نم بارون بود،وبادفوق العاده شدیدی درحال وزییدن،وماهم تاجایی که جاده اجازه می دادبالارفتیم وبه قله نزدیک شدیم،ولی هوا فوق العاده لطیف وعالی بود ومن کلی اونجا بازی وشادی کردم وبه هممون خوش گذشت.برگشتم تومسیرجشن طرفدارای استقلال افتادیم وکلی حال داد.

سرسره رو برعکس بالا می رفتم وازروش سرمی خوردم.همه ازکارای من متعجب شده بودن ومی گفتن مگه این وروجک چندوقتشه؟تعجب

 

آرتینم دیگه،اگه غیراین باشه جای شک داره متفکر

این دیگه آخرش بود.ای ول فوتبال دستیمژه

 روی صندلی ماشینم سوارمی شم وفرمون کامیونم می چرخونم.یک آهنگ یساری بذاریم تکمیل دیگه.بزن بریمچشمک

عاشق فوتبالم   قلبوخیلی قشنگ وباتسلط توپو شوت می کنم.

 

ورزش دیگه موردعلاقم بارفیکس تابمه.بدون اینکه جایی دیده باشم خودم نحوه استفادشوبلدشدم


هرجابریم همه دیگه علایق منو می دونن.عشق قابلمه وکفگیرم لبخند

 عاشق قایموشکم.به خصوص موقع تعویض لباس وپوشک،زیرمیز،توکمدو...چشم

 

حسابی عاشق مطالعه وکسب علم ودانشم.حتی تو مهمونی،خوب داشتیم می خوندیم که...متفکر

 

 دیونه جاروبرقیم وجای جاروبرقی همه فامیلو بلدم.بادیدنش حالی به حالی میشم هیپنوتیزم

عاشق اینم که دوشاخه روبه پریزبزنم مامان وبابا همه پریزارو درپوش زدن ولی بالاخره یک رابطی ،یا یک چیزی فرضی پیدا می کنممژه

سشوارازوسایل موردعلاقه منه.

پنجشنبه ساعت 7صبح خانواده باصدای  گوشخراش کشیدن یک چیزی روی سنگ وسرامیک ازخواب بیدارشدن ومنو درحال کشیدن سیم سشوار مشاهده کردنتعجب

 

وچندلحظه بعد سشواراین ریختی شدنیشخند

مبلا روکنارمی زنم وخودموبه پرده می رسونم واونودورخودم می پیچونم وپایین می کشم.آروین بنده خدا همش باید مراقب من باشه تاخرابکاری نکنمچشمک

عاشق این بازیم کلاغ پر،گنجیشک پر.آرتین پر.آرتین که پرنداره خودش خبرنداره قهقهه





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 / 2 / 1392 | 0:32 | نویسنده : آرتین کوچولو


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ازدوستایی که پیغام گذاشتم خیلی معذرت می خوام چون پست قبلیو حذف کردم وعکساروازنوآپلودکردم ونظرات پرمهرشون پاک شد. همراهان خوبم اناهیتا،نیلوفر،مهدی،آذین،معصی،مامان محمدطاها،مامان آیلین،مامان آرتین،مرجان،مامان بنیتا،زهرا،مریم و...بازم ببخشید. دوستای گلم لطفا آدرس سایت یاوبلاگ یا ایمیلتون بدیدرمزو براتون می فرستم.به دوستاییم که شمارشون دارم Sms می دم.ممنون






[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 / 2 / 1392 | 14:46 | نویسنده : آرتین کوچولو

تقدیم به تمام مادران دنیا:

  سرم را نه ظلم خم میکند و نه ترس و نه اجبار !

سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم میشود مادر…


بارانی از عشق و نَمی هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانه ی نگاهت، 
چشمان خسته ی من ستاره میچیند. 
خوش آهنگترین نغمه های هستی نثار قلب خسته و صبورت. 
روزِ به اوج نشستنت مبارک باد . 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 / 2 / 1392 | 15:03 | نویسنده : آرتین کوچولو

سلام.

نارین جون-معصی جون ودودانشجوعزیز لطفا آدرس وبتونوتونظرات زیبایی که میدید بذارید تا  بتونم بهتون سربزنم باآدرس موجود نمی تونم پیداتون کنم.ممنون

واما ماجرای مهدکودک:

پرستارمن قراربود یک سفرزیارتی به کربلاونجف بره برای همین مامان وبابا تصمیم گرفتن وبه عبارتی مجبورشدن تواین مدت منو مهدکودک بذارن.

به همین خاطر ما روز 13 علارغم میل باطنی  ازمسافرت دل کندیم و به تهران برگشتیم تا مامان وبابا بتونن روز 14 ام و15ام  منوبه صورت آزمایشی مهدبزارن. تا درروز17 که روزکاری شروع می شد من به محیط مهد خوگرفته وعادت کرده باشم.برای همین مامان وبابابعدازتحقیق وتفحص یکی ازبهترین مهدهاروانتخاب کردن ومنو اونجاثبت نام کردن.

دراین دو روزازساعت 9 تا 1صبح منوبه مهدبردن .خوب اولش خیلی سخت بود من باید ازخواب نازبیدارمی شدم.لباسا وپوشکم تعویض می شددرنتیجه بدقلقی واذیت می کردم.

موقع تحویلم حاضربه جداشدن ازمامان وبابا نبودم ومدام گریه می کردم.ومربیا مرتب به مامان وبابامی گفتن  کم کم عادت می کنه وانس می گیره .

خلاصه  صبح شنبه رسیدومن به مهدرفتم وخاله ها منو باگریه تحویل گرفتن.موقع برگشت که مامان اومددنبالم من گریه می کردم ومامان کلی ناراحت شد،تا دربازشدومامانودیدم  ،دویدم وخودم توبغلش پرتاب کردم وکلی ذوق کردم وجیغ زدم.خلاصه جونم براتون بگه تواین دوهفته صبحها منوباگریه تحویل می دادن وبعدازظهراکه مامان می یومددنبالم منوبا گریه تحویل می گرفت.

مامان وبابا هرموقع تماس می گرفتن ووضع منوجویا می شدن مربیامی گفتن آرتین خوارکیا وناهارشو خورده وپسرخوبی بوده و درآخرظروف میوه وغذاروخالی وشسته به ماتحویل می دادن.مامان خیلی دقیقه ،و مرتب به اونامی گفت آرتین خوش خوراک هست ولی به این راحتیاهم غذاروبه طورکامل نمی خوره ویک وقتایی بدادا می شه وقلقای خاص خودشو داره.

وقتی راجع به گریه من ازخاله ها می پرسید می گفتن داریم تعویض آخروانجام می دیم یامی گفتن تازه ازخواب بیدارشده.مامان به اونا گفت اصلا من که اومدم تعویض لباس وپوشک نکنیدوبا لباس راحتی وهمون وضع آرتینوتحویل بدیدتانه اون اذیت بشه نه شما،.مامان وبابا واقعا ازحالات من متوجه شده بودن که من ازمهدخوشم نمی یاد.ومطمئن بودن که بهم سخت می گذره.

بااینکه خیلی اجتماعیم وزودباهمه انس می گیرم وجوش می خورم  ولی ازمحیط مهدخوشم نیمدوتادربازمیشد می خواستم فرارکنم وبه سمت بیرون می دویدم.

هفته اول یکم سرماخورده یودم.بعد گلودردوسرفه اضافه شدوببخشیذبه مدت 8روز اسهال شدیدشدم.کلا تواین دوهفته اخیر خیلی حالم بدبود.مامان وبابا روزی 15 باریاشایدبیشترپوشک منو تعویض می کردن.به خاطراسهال، شدیدا سوخته بودم وهیچ پمادوکرم وروغنی روم تاثیرنداشت واثرگذارنبود.

موقعی که دستشویی داشتم گوله گوله اشک می ریختم ومامان وبا با،بامن گریه می کردن.این دوهفته به من وخانواده خیلی سخت گذشت ولی با پرستاریهای  شبانه روزی مامان وبابا وخورداندن انواع الکترولیتها برای جلوگیری ازدهیدراته شدن من تونستم خودمونگه دارم وبه لطف خداخوب بشم تواین مدت 4تا متخصص وفوق تخصص رفتم واونا نظراتی اعمال کردن ولی همشون متعجب بودن بااین اسهال شدید چطورمن آب بدنم ازدست ندادم وبه مامان وبابا به خاطر رعایت تناسب الکترولیتهای بدن آفرین گفتن.

بالاخره روز31 فرورذین 92 پرستارمن اززیارت برگشت ومن ازرفتن به مهد راحت شدم.ودرنهایت روز3 اردیبهشت  همزمان باروزتولدمامانی کاملا بهبودپیداکردم.

البته مهدامجیطهای بدی نیستن وخدایی نکرده قصد بدگفتن ازهیچ مهدیو ندارم ، منتهی باروحیات فعلی من جوردرنیومدوموردپسندواقع نشد،به خصوص که تازگیاعادت کرده بودم تاساعت 9-9:30 بخوابم وبیدارشدن صبح اصلا برام خوشایندنبود.

ولی بایدقبول کنیم احتمال ابتلابه بیماری به خاطرتعدادبچه های بیشتروکوچیک بودن وبسته بودن محیط خیلی  خیلی بیشتره که منم ازاین قضیه مستثنی نبودم.

تواین مدت 1/5کیلو وزن کم کردم،که اونم بااین وخامت اوضاع ومحدودیت خوردن غذا   کاملا طبیعی بود.ولی الان خوب خوبم.وکلا تواون روزا باهمه سختیاش بازم خوش خنده ومهربون بودم.

 

اینم یک هدیه ناقابل ازطرف من به مامانی. قلب

البته قراره مراسم  تولدمن ومامان وسالگردازدواج مامان وبابا یک جا  ودریک روزجشن گرفته بشه.






[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 17 صفحه بعد